برخلاف ادعای برخی افراد که میکوشند استکبارستیزی را پدیدهای برآمده و برساخته انقلاب اسلامی ایران و دکترین سیاست خارجی در نظام جمهوری اسلامی معرفی کنند، این پدیده مربوط به نیم قرن اخیر نیست و سابقهای دستکم برای چند سده متوالی دارد. استکبارستیزی درواقع اساس اندیشهای است که باید از آن با عنوان استقلالخواهی و آزادیطلبی در میان ملتهای استعمارزده یاد کنیم. بدون شناخت تاریخی از این پدیده مهم و راهبردی و شاخصهای مربوط به آن، درک آنچه امروز در اصول سیاستخارجی و مبانی سیاستداخلی و ساختارهای نظام جمهوری اسلامی ایران میگذرد، دشوار است. فروکاستن مسئله استکبارستیزی در حد امری سیاسی، جناحی و بدون وجه ملی، خود رفتاری سیاسی و فرافکنانه است که میکوشد از این رهگذر، تضعیف را به رقبای سیاسی تحمیل کند. در حالی که آنچه به عنوان استکبارستیزی در ادبیات سیاسی من وجود دارد، در تلازم واقعی با تمام آرمانهای یک ملت مستقل، آزاد و پیشرو است. در این مقاله، کوشیدهایم با ارائه شواهد تاریخی، به ارزیابی پدیده استکبارستیزی در سه قرن اخیر بپردازیم و ردپای شاخصهای آن را در پیشینه ملتهای گوناگون جستوجو کنیم.
ریشههای مفهومی
پدیدارشناسی «سلطه» در بستر تاریخ بشر نشان میدهد استکبار، صرفاً یک خصلت روانی فردی یا برتریجویی گذرا نیست؛ بلکه سامانهای ساختاریافته از قدرت نابرابر برای تحمیل اراده یکجانبه و تبدیل جوامع مستقل به دستنشاندههای پیرامونی است. استکبارستیزی در دقیقترین مفهوم عقلانی، حقوقی و تاریخی آن، عبارت است از «ایستادگی آگاهانه در برابر نفوذ بیگانگان و دولتهای سلطهگر برای صیانت از استقلال، تمامیت ارضی و هویت ملی کشور». این کنش، واکنشی کور، هیجانی، تصادفی یا زاییده کینهتوزی مقطعی نیست؛ بلکه یک راهبرد بقا و دفاع تمدنی به شمار میرود که در نقطه تلاقی «شناخت دقیق کانونهای تهدید»، «بسیج اجتماعی» و «پایداری سازشناپذیر» شکل میگیرد. در سدههای ۱۸ تا ۲۱ میلادی، جهان عرصه تاختوتاز امپراتوریهایی بوده است که جهان پیرامون را تیول انحصاری، بازار تضمینشده مصرف و منابع ارزان تأمین مواد خام فرض میکردند. این استعمارگری چهرههای گوناگونی به خود گرفت: از بازرگانی مسلحانه کمپانیهای هند شرقی در سده هجدهم، تا خطکشیهای مرزی و تقسیم نظاممند آفریقا و آسیا در سده نوزدهم و ساختارهای پیچیده استعمارنو، کودتاهای هدایتشده و تحریمهای ظالمانه در سدههای ۲۰ و ۲۱. در مواجهه با این سازوکار، جوامعی که در برابر منطق زور تسلیم نشدند، با پرداخت هزینههای سنگین، اما بر پایه محاسباتی دقیق، توانستند موازنه قوا را دگرگون کنند. تجربه پیروزی این کشورها نشان داد برتریهای مالی، تسلیحاتی و رسانهای مهاجمان، در برابر اراده ملی منسجم و متکی بر هویت بومی، توان حفظ ابدی حاکمیت غاصبانه را نخواهد داشت.
