آرلی راسل هوکشیلد، جامعهشناس برجسته آمریکایی، یکی از مهمترین نظریهپردازان معاصر در حوزه جامعهشناسی احساسی و تحلیل اجتماعی رفتارهای جمعی است. او استاد جامعهشناسی در دانشگاه برکلی کالیفرنیاست و طی بیش از چهار دهه فعالیت علمی، جایگاهی بیبدیل در پژوهشهای مرتبط با احساسات، روابط اجتماعی، خانواده، کار و سیاست معاصر پیدا کرده است.
تحصیلات او شامل دوره کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترای جامعهشناسی در دانشگاههای معتبر ایالات متحده است و از همان ابتدای فعالیت خود، بر تحلیل دقیق ساختارهای اجتماعی و نقش احساسات در زندگی جمعی تأکید داشته است. حوزه تخصصی او ترکیبی از جامعهشناسی سیاسی، جامعهشناسی خانواده و مطالعات فرهنگی است . او همواره تلاش کرده است نظریههای کلاسیک جامعهشناسی را با پژوهشهای میدانی و تحلیلهای نوین احساسی تلفیق کند.هوکشیلد علاوه بر جایگاه دانشگاهی خود، با انتشار دهها مقاله و چندین کتاب مهم، توانسته است تأثیری جهانی در حوزه جامعهشناسی و علوم اجتماعی ایجاد کند.
از جمله آثار برجسته او میتوان به «قلب مدیریتشده» اشاره کرد که در آن مفهوم «کار احساسی» معرفی شده و نشان میدهد کارکنان خدماتی چگونه احساسات خود را مدیریت میکنند تا در محیط کاری موفق باشند و رضایت مشتریان را جلب کنند. کتاب «شیفت دوم» نیز به بررسی تقسیم کار جنسیتی در خانوادههای معاصر میپردازد و نشان میدهد چگونه ساختارهای فرهنگی و اجتماعی نقش اساسی در توزیع مسئولیتها و شکلگیری نابرابریها دارند. کتاب «غریبهها در سرزمین خودشان» یکی دیگر از آثار مهم او است که با استفاده از مصاحبههای میدانی طولانی، زندگی و باورهای طرفداران جریان جمهوریخواه در لوئیزیانا را تحلیل کرده و نشان میدهد چگونه احساسات جمعی و تجربه تبعیض، حتی در میان کسانی که از مزایای اقتصادی و اجتماعی برخوردارند، میتواند رفتار سیاسی آنان را شکل دهد.
هوکشیلد در تازهترین اثر خود، کتاب «غرور ربودهشده: از دست رفتن، شرم و ظهور جریان راست»، به بررسی مفهومی پیچیده میپردازد که فراتر از یک احساس فردی است و شامل تجربه جمعی از تحقیر، شرم و فقدان جایگاه اجتماعی میشود.
این کتاب تلاش دارد نشان دهد چگونه احساسات جمعی و روایتهای عاطفی میتوانند به شکلگیری گرایشهای سیاسی راستگرا و پوپولیستی منجر شوند. تا کنون این کتاب در ایران ترجمه و منتشر نشده، اما اهمیت تحلیلهای ارائه شده در آن، توجه پژوهشگران و علاقهمندان به سیاست و جامعهشناسی را جلب کرده است.
در مصاحبه ما با پروفسور هوکشیلد، محور گفتوگو بر کتاب «غرور ربودهشده» بود. او توضیح میدهد که این کتاب میکوشد شکاف عاطفی میان جریانهای سیاسی را روشن کند و نشان دهد که افراد چگونه به روایتهای عاطفی خاص گوش میدهند که اغلب از دید تحلیلگران و سیاستگذاران «غیرعقلانی» تلقی میشود.
او بیان میکند که رفتار سیاسی مردم تنها بر اساس اطلاعات یا محاسبه عقلانی شکل نمیگیرد، بلکه احساسات جمعی، شرم و سرزنش نقش مهمی در هدایت انتخابها و گرایشهای سیاسی دارند. به باور او، رابطه میان شرم، سرزنش و انتقام، منطق احساسی ویژهای دارد که سیاستمداران با استفاده از آن میتوانند حمایت گستردهای جلب کنند. این نگاه او امکان درک پیچیدگیهای جنبشهای سیاسی و تحولات فرهنگی را فراهم میکند و نشان میدهد که چگونه احساسات جمعی میتوانند انگیزههای سیاسی قوی و گاه خطرناکی ایجاد کنند.
