لطفعلی خان، که آخرین مدعی پادشاهی از سلسله ی زندیه بود با پایان عمر خود، ماجرایی بسیار دردناک نیز برای مردم کرمان بجای نهاد. وی پس از اینکه در جنگ شهرک در سال ۱۲۰۶ هجری به دلیل خیانت میرزا فتح الله اردلانی از آغامحمدخان قاجار شکست خورد، راهی شیراز گردید ولی در آنجا با خیانت وزیر خود حاج ابراهیم خان کلانتر روبرو گردید و این امر باعث فرار لطفعلی خان به کرمان گردید.
رسیدن خبر استیلای لطفعلی خان بر کرمان، آغامحمدخان را که عازم تسخیر خراسان بود بر آن داشت که از این قصد منصرف و راهی کرمان گردد. پس از رسیدن آغامحمدخان به نزدیکی کرمان، لطفعلی خان پس از یک زد و خورد و شکست در شهر متحصن گردید و خان قاجار آنجا را در محاصره گرفت و تا چهارماه سرگرم این کار بود و عاقبت تصمیم گرفت تا برگردد، اما در همین اوان محافظین یکی از دروازه های شهر بر لطفعلی خان خیانت نمودند و راه را برای ورود قاجاریه به کرمان باز کردند و دوازده هزار تن از سپاهیان آغامحمدخان به شهر ریختند.
لطفعلی خان که پی برده بود جلوگیری از آن ها به ورود و تسخیر شهر دیگر میسر نیست، جنگ را تا شب هنگام ادامه داد و در تاریکی شب به اتفاق سه تن از همراهان خود به سوی بم گریخت، که ابتدا مورد استقبال حاکم بم قرار گرفت. پس از چندی حاکم از حال برادر خود، جهانگیرخان، که در سلک همراهان خان زند بود جویا شد و لطفعلی خان گفت که به اتفاق از دروازه بیرون آمدیم و تا چند ساعت دیگر خواهد رسید؛ ولی چون چند روز از واقعه گذشت و خبری از برادر حاکم (جهانگیرخان) نشد، حاکم بم در روز چهارشنبه پنجم ربیع الثانی ۱۲۰۹ هجری به لطفعلی خان که اینک بی یاور مانده بود، حمله کرد و بعد از زخمی و اسیر کردن وی، این خبر را به اطلاع آغامحمدخان رسانید.
مجازات آخرین خان زند
سپس فرستادگانی لطفعلی خان زند را دست و پای بسته در کرمان به حضور آغامحمدخان بردند. در این موقع اطرافیان آهسته گفتند: سلام کن- سلام کن! و لطفعلی خان در آن لحظه جمله ی تاریخی خود را بر زبان آورد و گفت: «اگر مردی در این مجلس هست، سلام بر او». در این هنگام آغامحمدخان از غایت خشم و غضب غلامان ترکمان را مأمور فرمود تا با آن خان زند معامله ی قوم لوط نمایند. (به غلامش دستور تجاوز به وی را داد).
سپس آغامحمدخان ابتدا به دست خود، دو چشم جوان زیبای رشید زند را از حدقه بیرون آورد و بعد از تصرف دو قطعه الماس دریای نور و تاج ماه که به بازوی لطفعلی خان بسته بود، او را در ربیع الآخر سال ۱۲۰۹ به این وضع زار به تهران فرستاد و خود به شیراز رفت.
سپس از شیراز به حاکم تهران دستور داد که وی را به قتل برسانند و ظاهراً در تهران در زیر شکنجه ی اجیرکرده ی حاکم تهران کشته می شود، که بنابر اسناد این کار به اغوای حاجی ابراهیم کلانتر صورت می پذیرد.
پس از کشتن وی توسط حاکم تهران (میرزا محمدخان)، وی دستور به دار کشیدن پیکر لطفعلی خان را می دهد و پس از آن جسد وی را در امامزاده زید تهران به خاک می سپارد.
و اما سرنوشت مردم کرمان
پس از این که لطفعلی خان زند سرکوب گردیده بود، حال نوبت مردم کرمان بود که به مجازات عمل خود (یاری لطفعلی خان) برسند. آغامحمدخان پس از تسخیر شهر کرمان با مردم کرمان با نهایت قساوت و بی رحمی رفتار نمود. وی نه تنها زنان آنجا را تسلیم قشون کرده و سربازان را تشویق نمود به آن ها تجاوز نمایند و بعد به قتل برسانند، بلکه دستور داد بیست هزار چشم به او تقدیم نمایند.
آغامحمدخان به دقت چشم ها را می شمرد و به افسر مامور اجرای این عمل وحشیانه، می گفت: اگر یک جفت از چشم ها کم باشد، چشمان خودت کنده خواهد شد!
بدین طریق تقریباً تمام جمعیت ذکور کرمان کور گردیدند و زنانشان مانند برده تقدیم سربازان شدند!
ابراهیم باستانی پاریزی در کتاب خود آسیای هفت سنگ روایت جالبی می آورد. وی می نویسد: گفته اند وقتی آغامحمدخان مشغول نماز بود، پشت سر هم اسیر می آوردند و او حوصله نکرد که در پایان نماز به کار آن ها رسیدگی کند. همان هنگام بر سر جانماز و تعقیبات نماز، هفده نفر را با اشاره (در حالی که دست خودش را به گردن یا گلوی و گوش و چشم خود می برد) به بریدن گردن یا گوش یا درآوردن چشم محکوم کرده بود!
این فرمانروای سفاک برای اینکه خاطره دستگیری لطفعلی خان به شکل مناسبی محفوظ بماند، دستور داد ۶۰۰ نفر اسیر را گردن زده و سرهای آن ها را توسط سیصد نفر اسیر دیگر که آن ها را نیز بعد کشتند به بم حمل کنند و در آنجا در نقطه ای که لطفعلی خان دستگیر شده بود، از سرهای آن ها هرم هایی بسازند!!!
منابع:
۱- پیرنیا، حسن. اقبال آشتیانی، عباس. تاریخ ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه، تهران: معیار علم، ۱۳۸۸.
۲- حقیقت، عبدالرفیع. قهرمانان ملی ایران (از لطفعلی خان زند تا دکتر محمد مصدق)، تهران: کومش، ۱۳۸۷.
۳- شعبانی، رضا. تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در دوره افشاریه و زند، تهران: سمت، ۱۳۸۷.
۴- تاریخ ایران؛ دوره ی افشار، زند و قاجار؛ از مجموعه تاریخ کمبریج، به سرپرستی پیترآوری، ترجمه ی مرتضی ثاقب فر، تهران: دیبا، ۱۳۸۹.
نویسنده: مصطفی لعل شاطری



نظر شما