بعضی خانهها فقط محل زندگی نیستند؛ گذرگاه تاریخاند. منزل خانواده تیماجی در مشهد از این خانهها بود. سیر تاریخی این خانواده از مبارزات انقلابی پیش از انقلاب آغاز شد، پس از پیروزی انقلاب و با آغاز جنگ تحمیلی نیز این مجاهدتها چه در سنگر خودکفایی و مسجدسازی و چه در سنگر سازندگی و دفاع در جبهههای غرب و جنوب کشور ادامه داشت. در این مسیر نخستین شهید خانواده یعنی «شهید جلال تیماجی» گوی سبقت را از برادر بزرگ خود؛ جواد ربود و زودتر به دیدار معشوق رفت.
در جنگ تحمیلی کنونی نیز مجاهدتهای این خانواده مبارز در سنگر خیابان ادامه پیدا کرد، تا آنجا که پسر بزرگ خانواده تیماجی پس از کمتر از ۲۰۰ شب حضور در سنگر خیابان، بر اثر تصادف در حاشیه بولوار وکیلآباد به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به برادر و امام شهیدش پیوست.
آنچه در ادامه میخوانید، مصاحبه طوس با علی تیماجی، برادر شهیدان تیماجی است.
از پدر و فضای خانوادهتان بگویید؛ پیش از انقلاب و در دوران مبارزات انقلابی چه فعالیتهایی داشتید؟
من حدود هفت سال داشتم که سیل عظیمی در شهر قوچان آمد. پدرم آن زمان مواد غذایی خشک؛ مثل تخممرغ آبپز و نان تهیه میکرد. از همه نانواییها نان میگرفت، صندلیهای عقب پیکان استیشناش را میخواباند و خودرو را از این مواد پر میکرد. بعد ما را با خودش به قوچان میبرد و این مواد غذایی را میان مردم تقسیم میکرد.
در دوران انقلاب، پدرم بنا به دستور امام(ره) من و برادر بزرگترم را برای تظاهرات به خیابانها میآورد. گاهی مأموران ما را کتک میزدند. با این همه، کار هر روزمان همین بود و شبها به خانه برمیگشتیم. آن زمان من حدود ۱۱ سال داشتم و برادرم سیزده ساله بود. یادم است پدرمان هر روز ما را به چهارراه شهدای کنونی که آن موقع «چهارراه نادری» نامیده میشد، نزدیک مسجد کرامت میبرد.
رهبر شهیدمان در آن مسجد امام جماعت بودند و ما بارها پشت سر ایشان نماز جماعت خواندیم. پدرم میگفت این مرد، مرد بسیار بزرگی است و مدام از ایشان تعریف میکرد.
پدرتان در زمینه پخش اعلامیهها هم فعالیت داشت؟
پدرم اعلامیههای امام(ره) را از طریق شخصی در مسجد کرامت میگرفت. یادم است اعلامیهها را به خانه میآورد، جاسازی میکرد و بعد یکییکی در مسجدها و میان دوستان و آشنایان پخش میکرد، حتی به دوستانی هم میداد که جزو مخالفان نظام بودند؛ اما در ساواک فعالیت داشتند. همین کار برایمان دردسر درست کرد و باعث شد پای ساواک به خانه ما باز شود.
یک بار پدرم میخواست خانهمان را اجاره بدهد. مأموران ساواک به بهانه دیدن خانه آمدند؛ اما لولههای بخاری را بازرسی میکردند و مدام به کف زمین ضربه میزدند تا بفهمند زیر موزاییکها جای پنهان کردن چیزی هست یا نه. پدرم آنها را در لولههای بخاری، نیم تا یک متر بالاتر از جایی که دست مأموران میرسید، گذاشته بود. آنها ظاهر قضیه را میدیدند، چیز خاصی پیدا نمیکردند و میرفتند.