یکی از ویژگیهای برجسته پژوهشها و اندیشههای هوکشیلد، تأکید او بر «شنیدن روایتهای احساسی» کسانی است که اغلب در جامعه احساس بیصدایی میکنند. او معتقد است بسیاری از تحلیلگران و سیاستگذاران، هنگام مواجهه با رفتارهای سیاسی غیرعقلانی، تنها جنبههای عقلانی یا اطلاعاتی را مدنظر قرار میدهند و درک روایت احساسی افراد را از دست میدهند؛ روایتهایی که با تجربه شرم، سرزنش و انتقام پیوند خوردهاند و منطق احساسی خود را دارند.
هدف از گفتوگو با هوکشیلد و بررسی دقیق اندیشههای او، تأیید دیدگاهها یا مشروعیتبخشی به آنها نیست. هدف اصلی، گشایش فضای نقد و بحث علمی درباره اندیشههای غربی و تحلیل رفتارهای اجتماعی و سیاسی است، تا پژوهشگران و مخاطبان بتوانند با رویکردی تحلیلی و نقادانه به آنها بپردازند. این رویکرد به جای پذیرش بیچون و چرای نظریات، امکان فهم دقیقتر و نقد علمی اندیشههای غربی را فراهم میآورد.
هوکشیلد در این مصاحبه به تفاوت میان «درک احساسی» و «همدلی روشمند» اشاره و تأکید میکند که همدلی به معنای پذیرش اخلاقی یا مشروعیت دادن به رفتارها نیست، بلکه فهم دقیق موقعیت دیگران است تا تحلیل اجتماعی دقیقتر و واقعیتر امکانپذیر شود. او نمونههایی از گروههای سفیدپوست طبقه کارگر ارائه میدهد که همزمان از امتیازات نژادی بهرهمند هستند و با احساسات تحقیر و فقدان مواجهاند و نشان میدهد که این تضاد چگونه میتواند انگیزههای سیاسی قوی ایجاد کند.
در تحلیلهای هوکشیلد، رسانهها و شبکههای اجتماعی نقش مهمی در تقویت یا کاهش احساس غرور و تحقیر جمعی دارند. او توضیح میدهد که این ابزارها تنها روایتها را بازتاب نمیدهند، بلکه آنها را در یک «اتاق پژواک» قرار میدهند، تکرار میکنند و باورپذیری آنها را افزایش میدهند. به این ترتیب، رسانهها نهتنها منعکسکننده بلکه فعالکننده احساسات جمعی هستند و میتوانند در شکلگیری رفتارهای سیاسی مؤثر باشند.هوکشیلد همچنین نشان میدهد که مطالعه احساسات و تحلیل روایتهای جمعی میتواند بینشهای کلیدی درباره رفتارهای سیاسی ارائه کند و حتی در جوامع مدرن که انتظار میرود عقلانیت بر تصمیمگیری غالب باشد، نقش بنیادین دارد. او معتقد است بدون درک ابعاد عاطفی جامعه، تحلیل اجتماعی ناقص خواهد بود و نمیتوان به فهم دقیق ساختارهای قدرت و رفتارهای جمعی رسید.
کتاب «غرور ربودهشده» نمونهای بارز از تلاش هوکشیلد برای تلفیق جامعهشناسی کیفی، تحلیل احساسی و فهم سیاسی است. او با مصاحبههای بلندمدت و پژوهش میدانی دقیق نشان میدهد احساسات جمعی و روایتهای عاطفی چگونه میتوانند سیاستها و تصمیمگیریهای کلان را شکل دهند و فهم دقیق این احساسات کلید تحلیل اجتماعی و پیشبینی رفتارهای سیاسی است.
در مجموع، این مصاحبه و آثار آرلی راسل هوکشیلد به خواننده امکان میدهد نهتنها با دیدگاهها و روشهای پژوهشی او آشنا شود، بلکه درک عمیقتری از تأثیر احساسات بر سیاست، فرهنگ و ساختارهای اجتماعی پیدا کند.
