«ایران درودی» در کتاب خاطراتش با عنوان «در فاصله دو نقطه»، روایتی از خود را در نقش یک کودک خردسال نشان میدهد که جنگ جهانی دوم را از نگاه یک خانواده ایرانی گریزان از آلمان به سوی وطن نقل میکند؛ روایتی که ارعاب کوبنده جنگ را از دریچه نگاه معصومانه و کودکانه دو دخترک آوارهای بازگو میکند که رنج سفر را با صدای گریهای که به صدای یکنواخت ترن تبدیل شده است، به امید امنیت وطن، به جان میخرند: «خوب به یاد دارم در یکی از ایستگاههای ترن، مادر اسباببازی خواهر را که یک چرخ خیاطی بود و از آغاز سفر محکم در بغل داشت با عصبانیت از دستش گرفت و از پنجره ترن در حال حرکت به بیرون پرتاب کرد. از آن پس، صدای گریه خواهر به صدای غمگین و یکنواخت ترن که گاه از میان آتش عبور میکرد، اضافه شد.
در واگنهای ترن از شدت ازدحام جمعیت، جای تکان خوردن نبود و باز مسافران برای سوار شدن هجوم میآوردند. پدر که تمام موجودی، حتی ساعتش را برای خرید یک لیوان آب آشامیدنی پرداخته بود از اینکه سرانجام موفق به فرار از آلمان شده بودیم، خوشحال بود. او در تمام طول سفر لحظهای دست مرا رها نمیکرد و من از ترس خود را در آغوشش پنهان کرده بودم.» این ترس کودکانه که در گرمای آغوش پدر تسکین میگرفت، احتمالا نشانهای بوده از روزهای خوفناکی که هر کس بندوبستی با آلمانها داشت، لاجرم در ایران به آن دچار میشد؛ چنانکه درودی، در ادامه، ضمن اشاره به خاطرات سفر به ایران و شهر آبا و اجدادیاش، مشهد، چنین میافزاید: «چندی پس از ورود به مشهد، شاهد بازداشت و گسیل آلمانها یا آلمانیزبانها به زندانهای سیبری بودیم. هر روز میشنیدیم شبانه به منزل فلان آلمانی ریختند و او را با زن و بچه با پای پیاده تا مرز بردهاند تا به سیبری منتقل کنند.» توضیحات ایران درودی در خاطراتش، در واقع توصیفی دیگر از روزهای پرتلاطمی است که ایران، پس از پایان تبوتاب جنگ جهانی دوم، به اشغال متفقین درآمده بود. در این روایت، افزون بر اشغال و قحطی و آلودگی آبهای آشامیدنی و فوج سربازان گرسنه روسی در هر شهر و روستا، به رنج گروه خاصی از مردم ایران اشاره شده است؛ کسانی همچون پدر و پدربزرگ راوی که سالها زندگی اقتصادیشان به آلمانها مرتبط بود: «با ورود متفقین به ایران، پدربزرگ با چند بازرگان دیگر که همگی روابط بازرگانی با آلمان داشتند، به مناطق بد آبوهوا تبعید میشوند. ایران پل پیروزی لقب میگیرد و خبر میرسد که تجارتخانه و منزل ما در هامبورگ، در اثر بمباران نابود شده است. پدر تصمیم میگیرد شهر را ترک کنیم تا شاید جانمان از اینکه ما را به جای آلمانها بگیرند در امان بماند.»
اینها همه واکنش این خانواده کوچک در برابر جریان گستردهای که برای اخراج آلمانها از ایران، با فشار انگلیسیها در حال اتفاق افتادن بود؛ ریچارد استوارت در کتاب خود، «در آخرین روزهای رضاشاه»، درباره این شرایط تاریخی بغرنج که زیست شماری از ایرانیان را هم به جرم همراهی و مشارکت اقتصادی با آلمانها، تحتالشعاع قرار داده بود، مینویسد: «با هجوم آلمان به اتحاد شوروی، ناگهان توجه بینالمللی به گروه زیادی از اتباع آلمانی جلب شد که در ایران به سر میبردند. از نظر متفقین، شرایط از هر جهت برای فعالیت ستون پنجم آلمان فراهم بود. در تابستان آن سال حدود هزار آلمانی در ایران بودند. بسیاری از آنها پیش از جنگ به ایران آمده بودند. بر اساس آمار شهربانی ایران ۶۱۶ آلمانی به عنوان تکنیسین، در صنایع گوناگونی چون راهآهن و معادن و کشاورزی، یا به عنوان مستشار وزارتخانههای مختلف، در استخدام دولت ایران بودند. تعدادی نیز در مدارس عالی ایران تدریس میکردند و گروهی نیز به طبابت یا تجارت اشتغال داشتند. حدود ۶۰ ملوان آلمانی نیز در کشتیهایی که در بنادر جنوبی ایران گرفتار شده بودند، اقامت داشتند. تعدادی از اتباع آلمان نیز، در سفارت آن کشور در تهران و کنسولگری تبریز خدمت میکردند. باقی آلمانیهای مقیم ایران را اعضای خانواده افراد مزبور تشکیل میداد. فعالیتهای فرهنگی آلمانیها در تهران دوروبر خانه قهوهای که یک باشگاه و مرکز تفریحی در جنوب تهران بود متمرکز میشد.»
منبع: تاریخ ایرانی





نظر شما