در روزهای انقلاب ماجرایی هم در قوچان داشتید؟
بله. در آن ایام، فعالیت انقلابی در قوچان کمی عقب افتاده و هنوز شروع نشده بود. گروهی از مردم مشهد راه افتادند تا برای آغاز فعالیت انقلابی به آن شهر بروند. ماشین پدرم جاسازی خوبی داشت و پرچمها و وسایلی از این قبیل را داخل آن گذاشت. وقتی به قوچان رفتیم و در شهر تظاهرات کردیم، موقع برگشت دیدیم ماشین پدرم را آتش زده و سوراخ سوراخ کرده بودند. ناچار ماشین را بکسل کردیم و به مشهد برگشتیم. جالب اینجاست این همان ماشینی بود که در سیل به مردم قوچان کمک رسانده بود.
پس از انقلاب، پدرتان چه کارهایی را ادامه داد؟
پدرم بسیار مصمم بود به دستور امام خمینی(ره) عمل کند که فرموده بودند تا جایی که میتوانید گندم بکارید تا کشور به خودکفایی برسد. او کشت در زمینهای اطراف مشهد را آغاز کرد. مردم روستاها به علت سنگلاخ بودن در آن زمینها کشت نمیکردند. پدرم کارگر میگرفت و هزینه میکرد. ما را هم میبرد تا آن سنگها را جمع کنیم. بعد ادوات کشاورزی میآورد و زمین را شخم میزد. گندم میکاشتیم و با زحمت فراوان درو میکردیم. پدرمان روز بعد از برداشت محصول، گندمها را میفروخت و پولش را به کمیته امداد میداد. سالهای سال کار پدرم همین بود. بعضی سالها نیروهای مردمی برای کمک در برداشت میآمدند و کار ما کمی سبکتر میشد.
او به کاشت درخت توت هم خیلی علاقه داشت و در مکانهای زیادی آنها را کاشته بود. جمعهها هم ما را موظف میکرد با سطل آب درختها را آبیاری کنیم. اکنون آن درختها بسیار قطور و تنومند شدهاند.
در خیابان مطهری شمالی، روبهروی مطهری ۴۳، مسجدی هست که مالک زمین، آیتالله نخودکی بود و آن را برای ساخت مسجد بخشیده بود. پدرم که بنا و معمار بود، خودش کار را شروع کرد. هر روز به آنجا میرفتیم و او از ما بهعنوان کارگر استفاده میکرد و خودش بنایی را انجام میداد. کمکم مسجد را ساختیم.
بعد از ساخت، آن مسجد مرمت شده و در این زمینه مردم کمک کردند؛ اما اصل بنا را پدرم ساخت. پدرم در این زمینه فعالیتهای دیگری هم داشت. در این مورد میگفت: «هر جایی ساختن مسجد لازم است، من حاضرم رایگان بیایم و آن را بسازم». در چند جای دیگر هم همین کار را انجام داد و تا اندازهای که از دستش برمیآمد از نظر مالی سهم خود را داد و بقیه را به مردم واگذار کرد تا هزینه کنند.
جنگ در خانواده شما حضور پررنگی داشته است. چه کسی اول به جبهه رفت؟
نخستین باری که من، جواد و جلال به جبهه رفتیم، شناسنامههایمان را دستکاری کردیم؛ چون زیر سن قانونی برای حضور در جبهه بودیم. جواد به همین روش اول به جبهه رفت. سن من هنوز کمتر بود و نمیتوانستم همراهش بروم. او مدتی رفت و بعد خودم اقدام کردم. حدود یک سال و نیم تا دو سال در جبهه بودم که ۶ ماه اول را داوطلبانه و بقیه را به صورت نظامی حضور داشتم.
پدرمان هم بعد از آن بهعنوان جهادگر در منطقه فاو و دیگر مناطق سنگرسازی میکرد. آقا جلال، برادر کوچکترم نیز وقتی به سن رفتن به جبهه رسید، راهی شد. او نخستین شهید خانواده ماست.
