او فقط یکبار آن هم در سهسالگی مهمان حرم آقا شده بود؛ آنقدر کوچک که چیزی از آن زیارت در خاطرش نمانده بود. حالا سالها گذشته بود و این بار حنانه میخواست نه از پشت خاطرات دیگران که با چشمهای خودش صحن و سرای امام مهربانیها را ببیند.
آن روز قرار بود از میان ۵۴ دانشآموز زیارت اولی ۱۰ نفر انتخاب شوند و سپس با قرعهکشی نهایی سه نفر راهی زیارت شوند. بچهها چشم به برگهها دوخته بودند؛ هر اسم که خوانده میشد یک دل از جا کنده میشد و چند چشم بیاختیار به صاحب آن نام خیره میماند.
حنانه، اما آرامتر ایستاده بود.
نام ۱۰ دانشآموز منتخب یکییکی نوشته میشد و او میدید که اسمش میان آنها نیست. شاید در آن چند دقیقه آرزوی زیارت برایش دوباره شبیه همان خاطره سهسالگی شده بود؛ دور، محو و دستنیافتنی.
تا اینکه نتوانست حسرتش را پنهان کند؛ آرام رو به خادم کرد و گفت: «چه میشد اگر نام من هم میان این اسمها بود؟»
خادم پرسید: «نام شما بین این ده نفر نیست؟» حنانه گفت: «نه خانم...».
همین «نه» کوتاه، شاید تمام حرفهای دختری بود که نمیخواست گریه کند؛ دختری که هنوز امیدوار بود، اما نمیخواست امیدش را بلند به زبان بیاورد. خادم مشغول نوشتن نامها بود که اتفاقی افتاد؛ نام حنانه نیز روی یکی از برگهها نوشته شد و او بهعنوان نفر یازدهم، وارد قرعهکشی شد.
حالا دیگر ۱۰ برگه نبود؛ ۱۱ نام کنار هم قرار گرفته بود؛ ۱۱ دلی که هرکدام آرزوی زیارت داشتند و میان آنها نام دختری بود که چند لحظه پیش با حسرت پرسیده بود: «چه میشد اگر...؟»
قرعهکشی آغاز شد؛ نفر اول مشخص شد، همه چشمها دوباره به برگهها برگشت، نوبت نفر دوم رسید و برگه باز شد... نام حنانه بود.
برای چند ثانیه شاید هیچکس به اندازه خودش از شنیدن آن نام شگفتزده نشده بود. همان دختری که نامش در میان ۱۰ نفر نخست نبود، حالا یکی از سه نفری بود که قرار بود مهمان صحن و سرای امام رضا (ع) شود.
نفسش بالا نمیآمد، زبانش بند آمده بود و اشکهایش آنقدر بیاختیار شده بود که حتی نمیتوانست مثل همیشه گریه کند. فقط ایستاده بود و میلرزید؛ با چشمانی که حالا دیگر حسرتی در آنها نبود. دختری با سرانگشتان حنا بسته، زائر منتخب امام رضا (ع) شده بود.
شاید در آن لحظه، حنانه به زیارت سهسالگیاش فکر میکرد؛ به روزی که آنقدر کوچک بود که حتی خاطرهای از حرم در ذهنش نمانده بود؛ اما این بار فرق داشت، این بار خودش میدانست قرار است کجا برود و چرا قلبش اینگونه بیقرار شده است.
گاهی آدمی برای رسیدن به یک آرزو، سالها منتظر میماند؛ اما گاهی فاصله میان یک حسرت و یک رؤیای محقق شده، فقط چند دقیقه است؛ چند دقیقهای که در آن یک نام نوشته میشود، یک برگه میان چند برگه قرار میگیرد و قرعهای، مسیر یک دل را تغییر میدهد.
حنانه آمده بود تا شاید نام دیگران را بشنود؛ اما نام خودش از میان برگهها بیرون آمد و حالا دختری که چند دقیقه پیش با صدایی شکسته میپرسید «چه میشد اگر نام من هم میان این اسمها بود؟»، دیگر سؤالش را تکرار نمیکرد.
پاسخش را گرفته بود؛ پاسخی که قرار بود او را از مدرسه حضرت آمنه لیقوان تا صحن و سرای امام مهربانیها ببرد، شاید زیباترین بخش این روایت، نه قرعه بود و نه حتی نامی که از میان برگهها بیرون آمد؛ زیباترین بخش، همان لحظهای بود که حسرت از چشمان یک دختر کنار رفت و جایش را به اشک شوق داد.
حنانه آن روز فقط یک نام را در قرعهکشی به دست نیاورد؛ یک خاطره ساخت؛ خاطرهای که سالها بعد شاید وقتی کسی از او بپرسد نخستین تصویر ماندگارش از زیارت امام رضا (ع) چیست، دیگر پاسخش یک خاطره مبهم از سهسالگی نباشد.
این بار او خودش به یاد خواهد آورد لحظهای را که نامش خوانده شد، نفسش بند آمد، زبانش از شوق بازماند و فهمید گاهی یک آرزو، درست همانجایی که فکر میکنی دیگر نوبت تو نیست، راهش را به سوی تو پیدا میکند.




نظر شما