دویست شب از آن شبهایی گذشت که تاریخ، آرام و بیصدا، نام یک ملتِ پرافتخارِ تاریخساز را در دفتر خود نوشت. دویست شب، فقط یک عدد نیست؛ دویست شب یعنی دویست بار بیدار ماندن، دویست بار ترس را پشت سر گذاشتن، دویست بار شجاعانه، خردمندانه و مسئولانه در میدان بودن و دویست بار با وجود خستگی، نگرانی، گرانی و هزار گرفتاریِ زندگی، با خودت بگویی: «ایران، هنوز برای من مهم است.»
ایستادگی در برابر یک انتخاب
مردم پرافتخار ایران در این دویست شب، فقط در میدان خیابان نایستادند؛ آنها در برابر یک انتخاب ایستادند: اینکه وقتی آسمان کشور زیر صدای بمباران میلرزد، وقتی خبرهای تلخ از راه میرسد، وقتی سایه آشوب داخلی بر سر شهرها سنگینی میکند و وقتی سفرهها کوچکتر و هزینههای زندگی سنگینتر شده، آیا میتوان هنوز مسئولانه به آینده این سرزمین فکر کرد؟ و پاسخشان را با حضورشان دادند. نه اینکه درد نداشتند؛ داشتند. نه اینکه از گرانی و فشار اقتصادی گله نداشتند؛ داشتند. نه اینکه همه یکجور فکر میکردند؛ نه. اما فهمیدند میان اعتراض به مشکلات و رها کردن سرنوشت کشور، فاصلهای بزرگ وجود دارد.
فهمیدند میتوان از گرانی گلایه کرد و دلنگران ایران بود؛ میتوان از مسئولان مطالبه داشت و در برابر دشمن خارجی ایستاد؛ میتوان منتقد بود و در عین حال اجازه نداد خانهای که نامش "ایران" است، در آتش ناامنی بسوزد. این شاید یکی از مهمترین درسهای این دویست شب باشد. چه بسیار کسانی که شاید در بسیاری از مسائل سیاسی و اجتماعی با یکدیگر اختلاف داشتند؛ اما در یک چیز همداستان شدند: ایران نباید قربانی اختلافها شود. ایران باید بماند، ایران باید سربلند و قوی بماند.
ادامه زندگی زیر سایه اضطراب
این دویست شب، شبِ کسانی بود که زیر سایه صدای جنگ، باز هم زندگی را ادامه دادند؛ نان خریدند، بچههایشان را آرام کردند، سر کار رفتند، برای آینده برنامه ریختند، و شب، با همه اضطرابش، دوباره به خیابان آمدند. و چه دشوار است شجاعت، وقتی آدم خسته است. چه دشوار است مسئولیت، وقتی سفره کوچکتر شده است. چه دشوار است امید، وقتی صدای انفجار از صدای عادی زندگی بلندتر میشود. اما این مردم، با همه زخمها و نگرانیهایشان، نگذاشتند دشمن تصور کند که فشار اقتصادی، ترس از جنگ یا اختلافهای داخلی، ایران را از درون تهی کرده است. دویست شب، روایت مردمی است که شاید همهشان یک حرف نداشتند، اما یک خانه داشتند: ایران. خانهای که باید پابرجا بماند.
ملت؛ آخرین سنگر کشور
تاریخ، بعدها درباره سیاستمداران، فرماندهان و تصمیمهای بزرگ این روزها قضاوت خواهد کرد؛ اما درباره مردم نیز خواهد نوشت: در روزهایی که آسانترین کار، کنار کشیدن بود، آنان محکم و استوار ماندند. در روزهایی که ترس میتوانست خیابان را خالی کند، آنان آمدند. در روزهایی که فشار زندگی میتوانست دلها را از هم دور کند، آنان کوشیدند ایران از هم نپاشند. و شاید زیباترین جملهای که میتوان برای این دویست شب نوشت، همین باشد: ایران، فقط با موشک و پدافند و سنگرهای نظامی حفظ نمیشود؛ گاهی یک ملت، خودش آخرین سنگر یک کشور است.
دویست شب گذشت... اما این عدد، پایان یک راه نیست. این دویست شب باید به ما یادآوری کند که امنیت، مسئولیت است؛ ایران، امانت است؛ و فردای این سرزمین، متعلق به همه ماست. باشد که روزی تاریخ، وقتی از این روزهای سخت عبور کردیم، از نسلی بنویسد که با همه رنجهایشان، با همه اختلافهایشان، با همه گلایههایشان، ایران را تنها نگذاشتند. دویست شب گذشت؛ و این ملت، دوباره در حافظه تاریخ ایستاد و ماندگار شد.




نظر شما