فروپاشی توهم شکستناپذیری سلطه
پیششرط هرگونه رهایی پایدار در برابر تجاوز بیگانه، انهدام تصویری هراسانگیز و اغراقشده است که قدرت استکباری از شکستناپذیری خود در ذهنیت جامعه هدف میسازد. سلطهگری همواره پیش از پیادهسازی ارتشهای خود، اراده ملی را تسخیر و خلع سلاح روانی میکند تا هرگونه مقاومت را پیشاپیش بیهوده یا جنونآمیز نشان دهد. از همین رو، نخستین گام حیاتی در استکبارستیزی، شکاف انداختن در این ابهت پوشالی است.
نخستین و تکاندهندهترین نمونه این گسست روانی در سدههای نوین، در جزیره «هیسپانیولا» روی داد؛ جایی که بردگان سیاهپوست هائیتی، ارکان امپریالیسم فرانسه را درهم شکستند. در سال ۱۷۹۱، زمانی که قدرتهای اروپایی بردگان را عناصری بیاراده فرض میکردند، جنبشی تحت رهبری «توسان لوورتیور» آغاز شد که ارتشهای متجاوز بریتانیا، اسپانیا و درنهایت سپاه ناپلئون بناپارت را به زانو درآورد. «سی.ال.آر.جیمز» در کتاب مشهور خود «ژاکوبنهای سیاه» با دقتی قابل ستایش نشان میدهد که چگونه تودههای تحقیرشده با پیوند زدن مطالبات هویتی، انضباط نظامی و شناخت دقیق نقاط ضعف استعمار، توانستند ارتش اعزامی فرانسه به فرماندهی «شارل لکلرک» را در نبرد «سن دومینیگ» (۱۸۰۳) تارومار کنند. استقلال هائیتی در اول ژانویه ۱۸۰۴ توسط ژان ژاک دسالین، صرفاً زایش یک دولت جدید نبود؛ بلکه اعلان شکست قطعی توهم برتری نژادی و نظامی غرب در پهنه دریای کارائیب بود.
یک سده پس از آن واقعه، در شاخ آفریقا، شاخص دیگری از این توهمزدایی رقم خورد. پادشاهی اتیوپی با رهبری «منلیک دوم»، در دورهای که استعمارگران غربی در حال غارت و تکهتکه کردن قاره آفریقا بودند، با اتکا به سنت کهن کشورداری، بازآرایی صفوف نظامی و تجهیز حسابشده ارتش، ایستادگی کرد. «هارولد مارکوزه» در اثر مهم خود «حیات و روزگار منلیک دوم» (The Life and Times of Menelik II: Ethiopia ۱۸۴۴-۱۹۱۳) تصریح میکند که ایتالیاییها با اتکا به برتری تسلیحاتی و بندهای مخدوش پیمان «وچاله» (۱۸۸۹) در پی تحمیل قیمومیت بر سراسر حبشه بودند. اما در یکم مارس ۱۸۹۶، در کوهپایههای «عدوه»، بیش از ۱۰۰هزار رزمنده اتیوپیایی، ارتش مجهز ایتالیا را درهم کوبیدند. «نبرد عدوه» اثبات کرد که اگر اراده ملی شکل بگیرد، هیبت تسلیحات مدرن در برابر امواج مقاومت خرد خواهد شد.
در امتداد همین سنت استکبارستیزی، تجربه تاریخی ایران در خلیجفارس و رویارویی با استعمار بریتانیا نمونهای برجسته از فروپاشی هیمنه بیگانه است. در جریان جنگ جهانی اول و اشغال جنوب ایران، رئیسعلی دلواری در تنگستان با کمترین امکانات نظامی اما با اتکا به فتوای مراجع و غیرت ملی، خطوط دفاعی نیروی دریایی بریتانیا را در هم شکست. «احمد کسروی» در «تاریخ هجدهساله آذربایجان» و نیز مجموعه «اسناد کنسولگری بریتانیا در بوشهر»، بهروشنی گواهی میدهند که ایستادگی تنگستانیها و دشتستانیها چگونه توانست ماشین نظامی امپراتوری بریتانیا را دچار سردرگمی و تلفات سنگین کند و هراس از تسلیحات مدرن را در چشم جامعه ایران فرو بریزد؛ اقدامی که نماد بارز شکستن هیمنه قدرتهای بزرگ در باور مردم ایران شد.