شما در چه مناطقی خدمت کردید؟
بنده در منطقه کامیاران و در درگیریهای جبهه غرب حضور داشتم. در آن منطقه درگیریهای بسیار شدیدی با گروهکهای تجزیهطلب کرد زبان داشتیم و در آنجا دوستان ما را که در مقرها مستقر بودند، به طرز وحشیانهای به شهادت میرساندند. من از زمانی که پانزده سال و نیم داشتم، فعالیت بسیجیام را شروع کردم. بعد از آن حدود سه ماه در جبهههای جنوب کشور حضور داشتم. نزدیک سه سال هم بهعنوان ارتشی در منطقه فکه و ابوقریب خدمت کردم.
مادر و پدرتان چگونه به رفتن فرزندان به جبهه رضایت دادند؟
پدرمان ما را امتحان هم میکرد و میگفت: «ببینم میتوانی فلان کار را بکنی؟ اینقدر توانایی داری؟ شب برو پشتبام کشیک بده». آن زمان پشتبامها همه به هم وصل بود و شبها فضای بسیار ترسناکی داشت. ما شبها بالا میرفتیم، کشیک میدادیم و قدم میزدیم تا به او ثابت کنیم که میتوانیم به جبهه برویم و اهل جنگیم.
پدرمان به جلال گفت: «بابا، اگر نمیخواهی بروی جبهه، برایت موتور میخرم و هر وسیلهای که بخواهی تهیه میکنم». میخواست امتحانش کند و ببیند این علاقه واقعاً از روی عشق است یا نه. جلال در پاسخ به پدرم گفت: «نه پدر، نه موتور میخواهم و نه وسیله. فقط میخواهم به جبهه بروم، عشقم جبهه است». پدرم که میخواست این تصمیم احساسی نباشد و فرزندش به عمق ماجرا رسیده باشد، رضایت داد. جلال رفت و بعد از دو مرحله، در مرحله سوم به شهادت رسید.
وقتی جلال داشت به جبهه میرفت، مادرمان به شوخی به او گفت: «برو که یک تیر به لپت بخورد» و دقیقاً همین اتفاق افتاد؛ تکتیرانداز تیر را به صورتش زده بود و به درجه رفیع شهادت نائل شد.
از شهید جلال تیماجی بگویید؛ او در جبهه چه میکرد و چگونه شهید شد؟
جلال وقتی به جبهه رفت، پانزده سال و نیم تا شانزده سال داشت. او در جزیره مجنون به شهادت رسید. آن مقطع عملیاتی در کار نبود و نیروهای نظامی در خط مقدم، خط را نگه میداشتند. او با قایق برای آنها غذا میبرد. وقتی با خود نظامیها صحبت میکردیم، میگفتند: «ما اصلاً راضی نبودیم. حاضر بودیم گرسنگی بکشیم؛ ولی برای گرفتن غذا به عقب برنگردیم. این بچههای بسیجی جانفدایی میکردند تا برای ما غذا بیاورند». مسیر رفتوآمد این بسیجیها مستقیماً در دید دشمن بود و هر بار که عبور میکردند، به سمتشان شلیک میکردند و خمپاره میزدند. بسیجیانی همچون آقا جلال باید کف قایق میخوابیدند و با تمام سرعت از مسیر رد میشدند تا به نیروها برسند.
در یکی از همین رفتوآمدها، وسط مسیر، یک تکتیرانداز برادرم را از ناحیه صورت هدف قرار داد و او داخل آب افتاد. همراهش در قایق نیز تیر خورده بود و بعدها که دیگر نمیتوانست صحبت کند، با اشاره توضیح میداد که جلال چگونه به شهادت رسید.