کتاب «غرور ربودهشده» فراتر از یک اثر علمی، دریچهای تازه بر پیچیدگیهای اجتماعی و سیاسی باز میکند و نشان میدهد که چگونه تحلیل دقیق احساسات و روایتهای جمعی میتواند به فهم بهتر جامعه و پویاییهای قدرت کمک کند.
آیا میتوان نوشتن این کتاب را تلاشی برای آشکار کردن نوعی «درد اجتماعی خاموش» دانست که سیاستگذاران و نخبگان غالباً از درک آن ناتوان بودهاند؟
بله، میتوان اینگونه گفت. آمریکا به شدت دوقطبی شده و کسانی که در یک طیف سیاسی قرار دارند، قادر به شنیدن درد طرف دیگر نیستند. مطالعات نشان میدهند که هر طرف، اطلاعات کمی و غالباً اشتباه درباره طرف مقابل دارد. بهطور تأسفآور و عجیب، یک مطالعه نشان داد کسانی که در جناح چپ قرار دارند، بیشتر از کسانی که در جناح راست هستند، وقتی فردی چیزی میگوید که با آن مخالفاند، تماس خود را قطع میکنند. همچنین مطالعات نشان میدهند که چپ درباره راست اطلاعات کمتری دارد تا برعکس. بنابراین بهطور پارادوکسیکال - پارادوکس واژه مورد علاقه من است - طرفی که از رشد راست بیشترین ناراحتی را دارد، کمترین توانایی را در درک آن دارد. پس بله، من امیدوارم با شکستن سکوت درباره درد طرف دیگر، بتوانم تا حدودی این وضعیت را بهبود دهم.
به نظر میرسد این کتاب ادامه یک پروژه فکری گستردهتر است که در آن شما احساس را بهعنوان نیروی سازماندهنده و ساختاردهنده در جامعه تحلیل میکنید. جایگاه «غرور ربودهشده» در این پروژه چیست؟
بله، این کتاب کاملاً در چارچوب پروژه گستردهتر من قرار میگیرد. در پروژه کلی من، همیشه بررسی میکنم که احساس چگونه زندگی اجتماعی را شکل میدهد. چگونه میتوان یک احساس را تعریف یا نامگذاری کرد؟ چه قواعدی بر احساسات اعمال میشوند؟ چگونه احساس را مدیریت میکنیم - آن را برمیانگیزیم یا سرکوب میکنیم - تا «همانطور که فکر میکنیم باید احساس کنیم»؟ چه چارچوب اخلاقی گستردهای تمام قواعد موضعی را تقویت میکند؟ و چه ساختارهای اقتصادی-اجتماعی با این چارچوبهای اخلاقی هماهنگ هستند؟ با طرح این مفاهیم، سؤالات بزرگتر پدیدار میشوند: تناقضها، ناسازگاریها و تکهتکهشدگیها در یک جامعه مشخص کجا هستند؟ بدون آنکه کاملاً سیستماتیک باشد، این سؤالات را با خود برای بررسی خانوادهها به کتابهای «شیفت دوم» و «گرفتاری زمان»، محیط کار به کتاب «قلب مدیریت شده» و کتاب «گرفتاری زمان»، حوزه مصرف به کتاب «خودبرونسپاری شده» و حوزه سیاست به کتاب «غریبهها در سرزمین خودشان» و کتاب «غرور ربوده شده» بردهام.
در عنوان کتابتان، مفهومی را معرفی میکنید که فراتر از یک احساس است — یک وضعیت اجتماعی پیچیده: «Stolen Pride» (غرور ربودهشده). اجزای این وضعیت چیست؟
ابتدا عناصر مفهومی: روایت غرور ربودهشده که برانگیزاننده احساسات است و «گیرایی» دارد. سپس تمایل افراد به پذیرش این روایت وجود دارد. بعد از آن، رهاسازی احساسی ایجاد میشود، بهویژه در آیینهای جمعی و درنهایت، اقداماتی تحت «چتر» مشروعیتی که روایت ارائه میدهد، رخ میدهد. روایتها میتوانند کوتاه یا بلند، ساده یا پیچیده باشند. فکر میکنم ترامپ اکنون روایت خود را بیشتر توسعه میدهد، برای مشروعیتبخشی به خشم خود (با مسابقات مبارزه نهایی در محوطه کاخ سفید).