بازسازی هویت ملی در برابر پروژههای مسخ فرهنگی
قدرتهای سلطهگر همواره کوشیدهاند پیش از تصاحب سرزمینها، پیوندهای تاریخی و هویتی ملل را نابود کنند؛ چراکه جامعهای تهی از هویت خودی، سلطه بیگانه را بهمنزله سرنوشتی محتوم یا نمادی از پیشرفت میپذیرد. از این رو، بازتولید هویت ملی و تمسک به ارزشهای معرفتی خودی، سدی نفوذناپذیر در برابر هضمشدگی استعماری پدید میآورد. تجربه تاریخی ایرلند در قاره اروپا، تبلور درخشان این شاخص است.
امپراتوری بریتانیا در قرنهای متمادی از طریق قوانین تبعیضآمیز، قحطیهای تحمیلی (بهویژه قحطی بزرگ ۱۸۵۲–۱۸۴۵) و سرکوب زبان «گیلیک»، تلاش کرد هویت یک ملت را در چارچوب فرهنگ آنگلوساکسون مستحیل کند. «روبرت کی» در پژوهش سهجلدی خود با نام «پرچم سبز: تاریخ ملیگرایی ایرلندی»، نشان میدهد جنبش آزادیخواهی ایرلند صرفاً متکی بر سلاح نبود؛ بلکه از رنسانس ادبی و احیای زبان و سنن «گیلیک» در اواخر قرن نوزدهم تغذیه میکرد.
هنگامی که در «خیزش عید پاک» ۱۹۱۶، پاتریک پیرس «بیانیه جمهوری ایرلند» را قرائت کرد، پیوند این هویت بازیافته با نبوغ تاکتیکی «مایکل کالینز» در جنگ استقلال (۱۹۲۱–۱۹۱۹)، لندن را ناچار کرد برای نخستین بار بیانیه تأسیس دولت آزاد ایرلند را بپذیرد.
همین فرایند حفظ جوهره هویتی را میتوان در شمال آفریقا و در نبرد سهمگین الجزایر علیه استعمار فرانسه دید. فرانسه از سال ۱۸۳۰ رسماً الجزایر را بخشی جداییناپذیر از خاک خود اعلام کرده بود؛ سیاستهای استعماری بیش از یک قرن برای زدودن زبان عربی و فرهنگ اسلامی در جامعه الجزایری به کار گرفته شد.
«آلستر هورن» در کتاب خود «جنگ وحشیانه صلح» روایت میکند که چگونه جبهه آزادیبخش ملی الجزایر با تأکید بر هویت اسلامی و عربی، جامعهای را که پاریس میپنداشت برای همیشه فرانسوی شده است، به کانون مقاومت بدل کرد. شکنجههای وحشیانه چتربازان «ژنرال ژاک ماسو» در برابر مردمی که شهادت را بر بقا در سایه تحقیر ترجیح میدادند، رنگ باخت و فرانسه به دنبال مقاومت جانانه الجزایریها، شکست را پذیرفت و استقلال الجزایر را در ۱۹۶۲ به رسمیت شناخت.
در ایران نیز نهضت تنباکو در سال۱۲۷۰ خورشیدی تبلور پیوند عمیق هویت بومی، رهبری دینی و غیرت ملی در برابر نفوذ کمپانیهای استعماری بود. اعطای امتیاز انحصاری توتون و تنباکو به شرکت ماژور تالبوت بریتانیایی توسط ناصرالدینشاه، حاکمیت اقتصادی و کرامت ملی را در معرض تاراج قطعی قرار داده بود.
فریدون آدمیت در کتاب «شورش بر امتیازنامه رژی» و «ادوارد براون» در «انقلاب مشروطیت ایران» توضیح دادهاند که چگونه فتوای قاطع میرزای بزرگ شیرازی مبنی بر تحریم استعمال توتون و تنباکو، توفانی سراسری برپا کرد. تودههای مردم از درون دربار قاجار تا کوچه و بازارهای سراسر کشور، قلیانها را شکستند و یک قرارداد کلان استعماری را به شکست کشاندند.
