تفاوت بنیادین میان «سیاست علوی» (که همان سیاست الهی است) و «سیاست شیطانی» را باید در هدف از حکومت و رسیدن به قدرت جستجو کرد. در یک سو، خدمترسانی خالصانه به مردم قرار دارد و در سوی دیگر، قدرتنمایی برای سلطه و منفعتطلبی.
در مسیر بازگشت از جنگ صفین، در یکی از منزلگاهها، خبرهایی از تحرکات معاویه به گوش رسید که باعث ایجاد ولوله و نگرانی در میان سربازان حضرت علی (ع) شد. هنگامی که ابنعباس این آشفتگی را دید، احساس خطر کرد و به خدمت حضرت شتافت و عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! برخیز و مردم را آرام کن، سخن بگو و برایشان جهتگیری مشخص کن، حقیقت را برای آنان تبیین فرما.»
در همین زمینه است که خطبه سی و سه نهجالبلاغه اشارهای به این ماجرا دارد:
حکمة بعثة النبی:
قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ دَخَلْتُ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) بِذِی قَارٍ وَ هُوَ یَخْصِفُ نَعْلَهُ، فَقَالَ لِی مَا قِیمَةُ هَذَا النَّعْلِ؟ فَقُلْتُ لَا قِیمَةَ لَهَا. فَقَالَ (علیه السلام) وَ اللَّهِ لَهِیَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ إِمْرَتِکُمْ إِلَّا أَنْ أُقِیمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا؛ ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ:
إِنَّ اللَّهَ [سُبْحَانَهُ] بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ یَقْرَأُ کِتَاباً وَ لَا یَدَّعِی نُبُوَّةً، فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّی بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ، فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ وَ اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ
ابن عباس نزد حضرت امیر (ع) میآید و از او میخواهد که برای مردم سخن بگوید. هنگامی که به محضر حضرت میرسد، ایشان را در کنار چادرشان میبیند که مشغول پینه زدن کفش خود هستند. ابنعباس با شگفتی و حیرت به این صحنه مینگرد. حضرت امیر (ع) متوجه نگاه متحیرانه او میشود و سوالی از او میپرسد:
«به نظر تو قیمت این کفش چقدر است؟»
کفشی که اینقدر پاره شده که باید وصلهاش زد و پینهاش کرد.
ابنعباس در پاسخ میگوید: «قیمتی ندارد. این کفش ارزشی ندارد و باید آن را دور انداخت.»
حضرت امیر(ع) در ادامه فرمودند: «قسم به خداوند که این کفش پاره نزد من از ریاست بر شما محبوبتر است، مگر اینکه بتوانم حقی را برپا دارم یا باطلی را دفع کنم.»
به خدا قسم! این کفش های پینه از مسئولیت و ریاست بر شما برای من ارزشش بیشتر است، محبوبتر است. یعنی چه؟ یعنی حضرت امیر از ریاست بر مؤمنین، از ریاست بر جامعه اسلامی برایش ارزشی ندارد؟
نه؛ این نگاه جناب ابن عباس و جامعهای است که ابن عباس را تربیت کرده. نگاهشان این است که، همه ریاست میکنند برای این که ریاستی داشته باشند، حداقل کفششان وصله نخورد، برای اینکه قدرتی داشته باشند، قدرتنمایی کنند. علی [میفرماید:] «لِأُحِقَّ بِهِ حَقّاً أَوْ أُبْطِلَ بِهِ بَاطِلاً».
در اینجا باید این بحث را مفصل مطرح کرد که یک فرد مسلمان، متعهد، آگاه و دلسوز به جامعه اسلامی، در چه شرایطی به دنبال اقدام و کار سیاسی میرود؟ و فرد غیرمسلمان در چه شرایطی؟
غیرمسلمانان احزاب را تأسیس میکنند، تشکیل میدهند و بهوسیله احزاب، قدرت سیاسی را کسب کرده و به مقامات سیاسی دسترسی پیدا میکنند. اساساً احزاب برای همین منظور شکل گرفتهاند؛ حال چه احزاب رسمی سیاسی و چه طبقات و قدرتهای اجتماعی که پیش از تشکیل احزاب وجود داشتند.