در چارچوب شما، غرور صرفاً یک احساس فردی نیست، بلکه پدیدهای جمعی و ساختاری است. چگونه غرور جمعی را از نظر جامعهشناختی نظریهپردازی میکنید؟
بله، من یک «پارادوکس غرور» را شرح میدهم. ایده این است که روی دو چیز تمرکز کنیم: میزان درد اقتصادی که متحمل شدهاند و فرهنگ غروری که بر اساس آن فرد خود را بابت آنچه بر او گذشته سرزنش میکند یا نمیکند. در یک «جهان عادلانه»، کسانی که بیشترین رنج را میبرند، با سرزنش خود، به درد خود نمیافزایند. اما همانطور که واقعیت ناعادلانه است، کسانی که بیشترین رنج را میبرند، باور قدیمی اخلاق پروتستان را نیز در آغوش میکشند که «شما مسئول اتفاقاتی هستید که برایتان رخ میدهد»، بنابراین به فقدان، شرم افزوده میشود. در ایالتهای ثروتمند «آبی» کشور، ساکنان فرصتهای اقتصادی بیشتری دارند و به هر حال به فرهنگ غروری که بیشتر بر شرایط تمرکز دارد پایبند هستند (مثلاً کارخانه شما به خارج منتقل شده است؛ این تقصیر شخصی شما نیست).
شما به نوعی «عقلانیت احساسی» اشاره میکنید که بر فرایندهای سیاسی تأثیر میگذارد. این چگونه با رویکردهای کلاسیک جامعهشناسی سیاسی مانند نظریات ماکس وبر یا امیل دورکیم تفاوت دارد؟
من در تلاش هستم تا چارچوب پذیرفتهشدهای که طبق آن «تفکر/عمل عقلانی» در مقابل «تفکر/عمل غیرعقلانی» تعریف میشود را بشکنم. برای مثال، آمریکاییهایی که به دونالد ترامپ گوش میدهند، اغلب میگویند او «عقلانی صحبت نمیکند» (او داستانهای نامربوط میگوید، نه درباره سیاست یا واقعیتها). سپس نتیجه میگیرند که افرادی که او را دوست دارند، یا احمق هستند یا به حرفهایش گوش نمیدهند.
نقطه نظر من این است که آنها به چیز دیگری گوش میدهند و ما هستیم که «گوش نمیدهیم» یا «به گونهای گوش نمیدهیم که باید» و بنابراین روایت احساسی را از دست میدهیم. آن روایت یک منطق احساسی دارد. اگر شما تجربه از دست دادن داشته باشید و خود را مقصر بدانید، شرم خواهید داشت. احساس شرم دردناک است، بنابراین مردم به دنبال تخفیف آن هستند. یک «منطق» شناختهشده وجود دارد - که ترامپ آن را تقویت میکند - بین شرم و سرزنش، سرزنش و انتقام. من مفهوم وبر از «کنش عاطفی» را ارزشمند میدانم (که فکر میکنم منظورش رفتار تکانشی، فوران ناگهانی خشم یا گریه باشد، که از محاسبه آرام و سنجیده متمایز است) اما فکر میکنم مفید است که مفهوم احساس را به چیزی وسیعتر از بروزهای گاهبهگاه تکانشی نسبت دهیم. (در کتاب قلب مدیریت شده روی کارگرانی تمرکز کردهام که «کار احساسی» انجام میدهند، یعنی روی احساسات خود کار میکنند، تمام طول روز. احساس همیشه حضور دارد). در این زمینه، من بیشتر با دورکیم همنظر هستم، که احساس را بنیادین برای تمام زندگی میداند، حتی بنیادین برای «زندگی عقلانی». شما احساس را میبینید (قابل مشاهده و عمومی در آیینهای شور جمعی) مثل گردهماییهای MAGA در ایستگاههای کمپین ترامپ، بازیهای فوتبال. اما اثر احساس حتی در جدیترین و محترمانهترین لحظات نیز حضور دارد. من سعی دارم در کار خودم نشان دهم که این چگونه عمل میکند، حتی وقتی به سختی دیده میشود.