این نهضت اثبات کرد دفاع از استقلال و صیانت از تمامیت اقتصادی، ریشه در عمق اعتقادات و هویت مستقل تاریخی مردم ایران دارد و هیچ اراده بیگانهای قادر به درهم شکستن این همبستگی درونی نیست.
نقش راهبردی رهبری
شجاعت تودهها اگر در قالبی از هدایت راهبردی و تشکیلات منسجم نریزد، به شورشهای پراکنده و درنهایت سرکوبهای سنگین ختم میشود. استکبارستیزی موفق نیازمند رهبری بصیر و تشکیلاتی رسوخناپذیر است که بتواند انرژی متراکم مردمی را به اهرم فشاری اثرگذار بر پیکره متجاوزان بدل کند. شبهقاره هند در نیمه نخست سده بیستم، صحنه یکی از عظیمترین پیوندهای رهبری با بدنه اجتماعی در مقیاسی قارهای بود. کمپانی هند شرقی و حکومت استعماری بریتانیا، هند را با غارت ثروتها و دامنزدن به اختلافات فرقهای اداره میکردند. «سومیست سارکار» در کتاب «هند مدرن» نشان میدهد که چگونه «مهاتما گاندی» با دکترین «ساتیاگراها» (ایستادگی بر حقیقت/ مقاومت بدون خشونت) و عدم همکاری فراگیر، میلیونها هندی را وارد عرصه نبرد کرد. اقداماتی مانند راهپیمایی تاریخی نمک (۱۹۳۰) و جنبش سراسری «هند را ترک کنید» (۱۹۴۲)، تشکیلات استعمار را از حیز انتفاع ساقط کرد. گاندی و کنگره ملی نشان دادند سازماندهی مدنی آگاهانه میتواند ستونهای استثمار و استعمار انگلیس را فرو بریزد و در آگوست ۱۹۴۷، لندن را به ترک خاک هند وادار کند.
در ایران معاصر، رویداد عظیم انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره)، برجستهترین و بیبدیلترین تجلی پیوند رهبری الهامبخش با تودههای مردمی علیه استبداد وابسته و استکبار جهانی بود. ایرانِ دوران پهلوی دوم - چنانکه مورخان برجستهای چون یرواند آبراهامیان در کتاب «ایران بین دو انقلاب» و نیکی کدی در کتاب «ریشههای انقلاب ایران» به تصویر کشیدهاند - تحت سیطره همهجانبه مستشاران نظامی، امنیتی و اقتصادی آمریکا قرار داشت؛ سیطرهای که با کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تثبیت شد و با تحمیل قانون کاپیتولاسیون (مصونیت قضایی نظامیان آمریکایی) در سال ۱۳۴۳، استقلال قضایی و حاکمیت ملی را علناً پایمال کرد. خیزش امام خمینی(ره) علیه این قانون ذلتبار، نقطه عطفی در تاریخ مبارزات استکبارستیزانه بود. در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، رهبری نهضت بدون اتکا به جنگ مسلحانه کلاسیک و صرفاً از طریق بسیج عمومی، آگاهیبخشی و تکیه بر ایمان تودهها، ماشین سرکوب رژیم پهلوی را از درون متلاشی کرد و با اخراج هزاران مستشار آمریکایی و تسخیر لانه جاسوسی در آبان ۱۳۵۸، به دههها تحقیر ملی، دخالت بیگانگان و پایمالسازی استقلال کشور پایان داد.
