سونوگرافی مشکل چشم را معلوم نمیکند
از طریق آستان آمدهایم زیارت، از خوسف. من و خانمم، با دوتا پسر و یک دخترمان آمدهایم. قبلاً، بیشتر میآمدیم. از سال ۹۰، بهخاطر چشمم که عمل کردهام، هر دو ماهی، هر سه ماهی، میآمدیم بیمارستان «خاتم»، دکتر. بچهها را هم میآوردیم. حسین ۱۴ سالش است، ابوالفضل ۸ سال، سمانه ۹ سال. آنها هم نابینا هستند. ژنتیکی است. در سونوگرافی هم مشکل چشم مشخص نمیشود. بچهها را میآوردیم. قطره میدادند. با دستگاه، فشار چشم را میگرفتند که اندازه باشد و بالا نرود. یک قطره باید هر ۱۲ ساعت بریزند که فشار چشم را ثابت نگهمیدارد. از زمانی که کرونا آمد، دیگر نمیتوانیم «خاتم» بیاییم؛ هزینهاش را نداریم.
خانه و کار دارم، ولی مشکل بیشتر است
متولد ۶۷ هستم. سال ۸۶ ازدواج کردهام. خانمم خانهدار است. از یک روستاییم، معدن قلعهزری. تا خوسف ۱۴۰ کیلومتر فاصله دارد. برای کار آمدیم خوسف. نیروی شهرداریام. از سال ۹۸، توی کار شهرداریام. کار را فرماندار برایم پیدا کرد، آقای شفیعی. الآن نیستند. کارم رفتوروب است. قبلاً متری بودم، بیمه هم نبودم، تا همین سال ۱۴۰۰. متری ۱۵۰ تکتومان میدادند. الآن بیشتر میگیرم. بازهم کفاف نمیدهد، ولی از هیچچی بهتر است. بیمه هم هستم. خانه هم دارم. ادارهٔ بهزیستی داده است. ولی خانههاش بهدردبخور نیست، حقیقتاً. کوچک است؛ ۶۰متری است. اصلاً قابلاستفاده نیست؛ باید تعمیر بشود. مشکل فاضلاب دارد، مشکل برق دارد، مشکل گرمایش دارد، مشکل سرمایش دارد.
وضع ابوالفضل که اوتیسم هم دارد بدتر است
حسین و سمانه میروند مدرسهٔ «پویش»، درس میخوانند. ابوالفضل کلاً درس نمیخواند؛ بهخاطر اینکه اوتیسم است، نمیتواند درس بخواند. وضع درسی بچهها، آنها که میروند «پویش»، خوب است؛ سرگرماند. اما مدرسهٔ «پویش» خودش از همه بدبختتر است! بودجه ندارد. دست آن هم نیست؛ از استان باید بدهند. اینها که نمیتوانند از جیب هزینه کنند! برای آن بچهٔ اوتیسم کار خاصی نکردهاند. حتی مددکار آمده از بهزیستی خوسف، لوازم بهداشتیاش را قطع کرده! هر روز دستشویی میکند. ندارم که پوشک بخرم. حتی قطره را هم دیگر بهزیستی نمیدهد! یک مستمری پرداخت میکنند، برجی یکوچارصد. با یکوچارصد دارو بگیرم؟! قطره بگیرم؟! چهکار کنم؟! هیچچی نمیشود!
خانمم هم نباشد، دیگر هیچچی ندارم
فشار چشم که برود بالا، رگها را پاره میکند. این چهار سال ما خودمان قطره میریزیم. با قطره فشار را کنترل میکنیم. قطره هم قدیم دانهای ۵۰ تومان بود، الآن میگیریم دانهای ۲۱۰ تومان. هر ۱۲ ساعت میریزیم. اینها سهتایند. هر قطره سه روز، چار روز میرود. از کجا بیاورم؟! ما از همه فقیرتریم توی خوسف. چیزی ندارم، هیچچی. چرا؛ خانمم هست. همهٔ بچهها را خانمم جمع میکند. خانمم هم نباشد، هیچچی، صفر! سهتا بچهٔ نابینا را هیچکس الآن جمع نمیکند. هر پرستاری که بخواهد جمع کند، کمش، برجی ۱۵-۲۰ تومن میگیرد. خانمم با همهچی میسازد، با ناداری، با هرچی که هست.
آنهایی که میتوانند هیچ کمکی نمیکنند
خدماتی که دریافت میکنیم خوب نیست حقیقتاً. توی شهری که ما هستیم، اگر چیزی هم میآید، به ما نمیدهند، به کسانی کمک میکنند که مال خودشان باشند، همشهری خودشان باشند. هر وقت هم میرویم پیش مددکار بهزیستی صحبتی بکنیم، جواب سربالا میدهد. هرچی فاکتور، هرچی هزینهٔ درمان میبریم پیشش، اصلاً قبول نمیکند؛ میگوید: «اینها مربوط به ما نمیشود.» یارانهٔ ما هم همان برجی ۴۰۰ تومان است، با همین کمکمعیشتی که به همه میدهند. پدرم بازنشستهٔ معدن است. سهتا خواهر و یک برادر هم دارم. سالماند، وضعشان عالی است، ولی هیچ کمکی نمیکنند. کسی که دارد و کمک نمیکند به چه دردی میخورد؟!
میخواهم به بیت رهبری وصل شوم
فقط شفای بچههایم را میخواهم. هفت-هشت سال است توی نوبت پیوندیم. هرجا که رفتهام، درست جوابم را ندادهاند: میگویند: «باید منتظر باشی.» فرمانداری، استانداری، همهجا رفتهام؛ دیگر نمیدانم کجا باید بروم! میخواهم به بیت رهبری وصل شوم که بتوانم این بچههایم را درمان کنم، هزینههای بچههایم را جور کنم. فکر میکنم، اگر بروم پیش آقای رهبر، خیلی بهتر است، چون حقیقتش اینجا، هرچقدر به اینجا و آنجا نامه فرستادم، فایده نداشت؛ فقط بیت رهبری! مگر ما را بفرستند آنجا، بلکه آنجا جواب ما را بدهند! شما بتوانید همین حرف ما را پخش کنید، برسد به بیت رهبری، عالی میشود.
محمد نوروزی | صحن آزادی | ۱۳ آذرماه ۱۴۰۴



نظر شما