من، به عنوان کسی که «میشنود»، در برابر این «سکوت پُرفریاد» ایستادهام. با هر حرکت دست آنها، لرزشی در دلم مینشیند که هیچ فریادی تا به حال آن را ایجاد نکرده بود. امروز سراغ مؤمنان نابی رفتم که تابهحال ندیده بودمشان و راوی چشمهایی شدم که بهجای گوش، میشنیدند.
زهرا؛ طلوع آرامش از غرب به شرق
زهرا را در چهارمین روز میهمانیاش در محضر امام رئوف (ع) ملاقات کردم. او از کرمانشاه آمده بود؛ با لهجهای که در دستانش حاضر میشد. وقتی از ایران حرف میزد، چشمانش چنان برقی میزد که انگار تمام نور میدان در مردمکهای او جمع شده بود.
زهرا میگفت: «من اینجا آرامم.» و این واژه آرامش در دنیای صامت او، معنای عمیقی داشت. او از تفاوت مشهد با شهر خودش میگفت؛ از اینکه اینجا بالاخره کسی پیدا شده تا کلمات را برای چشمان او ترجمه کند. وقتی میگفت «ایران پیروز است»، دستهایش را با چنان اطمینانی در هوا حرکت میداد که گویی فرجام تاریخ را با همین دستان استوار، رقم میزند.
حمزه؛ وقتی ادراک، جای شنوایی را میگیرد
حمزه کلاته عربی، ۳۹ ساله، با تمام داراییاش آمده بود؛ همسر و سه فرزندش. تماشای او، تماشای یک کوه غیرت صامت بود. جملهای گفت که تا ساعتها در ذهنم مرور میشد: «شاید احساس ما ناشنواها، رقیقتر و شدیدتر از شما باشد.»
او با صداقتی تکاندهنده توضیح میداد که شاید گوشهایش از شنیدن هیاهو معاف باشند، اما قلبش رادارِ دقیقی برای ردیابی فتنه و دشمنی است. حمزه میگفت: «محبت و خشم ما در عمق قلبِ ماست و ربطی به گوش ندارد». او حتی از نفوذ خیانت به دایره محدود ناشنوایان هم دلش خون بود. بغضش زمانی ترکید که از حسرت سربازی گفت؛ از اینکه تقدیر، توان جنگیدن مستقیم را از او گرفته، اما او با حضور هر شبهاش، تمام «توان بودن» خود را به رخ جهان میکشد. او صدای عزت را نه با حنجره که با حضور همهجانبهاش به گوش جهانیان میرساند.
داوود؛ فریاد غمی که در حنجره حبس نشد
اما داوود ۳۰ ساله، آینه تمامنمای بیقراری بود. او از آن روز واقعه، دیگر داوود سابق نشده بود. غیرتش، او را، چون اسپندی بر آتش، از خانه به خیابان کشانده بود. داوود حرف عجیبی زد که بند دلم را پاره کرد. او میگفت با دیدن تصویر شهادت بچههای بیگناه، آتش گرفته است. با اینکه فرزندی نداشت، اما داغِ آن طفلها را در عمق استخوانهایش حس میکرد.
داوود میگفت: «دلم گرفته و تنها جایی که میتوانم غم و غصهام را فریاد بزنم، همینجاست». او هر شب در میدان تقیآباد مشهد، غمش را نه با صوت، که با تمام وجودش فریاد میزند. داوود زندگیاش را وقف این ایستادگی کرده و آرزو میکرد کاش میتوانست در خط مقدم، شانه به شانه مدافعان بایستد. او برای رهبر جدید (حفظهالله)، از عمق جان دعا میکرد و از مترجمانی که رابط دنیای او با حقیقت میدان بودند، با چنان عشقی یاد میکرد که انگار آنها فرشتگانی هستند که کلمات گمشده را به او بازگرداندهاند.
در پایان این شب طولانی، وقتی به خانههایمان برمیگشتیم، من به صداهایی فکر میکردم که شنیده بودم و آنها به تصاویری که در قلبشان ثبت کرده بودند.
ایستادن در این گوشه میدان، برای من درس «شنیدن با قلب» بود. وقتی حمزه میگفت «محبت در قلب ماست و ربطی به شنوایی ندارد»، فهمیدم چقدر ما شنواها درگیر بازی کلمات و حنجرهها هستیم. داوود با آن بیقراریای که به جانش افتاده بود، نماد تمام کسانی بود که شاید در جامعه کمصدا باشند، اما در روزِ حادثه، پررنگترین نقش غیرتمندی را بازی میکنند.
در این شبها، میدان شریعتی شاهد بیعت دستهاست. دستهایی که برای سلامتی و طول عمر رهبر عزیزمان (حفظهالله)، به آسمان بلند میشوند و با زبان اشاره، زیباترین اشعار وفاداری را بر سینه شب مینویسند. اینجا محل حضور سربازانی است که به ما یاد دادند برای فدایی وطن بودن، نیازی به گوش نیست؛ گوش جان که باشد، تمام جهان، سرود بلندی از فتح و پیروزی است.
مهلا دانشمند





نظر شما