راهبرد مهار ماشینهای جنگی مدرن
یکی از پیچیدهترین جبهههای نبرد با استکبار، نبرد در شرایط نابرابری حاد فناوری و تجهیزات نظامی است. دولتهای متجاوز بر پایه خوی استکباری، تلاش میکنند با آتشبارهای سنگین، ناوگان مدرن و بمبارانهای هوایی، اراده طرف مقابل را در کوتاهترین زمان درهم بشکنند. اما ملتهای هوشیار میتوانند با انتقال نبرد به زمین فرسایش و بهکارگیری ابتکارات بومی، محاسبات استعماری و استکباری را نقش بر آب کنند. نماد تاریخی این راهبرد، نبرد طولانی و پرفرازونشیب ملت ویتنام علیه فرانسه و ایالات متحده آمریکاست. «برنارد فال» در کتاب «خیابانی بدون شادی» و اثر تکاندهنده دیگرش «جهنم در مکانی بسیار کوچک»، روایت میکند که چگونه ارتش ملی ویتنام با رهبری سیاسی «هوشی مین» و فرماندهی میدانی ژنرال «وو نوئن جیاپ»، توانست الگوهای مرسوم نظامی غرب را نابود کند. ژنرال جیاپ در ۷ می ۱۹۵۴ در «دینبینفو» با اتکا به لجستیک مردمی، استحکامات فرانسه را درهم کوبید و شکست سختی به استعمارگران وارد کرد.
با ورود ارتش آمریکا به ویتنام، ابعاد تجاوز هولناکتر شد. «جورج هرینگ» در کتاب «طولانیترین جنگ آمریکا» آورده است که چگونه ارتش آمریکا بیش از ۷ میلیون تن بمب - بیش از کل بمبهای جنگ جهانی دوم - بر سر ویتنامیها ریخت و جنگلها را با سم مهلک «عامل نارنجی» آلوده کرد. با این حال، حفر شبکه چندصد کیلومتری تونلهای زیرزمینی و پایداری در مسیر موسوم به «راه هوشی مین»، برتری فناوری پنتاگون را به چالش کشید. «حمله عید تت» در ژانویه ۱۹۶۸ ضربه روانی نهایی را به استراتژیستهای کاخ سفید وارد کرد و سرانجام با فرار واپسین نیروهای اشغالگر، در آوریل ۱۹۷۵ از بام سفارت آمریکا در سایگون، ملت ویتنام تمامیت ارضی خود را بازیافت. در سوی دیگر این تاریخ حماسی، دفاع هشتساله ملت ایران در جریان جنگ تحمیلی (۱۳۶۷–۱۳۵۹) قرار دارد که یکی از حیرتانگیزترین ایستادگیهای متقارن و نامتقارن جهان در برابر اراده هماهنگ قدرتهای سلطهگر است.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، رژیم بعث با حمایت گسترده تسلیحاتی، مالی و اطلاعاتی بلوک غرب (بهویژه آمریکا و فرانسه) و همراهی بلوک شرق و دلارهای نفتی منطقه، تهاجمی همهجانبه را برای تجزیه خوزستان و از بین بردن حاکمیت ملی ایران آغاز کرد. مورخان نظامی برجستهای چون «دیلیپ هیرو» در کتاب «طولانیترین جنگ» و «آنتونی کردزمن» در کتاب «درسهای جنگ نوین»، ابعاد حمایت همهجانبه استکبار از متجاوز را مستند کردهاند؛ از ارسال هواپیماهای «سوپر اتاندارد» فرانسوی و موشکهای «اگزوسه» گرفته تا ارائه تصاویر ماهوارهای لحظهای از سوی آواکسهای آمریکایی و تحویل موارد مورد نیاز ساخت تسلیحات شیمیایی توسط شرکتهای اروپایی که فاجعههای فراموش ناشدنی مانند حلبچه و سردشت را خلق کرد.
در این میدان نابرابر، ملت ایران با اتکا به مفهوم راهبردی «دفاع مقدس»، سازماندهی نیروهای مردمی در قالب بسیج و سپاه در کنار ارتش و ابداع تاکتیکهای شجاعانه در عملیاتهای بزرگی مانند «فتحالمبین»، «بیتالمقدس» و «والفجر۸»، ماشین جنگی دشمن را متوقف و مناطق اشغال شده را از چنگ اشغالگران آزاد کرد. ایستادگی ایران در جنگ نفتکشها، طی سالهای پایانی دفاع مقدس و رویارویی مستقیم با ناوگان پنتاگون در آبهای خلیجفارس، نشان داد که با دست خالی، اما با عزمی پولادین، میتوان بر مدرنترین ارتشهای جهان چیره شد و حتی یک وجب از خاک وطن را به بیگانگان واگذار نکرد.