در موضوع دیگری، من به فرض وبر شک کردهام که با مدرن شدن، «عقلانیت جایگزین عاطفه میشود». جریانهای دیگر نیز میتوانند واکنشهای عاطفی واپسگرایانه ایجاد کنند. نظریهپردازان استدلال کردهاند که آلمان و ژاپن - که منجر به جنگ جهانی دوم شدند - بیش از حد سریع مدرن شدند. و در جوامع از قبل مدرنشده، مانند ایالات متحده، جهانیسازی - بهویژه خارجسپاری کارخانهها و کاهش قدرت اقتصادی طبقه کارگر سفیدپوست (یک گروه غالب نژادی) - تفاوتهای درآمد/موقعیت ایجاد کرد که احساساتی به وجود آورد که ترامپ به شکل خطرناکی به آنها متوسل میشود. به همین ترتیب، جابهجایی عظیم آلمانیها پس از شکست تحقیرآمیزشان در جنگ جهانی اول، موجب شد بسیاری به نازیسم در آلمان خود وبر حساس شوند.
چه مرزهایی بین «درک احساسی» و «همدلی روشمند» در تحقیقات شما وجود دارد؟ آیا همدلی الزاماً مستلزم پذیرش اخلاقی است؟
همدلی میتواند به طور طبیعی، غیرمنتظره، غیرعمدی جریان یابد یا میتواند عمدی، هدایتشده، به یک مهارت یا حتی هنر بسیار توسعهیافته تبدیل شود، مهارتی که برای درک جامعه ضروری است، فکر میکنم. اما نه، الزامی به پذیرش اخلاقی ندارد. شما میتوانید درک کنید که یک قاتل چگونه به قتل دست زده - پدر سادیستیک، مادر خودخواه، زندگی که چیزی جز این نداشته - اما نه، شما قتل او را تأیید نمیکنید.
کتاب شما با گروههایی سروکار دارد که احساس «تحقیر» دارند، حتی اگر بسیاری از آنها همچنان از امتیازات نژادی یا ملی بهرهمند باشند. چگونه این پارادوکس را توضیح میدهید؟
من همیشه به دنبال پارادوکسها هستم، اما اینجا پارادوکس نمیبینم. دو عنصر در MAGA وجود دارد: فقدان و حقطلبی.
الف) فقدان ناشی از نیروهای بازار بود (مثلاً نوسانهای تقاضای بازار زغالسنگ، برونسپاری کارخانهها).
ب) اما فقدان در کسانی رخ داد که سفید و مرد بودند (گروهی که سابقه تاریخ غرور و امتیاز داشتند).
چون جناح چپ تمایل دارد روی محرومان تمرکز و بقیه را فراموش کند، به همین دلیل رشد جریان MAGA را دیر درک کرده است. اما اگر روی فقدان تمرکز کنیم میتوان دید هرچه فرد موقعیت بالاتری داشته باشد «سقوط» و «افت» او بزرگتر است و این سقوط با یک منطق عاطفی همراه است: جستوجوی قربانی – خشم بر شرم- شرم- فقدان.
(توضیح ضروری مترجم: آرلی راسل هوکشیلد اشاره به این میکند که گردهماییهای MAGA صرفاً یک تجمع سیاسی نیست بلکه نمایش عاطفی جمعی است که احساسات شرم، خشم و غرور را به شکلی ملموس نشان می دهد و این احساسات روی رفتار سیاسی طرفداران تأثیر میگذارد. به زبان ساده وقتی افراد در این گردهماییها شرکت میکنند احساساتشان جمعی و تقویت شده میشود. این احساسات شامل شرم از موقعیت اقتصادی یا اجتماعی، خشم از شرایط موجود و غرور نسبت به موقعیت خود است. هوکشیلد میگوید این روایت عاطفی نقش کلیدی در شکلدهی تصمیمات و رفتار سیاسی آنها دارد؛ حتی وقتی عقلانیت یا اطلاعات واقعی کم باشد).
آیا میتوان گفت در تحلیل شما، قدرت سیاسی گاهی بر پایه نارضایتیهای خیالی یا روایتهای احساسی با پایه واقعی ضعیف شکل میگیرد؟ آیا این خطرناک نیست؟
قطعاً خطرناک است! به همین دلیل است که من روی آن تمرکز میکنم.