این قدرتها، قدرتهای طبقاتی و قومی بودند که در آنها افرادی به تدریج به جایگاه رئیس قبیله یا شیخ قبیله میرسیدند. مسلمانها هم اشتباه میکردند و گمان میکردند اختلاف نظر میان حضرت امیر (ع) و معاویه نیز از همین جنس است: اختلاف بین شیخ این قبیله و شیخ آن قبیله!
مرحوم شهید صدر در کتاب «تنوع الأطوار و وحدة الهدف»این مطلب را خیلی جالب بیان میکند. ایشان میگوید اختلاف نظری که اینها داشتند، پیامبر اسلام با ابوسفیان، امیرالمؤمنین با معاویه و امثال اینها بر سر این بود که آنها خیال میکردند حکومتها یعنی ریاست یک قبیله.
حالا رئیس یک قبیلهای رفته و رئیس قبیلهٔ دیگری آمده؛ چه فرقی میکند؟ تا به حال رئیس قبیلهٔ بنیهاشم، حضرت رسول اکرم حکومت میکرد، حالا یک قبیلهٔ دیگر بیاید و مدتی آنها حکومت کنند، چه تفاوتی میکند؟
الان هم در نظام حزبی همینطور است دیگر. احزاب با همدیگر قدرت را تقسیم میکنند. یک مدتی این، رئیس حزب میشود و رئیس سیاسی جامعه میگردد؛ گروه دیگری میآیند و آنها رئیس سیاسی جامعه میشوند. اما هدف در اسلام چیست؟ هدف در اسلام این است که شما معروفها را در جامعه برقرار کنید و جلوی منکرات و ناشایستیها را بگیرید. هدف اساسی از سیاست همین است.
حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود: من برای خروج در برابر حکومت و مقابله با آن قیام نکردم، بلکه آمدم تا امر به معروف و نهی از منکر کنم: «أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ».
حضرت امیر (علیه السلام) نیز در اینجا فرمود: «این کفش کهنهٔ پاره برای من از ریاست بر شما ارزشش بیشتر است؛ لِأُحِقَّ بِهِ حَقّاً أَوْ أَبْطِلَ بِهِ بَاطِلاً». یا حقی را اقامه کنم و امر به معروف نمایم، یا باطلی را بازدارم و نهی از منکر کنم.
هدف اصلی جامعه، هدف اصلی مسلمان مؤمن به خدا و دین خدا، و هدف اساسی از سیاستورزی، خدمترسانی است. پیاده شدن حق و معروف در جامعه، حکمفرما شدن عدالت، این که مردم به همدیگر ظلم نکنند، مردم به حق خود برسند، خدمت به مردم و جلوگیری از ناشایستیها؛ این است هدف یک سیاستورز مسلمان.
در مقابلِ یک سیاستورزیِ دینی، نگاهی دیگر وجود دارد که سیاست برایش یک حرفه و شغل شده است. مردم به دنبال ایناند که کسب و تجارتی داشته باشند و زندگیشان را اداره کنند؛ عدهای میروند در بازار و با نانوایی و نجاری و بقالی، زندگیشان را میچرخانند، و عدهای هم میآیند در رأس سیاست قرار میگیرند و با سیاست و حکومت و قدرتنمایی بر مردم و فخرفروشی، پول مردم را میگیرند و زندگی خود را اداره کرده و کسب ثروت میکنند.
این یکی از تفاوتهای اساسی است میان سیاست علوی و سیاست اموی، یا سیاست اسلامی و دینی در برابر سیاست غیردینی: رسیدن به مقام سیاسی یا حرکت در مسیر سیاست برایِ خاطرِ خدمترسانی و اصلاح جامعه، یا حرکت در مسیر سیاست برای خاطر قدرتنمایی و رسیدن به قدرت.





نظر شما