نبرد اقتصادی و اعاده مالکیت بر شریانهای حیاتی
میدان استکبارستیزی هرگز منحصر به جبهههای نبرد نظامی نبوده. یکی از موذیانهترین شیوههای سلطهگری، تاراج ثروتها، منابع زیرزمینی و شریانهای اقتصادی ملتهای تحت ستم بوده است. بیرون کشیدن این گلوگاههای اقتصادی از چنگال کارتلها، شجاعت حقوقی و تابآوری اقتصادی فوقالعادهای را طلب میکند. ملیشدن کانال سوئز توسط مصر در تابستان ۱۹۵۶، تجلی آشکار پنجه در پنجه افکندن با امپریالیسم بود.
جمال عبدالناصر در ۲۶ ژوئیه ۱۹۵۶ طی سخنرانی تاریخی خود در اسکندریه، شرکت کانال سوئز را که نماد ثروتاندوزی سهامداران بریتانیایی و فرانسوی و مایه تحقیر تاریخی اعراب بود، ملی اعلام کرد. «محمدحسنین هیکل» در کتاب مشهور «بریدن دم شیر» شرح میدهد که این اقدام، تهاجم نظامی مشترک بریتانیا، فرانسه و رژیم صهیونیستی را به صحرای سینا در پی داشت؛ با این حال، مقاومت دلیرانه در «پورتسعید» و امتناع دولت ناصر از باجدهی سیاسی، متجاوزان را ناچار به خروج کامل کرد و حاکمیت مصر بر این شاهراه جهانی تثبیت شد.
در نمونهای دیگر، نهضت ملیشدن صنعت نفت ایران در سالهای ۱۳۳۰–۱۳۲۹ خورشیدی (۱۹۵۱ میلادی) به عنوان الگویی پیشرو در غرب آسیا و کشورهای در حال توسعه میدرخشد. بریتانیا بیش از چهار دهه از طریق «شرکت نفت انگلیس و ایران»، ثروت نفت ایران را با پرداخت ناچیزترین حقالامتیازها چپاول میکرد، در حالی که سود این شرکت تأمینکننده بودجه عمومی و سوخت نیروی دریایی بریتانیا بود.
«مصطفی فاتح» در کتاب «پنجاه سال نفت ایران» و «یرواند آبراهامیان» در کتاب مشهور «کودتا: ۲۸ مرداد، سازمان سیا و ریشههای روابط مدرن ایران و آمریکا»، اثبات میکنند که تصویب قانون ملیشدن نفت به رهبری دکتر محمد مصدق و با حمایت قاطع آیتالله کاشانی در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹، ضربهای حیثیتی و اقتصادی بر ستون فقرات امپریالیسم انگلیس بود. تحریمهای فلجکننده دریایی، محاصره اقتصادی و ارجاع پرونده به دادگاه لاهه و شورای امنیت از سوی لندن، نتوانست حقانیت حقوقی ایران را خدشهدار کند. اگرچه این دستاورد در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با خیانت مشترک سیا و ام.آی.۶ موقتاً با روی کار آمدن کنسرسیوم مخدوش شد، اما بذر بیداری ضداستعماری را در سراسر منطقه پراکند و ادعای بریتانیا را در مالکیت بر منابع شرق برای همیشه باطل کرد.
عبور از پیروزی میدانی به تثبیت حاکمیت
بررسیهای تاریخی نشان میدهد استکبارستیزی صرفاً در لحظه سقوط رژیمهای دستنشانده یا اخراج قوای اشغالگر پایان نمیپذیرد.
