در سیاست جهانی، هیچ بحران مهمی دیگر واقعاً منفرد نیست. جنگ، رقابت قدرتها، فناوریهای نوین، سلاح هستهای، هوش مصنوعی و فروپاشی قواعد بینالمللی، حلقههایی از یک زنجیره واحدند. با این حال، دولتها همچنان عمدتاً با همان منطق قدیمی وستفالیایی عمل میکنند؛ منطقی که امنیت را در مرزهای ملی تعریف میکند و بقای هر کشور را جدا از بقای دیگران میبیند.
این نگاه در جهانی که قدرت تخریب آن دیگر در محدوده مرزها باقی نمیماند، بهتدریج ناکارآمدتر میشود. گسترش تسلیحات هستهای، تواناییهای سایبری و هوش مصنوعی خودمختار، تمایزی را که زمانی میان امنیت ملی و امنیت جهانی وجود داشت، کمرنگ کرده است. اگر یک بحران هستهای رخ دهد، مرزهای سیاسی نمیتوانند پیامدهای آن را متوقف کنند.
موازنه قدرت؛ امنیتی که خودش ناامنی میسازد
یکی از ستونهای نظم موجود، «موازنه قوا»ست؛ اما این موازنه هیچگاه یک تعادل واقعی و قابل اندازهگیری نبوده است. دولتها نمیتوانند با اطمینان بدانند که رقیب دقیقاً چه تواناییهایی دارد یا در لحظه بحران چگونه تصمیم خواهد گرفت. همین عدم قطعیت، مسابقه تسلیحاتی و انباشت متقابل قدرت را به همراه میآورد؛ وضعیتی که به جای حذف ناامنی، آن را بازتولید میکند.
در چنین شرایطی، حتی اقداماتی که از منظر محدود و ملی ممکن است منطقی به نظر برسند، میتوانند در سطح کلان به تشدید بیثباتی منجر شوند. مشکل دقیقاً همینجاست؛ وقتی هر دولت بقای خود را مستقل از دیگران تعریف میکند، مجموع تصمیمهای «عقلانی» میتواند به نتیجهای کاملاً غیرعقلانی برای همه منجر شود.

از جنگهای امروز تا خطرات فردا
تهدیدهای نظامی و بحرانهای جاری، توجه دولتها را به مسائل فوری معطوف کردهاند؛ اما خطر اصلی فقط در جنگهای امروز نیست. شکست تدریجی قواعد حقوق بینالملل، عادیشدن تهدید به استفاده از زور و تضعیف سازوکارهای محدودکننده قدرتهای بزرگ، میتواند پیامدهایی به مراتب گستردهتر داشته باشد.
در چنین فضایی، علم و فناوری دیگر نباید صرفاً ابزار افزایش قدرت نظامی یا اقتصادی تلقی شوند. همان دانشی که برای توسعه خودروهای خودران، فناوری فضایی یا هوش مصنوعی به کار میرود، باید برای فهم و جلوگیری از جنگهای آینده نیز مورد استفاده قرار گیرد. مسئله دیگر صرفاً این نیست که چه کسی قدرت بیشتری دارد؛ مسئله این است که آیا ساختار موجود اساساً میتواند از نابودی متقابل جلوگیری کند یا نه.
آخرین فرصت برای عبور از منطق «هرکس برای خودش»
راهحل، رؤیایی مبهم درباره حذف دولتها یا ایجاد یک حکومت جهانی نیست. مسئله، بازتعریف مفهوم امنیت است؛ هیچ کشوری نمیتواند در جهانی ناامن، برای همیشه امن بماند. امنیت پایدار آمریکا، روسیه، چین یا هر کشور دیگری، در نهایت به امنیت دیگران گره خورده است.
فرانسیس بیکن، گالیله، نیوتن، فروید، یونگ، یاسپرس و مامفورد، هر یک از زاویهای متفاوت، بر اهمیت شناخت پیچیدگی و پیوندهای میان پدیدهها تأکید کردند. «لوئیس مامفورد» این ایده را در این عبارت خلاصه میکند؛ «تمدن، فرآیند پایانناپذیر خلق یک جهان و یک بشریت است.»
امروز این ایده دیگر صرفاً یک آرمان فلسفی نیست. در جهانی که یک تصمیم نظامی، یک خطای محاسباتی یا یک سامانه هوش مصنوعی میتواند پیامدهایی فراتر از مرزهای یک کشور ایجاد کند، همکاری و وابستگی متقابل به مسئله بقا تبدیل شده است.
«هراکلیتوس» میگفت: «همه چیز یکی است.» شاید در جهانی که آشوب با سرعتی بیشتر از توان سیاست برای مهار آن گسترش مییابد، فهم همین حقیقت ساده، آخرین فرصت برای بازگرداندن عقل به سیاست جهانی باشد.





نظر شما