پس از جبهه، مسیر خدمتی شهید جواد چگونه ادامه پیدا کرد؟
جواد آقا بعد از بازگشت از جبهه، مدتی در مشهد بود. بعد به سربازی رفت و وارد کمیته انقلاب اسلامی شد و دوره سربازیاش را همانجا گذراند. پس از پایان خدمت به او پیشنهاد شد که بهعنوان نیروی رسمی بماند و او هم ماند. حاج آقا شکوری، فرمانده کل کمیته استان هرمزگان شد و برادرم در ۲۲ سالگی به فرماندهی کمیته جزیره لارک رسید و حدود ۹۰ نیرو زیر نظر او بودند. هدف اصلی این بود که نیروهای کمیته آنجا مستقر شوند و جزیره را حفظ کنند تا دشمن متجاوز نتواند آن را تصرف کند. با سلاحهای ابتدایی، مثل تیربارهایی که روی قایق نصب کرده بودند و قایقهای تندرو، از جزیره و تنگه هرمز محافظت میکردند.
پس از آن هم در بندرعباس و سیریک، در درگیریهای فراوانی با قاچاقچیان شرکت کرد. بعد هم به استان فارس اعزام شد. در آنجا فعالیت منافقین زیاد بود و این گروه تعداد زیادی از منافقین را شناسایی و بازداشت کردند یا به هلاکت رساندند.
پس از بازگشت به مشهد جواد آقا چه مسئولیتی داشت؟
آن زمان سازمان زندانها تازه در حال شکلگیری بود. حاج آقا شکوری، رئیس زندان وکیلآباد مشهد شد و به همه نیروهایی که پیشتر بهعنوان فرمانده در شهرهای مختلف گذاشته بود، در زندانها مسئولیتهایی داد. برادرم ابتدا مسئول گزینش سازمان زندانها در مشهد شد و آخرین محل خدمتش در کانون اصلاح و تربیت بهعنوان کارشناس تربیت بدنی بود.
از خاطرات دوران کارشان در کانون اصلاح و تربیت بگویید.
برادرم آنقدر با آن بچهها مهربان بود که وقتی سر میزدم، میدیدم سر به سرش میگذارند و اذیتش میکنند. به او گفتم: «چرا با اینها برخورد نمیکنی؟» پاسخ داد: «اینها بچه هستند و به محبت نیاز دارند». برادرم کشتیگیر و باستانیکار بود. به همین خاطر روی تشک به آنها فن یاد میداد و آنقدر خستهشان میکرد که دیگر انرژی برای شیطنت نداشتند. همیشه از صبوری برادرم تعجب میکردم.
وقتی با همکارانش صحبت میشد، همه میگفتند: «ما ایشان را حتی یک بار بدون لبخند ندیدیم». همیشه خندان و خوشبرخورد بود. در زمان حیاتش همکارانش به من میگفتند: «چه برادری داری. چقدر خندهرو است». واقعاً هم گُلی بود که خداوند از ما گرفت. اگرچه در آن دنیا زنده است؛ اما در این دنیا دیگر او را نداریم.
خاطره نگفتهای دارید؟
آخرین بار که به کوههای نزدیک آرامگاه خواجهاباصلت رفته بودیم، جمعه نصر بود و قرار بود رهبر شهید انقلاب برای اقامه نماز جمعه به مصلای تهران بیایند. جواد از اول راه دستش رو به آسمان بود و میگفت: «خدایا خودت نگهدار آقا باش». به او گفتم: «چه دعایی میکنی؟» او گفت: «دارم از خدا میخواهم که امروز اسرائیل نامرد به نماز جمعه حمله نکند و آقا را به شهادت نرساند». وقتی نماز جمعه تمام شد، خوشحال بود و گفت: «۱۰۰هزار مرتبه خدا را شکر؛ اتفاقی نیفتاد و امروز جرئت نکردند حضرت آقا را شهید کنند».
به وضع حجاب در پارکها هم حساس بود. وقتی وضعیت ناهنجاری میدید، میرفت با جوانها صحبت میکرد و میگفت شما مادر آینده و پدر آینده این مملکت خواهید شد. گاهی میدیدم حرفش را میپذیرفتند، خجالت میکشیدند و میرفتند و گاهی هم جوابش را میدادند؛ ولی او با خونسردی ادامه میداد. نصیحتکردن و امر به معروفش واقعاً با خونسردی و آرامش همراه بود.






نظر شما