مقاومت نه یک تکرویداد؛ بلکه یک فرایند پیوسته و هوشیارانه است؛ چراکه قدرتهای استکباری پس از شکست در میدانهای نبرد، ابزارهای انتقامجویی خود را دگرگون میکنند. محاصره اقتصادی، ترور دانشمندان، جنگ ترکیبی و کودتاسازی، شگردهای مدرن برای بازگرداندن زنجیرهای اسارت است. هائیتی پس از استقلال درخشان ۱۸۰۴، با محاصره شدید دریایی و باجخواهی شرمآور سال ۱۸۲۵ روبهرو شد؛ جایی که فرانسه ناوگان خود را اعزام و ۱۵۰ میلیون فرانک طلا را تحت عنوان غرامت از این کشور ویرانشده مطالبه کرد تا استقلال آن را به رسمیت بشناسد؛ غرامتی که اقتصاد هائیتی را برای بیش از یک قرن فلج کرد. در الجزایر نیز فرانسویان پس از خروج، بیمارستانها را تخریب و بایگانیها و متخصصان را تخلیه کردند تا جامعه مستقل را به بنبست برسانند، اما مدیریت الجزایریها از طریق ایجاد نهادهای بومی، سوادآموزی فراگیر و سپس ملیسازی میادین نفت و گاز در سال ۱۹۷۱، نشان داد که پاسداری از استقلال نیازمند بازسازی بیوقفه ظرفیتهای درونی است.
در دهههای پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تجربه ایران یکی از تأثیرگذارترین و پیشرفتهترین مواجههها با سناریوهای پساپیروزی بوده است. واشنگتن پس از ناکامی در حمله نظامی در طبس، کودتای نوژه و شکست در جنگ تحمیلی، کارزارهای «مهار حداکثری» و «تحریمهای ثانویه بانکی و نفتی» را سازمان داد تا اقتصاد ایران را فلج کند. ترور نخبگان علمی و هستهای، بخش دیگری از این جنگ همهجانبه بود. با این حال، عبور ایران از انحصارات علمی و دستیابی به چرخه کامل سوخت هستهای، فناوریهای دفاعی موشکی و ماهوارهای بومی و ایستادگی در برابر سیاست به اصطلاح «فشار حداکثری»، نشان داد که استکبارستیزی در قرن بیستویکم، از اتکای به درون، تابآوری فناورانه و صیانت همهجانبه از هویت و اقتدار ملی حاصل میشود.
فرجام تاریخی
بررسی نقشه تحولات تاریخی از قرنهای ۱۸ تا ۲۱، این حقیقت غیرقابل انکار را آشکار میکند که استکبارستیزی یک توهم دستنیافتنی یا شعاری آرمانگرایانه نیست؛ بلکه گزینهای واقعی، ممکن و آزموده شده در سپهر سیاسی جهان است.
در تمام این سه قرن پرمخاطره، قدرتهای جهانگشای مدعی تمدن با همه زرادخانهها، اتاقهای فکر و پیوندهای مخوف اقتصادی، هرگز نتوانستهاند ملتی را که با آگاهی عمیق تاریخی، اتکا به هویت مستقل و جانفشانی عقلانی به میدان آمده است، تا ابد در اسارت نگاه دارند. ملتهایی که در برابر زیادهخواهی امپریالیسم قد علم کردند و به پیروزی رسیدند، به بشریت آموختند که «توازن قوا» متغیری نهایی و تسلیمناپذیر نیست. قدرت سلطهگر تنها زمانی فاتح نهایی میشود که روحیه خودباوری و مقاومت در ارکان یک جامعه فرو بپاشد. از مزارع هائیتی و کوهپایههای «عدوه» گرفته تا سنگرهای الجزایر، شالیزارهای ویتنام و از همه درخشانتر، خاک تفتیده خوزستان و تنگستان در سرزمین کهن ایران، زنجیرهای پیوسته از فداکاری و سلحشوری جریان دارد؛ زنجیرهای که با خطی از نور، این درس تاریخی را تا ابد ثبت کرده است: کرامت، استقلال و حاکمیت ملی، عطایایی نیستند که در پشت درهای بسته با لبخند دیپلماتهای استعمارگر بدست آیند؛ بلکه این دستاوردهای سترگ، همواره محصول مستقیم آگاهی، اتحاد ملی، صلابت رهبری و اراده فناناپذیر استکبارستیزان هستند.





نظر شما