کار شما صداهای کسانی را که خود را بیصدا میبینند، تقویت میکند. اما چگونه میتوان این کار را انجام داد بدون آنکه فرهنگ قربانیانگاری را بازتولید کنیم یا سیاستهای واپسگرا را مشروعیت ببخشیم؟
با استفاده از سه عنصر سیاست: ارائه یک روایت احساسی بهتر، یک قول و وعده بهتر و مجموعهای بهتر از سیاستها و برنامهها.
شما بر پژوهش میدانی کیفی و مصاحبههای بلندمدت تأکید دارید. در عصری که دادههای عظیم و کمیسازی غالب است، چگونه مرتبط بودن و محدودیتهای این روشها را ارزیابی میکنید؟
ما به همه نوع داده نیاز داریم. هرچند بیشترین یادگیری من از مصاحبههای طولانی است، یافتهها را با مطالعات تجربی، نظرسنجیها و مطالعات تاریخی تکمیل میکنم. در کتاب «غریبهها در سرزمین خودشان»، یک پیوست دارم که شامل تحلیل کمی است که میزان آلودگی محیطی طبق معیارهای EPA در حوزههای انتخابیه مختلف را با باورهای سیاسی ساکنان آن مناطق همبسته میکند.
به نظر میرسد در رویکرد شما، پژوهشگر یک ناظر بیطرف نیست بلکه «راوی همدل جامعه» است. چگونه این را با هنجارهای بیطرفی علمی تطبیق میدهید؟
اگر موضوع مطالعه، ذهنیت یا ذهنیات باشد و هدف، عینی یا بیطرف بودن نسبت به آن و مشارکت در «علم واقعی» باشد، اثبات آن در تکرارپذیری است. مطالعه احساسات به معنای غرق شدن در ابر احساسات نیست.علوم اجتماعی به مرور زمان تجمعی است. یک جامعهشناس مطالعهای کیفی و تولید فرضیه درباره گروهی از افراد در زمان و مکان مشخص انجام میدهد و هر چه داده پشتیبانیکننده بیشتری میتواند جمعآوری کند، اضافه میکند. جامعهشناس بعدی بررسی میکند - آیا بخش یا بخشهایی از نظریه در زمان یا مکان دیگری درست است؟ آیا اصلاً درست است؟ و فرد بعدی هر دو مورد اول و دوم را تأیید یا رد میکند. این شامل مراحل متعدد است - فرضیه، آزمون، آزمون مجدد اینجا و آنجا، اصلاح فرضیه، آزمون اصلاحیه و… و همینطور ادامه مییابد، یک کاربرد واقعی روش علمی.
کتاب شما مورد استقبال عموم قرار گرفته، اما برخی دانشگاهیان آن را بیش از حد «احساسی» یا «سیاسی» دانستهاند. پاسخ شما به چنین نقدهایی چیست؟
به پاسخ من به سؤال پیشین خود بازگردید.
آیا میتوان احساس «غرور ربودهشده» را بخشی از حافظه جمعی و روانشناسی تاریخی یک ملت دانست؟ این حافظه چگونه رفتار سیاسی را بهطور ناخودآگاه شکل میدهد؟
بله و خیر. در آمریکا، این روایت احساسی به یک بخش بزرگ از جمعیت جذب میشود (من در نظر دارم بخش بزرگی از ۴۲درصد آمریکاییهایی که سفیدپوست هستند و مدرک لیسانس ندارند، که هماکنون «گذرنامه» ورود به طبقه متوسط داخلی محسوب میشود). میتوان گفت ترامپ مهاجران داخلی را به مقابله با مهاجران خارجی ترغیب میکند.
اما این روایت برای همه آمریکاییها صادق نیست. جمهوریخواهان روایت «نجات از پایین آمدن طبقه» دارند و دموکراتها حداقل با کامالا هریس، روایت «شاد باش، سخت کار کن و ارتقا پیدا کن» را تبلیغ کردهاند. کشور تقسیم شده، احزاب تقسیم شده و روایتها هم تقسیم شدهاند.
رسانهها و شبکههای اجتماعی چه نقشی در تقویت حس تحقیر یا بازگرداندن غرور دارند؟ آیا آنها بازیگران مستقل هستند یا ابزار منافع نخبگان؟
آنها روایت غرور ربودهشده را تقویت و وارد بازی میکنند. آن را در یک اتاق پژواک قرار میدهند. با آن پینگپنگ بازی میکنند. موسیقی را برای آن بلند میکنند. آن را تکرار میکنند و باورپذیری آن را افزایش میدهند.
از منظر روایتی، کتاب شما بازگوکننده تاریخ از دیدگاه احساسات است. آیا این میتواند جایگزینی برای روایتهای رسمی یا بیطرف تاریخی باشد؟
نه. این یک مکمل مفید و به اعتقاد من ضروری است.
آیا مفهوم غرور ربودهشده میتواند در جوامعی با تاریخ پساکالونیالی یا نابرابریهای ساختاری نیز کاربرد داشته باشد؟
قطعاً دارد.
آیا چارچوب شما قابل اعمال بر گروههای اقلیت یا مهاجر است که تجربه حذف ساختاری دارند و نه صرفاً رنج عاطفی؟
قطعاً. بهطور پارادوکسیکال، همانطور که پیشتر اشاره کردم، سفیدپوست کارگری نوعی «مهاجر» است که پاسپورت ندارد و نمیتواند وارد شود و این دلیل بیشتری است برای شکل دادن به اتحاد و پرسیدن سؤالات بزرگتر درباره طبقه و قدرت.
برخی منتقدان استدلال میکنند که رویکرد همدلانه شما خطر مشروعیتبخشی به ایدئولوژیهای نژادپرستانه یا محرومکننده را دارد. پاسخ شما به این نگرانی چیست؟
من از آنها میخواهم واقعاً بنشینند و کتاب(ها) را بخوانند.
یکی از نقدهای رایج این است که کتاب «غرور ربوده شده» بر طبقه کارگر سفیدپوست تمرکز دارد و درد و صداهای جوامع واقعاً سرکوبشده، مانند مردم رنگینپوست یا مهاجران را کماهمیت جلوه میدهد. آیا این نقد را معتبر میدانید؟
نه. اگر ما صرفاً بر واقعیات جوامع سرکوبشده تمرکز کنیم، نسبت به ظهور دونالد ترامپ - کسی که زندگی آنها را بدتر میکند - کاملاً بیاطلاع میمانیم.
برخی میگویند روایتهای شما بیشتر نشاندهنده حالتهای روانی است تا تحلیل ساختاری. آیا جامعهشناسی باید مرز قویتری با روانشناسی سیاسی حفظ کند؟
این یک موضوع «یا این یا آن» نیست. هم «غرور ربوده شده» و هم «غریبهها در سرزمین خودشان» بر اساس تحلیل ساختاری است. من شرایط - طبقه، نژاد، منطقه، جنسیت - را شرح میدهم که پیروان ترامپ را آماده میکند تا به روایت غرور ربودهشده پاسخ دهند. در هر دو کتاب، تمرکز من بر «حالتهای گذرا» نیست، بلکه بر احساس بهعنوان پایه ارزیابی و محرک اقدام است. درست است که من تأکید زیادی بر احساس میکنم؛ این به این دلیل است که پیشتر غایب بود. اگر فقط درباره ساختار و سیاستها صحبت کنیم، میترسم کاملاً مسیر را از دست بدهیم.درواقع، همه کار من را میتوان فراخوانی برای دو زبانه شدن دانست. برای درک واقعی آنچه در جریان است، باید هم «عقلانی» سخن بگوییم و ببینیم و هم به گونهای مساوی به زبان احساسات مسلط شویم.
با اولویت دادن به احساس و روایت، برخی کار شما را بیشتر ژورنالیستی تا صرفاً علمی میدانند. پاسخ شما به این تمایز بین جامعهشناسی دانشگاهی و عمومی چیست؟
ما میتوانیم هر دو را انجام دهیم. رویکرد من این است که تا حد امکان واضح بنویسم، عمیق کاوش کنم، از همه پژوهشهای خوب دیگر بهره ببرم و اگر به خواننده عمومی رسید، آن را جامعهشناسی عمومی در نظر بگیرم.
Info@ostadiofficial.ir




نظر شما