دستکاری افکار عمومی توسط رسانهها یا همان دستبردن در واقعیتها برمی گردد به نیمه دوم قرن بیستم و گسترش رسانههای تصویری مثل تلویزیون. استقبال گسترده از جعبه جادویی فرصتی بود برای سیاستمداران، تبلیغکنندگان کالا و فعالان اجتماعی تا روی فکر و ذهن میلیونها بیننده کار کنند. اول از همه شرکتهای تبلیغاتی فهمیدند که اگر فقط درباره ویژگیهای یک محصول حرف بزنند، احتمالاً کسی چندان هیجانزده نمیشود، اما اگر همان محصول را در قالب یک داستان جذاب نشان دهند، موسیقی دلنشینی روی آن بگذارند و یک بازیگر محبوب هم لبخندزنان در کنار آن ظاهر شود، ماجرا کاملاً فرق میکند و میشود با کمی داستانپردازی و مقدار مناسبی احساس، کنترل ذهن مخاطب را به دست گرفت.
رسانه و ذهن ما
بیشک تا امروز حداقل یکبار این حس را تجربه کردهاید: فیلمی را میبینید، تبلیغی را تماشا میکنید، متنی را میخوانید، مصاحبهای را میشنوید و بعد احساس میکنید نظرتان درباره موضوعی تغییر کرده است، بیآنکه خودتان دقیق بفهمید چگونه! قبول دارید ذهن و اراده انسان آن دژ نفوذناپذیری نیست که گاهی تصور میکنیم؟ یا شاید دقیقتر این باشد که اصلاً دژی در کار نیست. وقتی یک تیتر هیجانانگیز، تصویری تکاندهنده یا حتی جملهای کوتاه می تواند مسیر تفکر، تحلیل و قضاوت ما را عوض کند یعنی سالهاست بیآنکه چندان متوجه باشیم، تحت تأثیر پدیده «دستکاری افکار عمومی» هستیم. البته ما فکر میکنیم وقوع این پدیده، یکباره و ناگهانی و مثلاً با دیدن یک فیلم یا شنیدن یک خبر و... رقم خورده در حالی که رسانهها در مدت زمانی مشخص، آرام و نامحسوس در گوش ما زمزمه کردهاند که به چه چیزی فکر کنیم، درباره آن چه احساسی داشته باشیم و چگونه قضاوت کنیم. اصولاً روزنامهها، رادیو و بعد هم تلویزیون وظیفه خودشان میدانند که علاوه بر انتقال خبر، احساسات را برانگیزند، ذهنها را درگیر کنند و حتی نگاه مردم به یک موضوع را تغییر دهند. درواقع داریم از «مکانیسمهای تسخیر ذهن در عصر ارتباطات» حرف میزنیم. در این بحث مفهومی به نام «مهندسی ادراک» هم وجود دارد و تعریف سادهاش این میشود که رسانهها میتوانند درک و برداشت مخاطبانشان را از رویدادهای جهان تغییر داده یا به سمت و سوی خاصی هدایت کنند. پژوهشگران علوم ارتباطات سالهاست در این باره صحبت میکنند که رسانههای امروزی کارشان فقط گزارش کردن نیست، فراتر از خبر دادن و گزارش، آنها حتی تعیین میکنند که ما چگونه آن واقعیت را ببینیم!
«بیژن همدرسی» مدرس سینما، مستندساز و کارگردان در «تابناک» مینویسد این «مهندسی ادراک» فوت و فن خاص خودش را دارد. «برجستهسازی» و سپس خلق واقعیت مجازی یکی از آنهاست. هر روز اتفاقاتی در دنیا میافتد که هیچ رسانهای نمیتواند همه آنها را پوشش دهد. بنابراین بسته به اهدافش باید انتخاب کند که کدام موضوع را پررنگ کند و کدام را به حاشیه ببرد. وقتی هم یک موضوع مدام در خبرها تکرار میشود، ذهن مخاطب بهطور طبیعی فکر میکند این مهمترین مسئله دنیاست در حالی که شاید دهها موضوع مهم دیگر هم در همان زمان در جریان باشد. در این حالت رسانه دارد اولویتهای ذهنی شما را شکل میدهد.
سَمّی که آرام اثر میکند
روش دیگر «بازی با احساسات» است. ذهن منطقی ما معمولاً اهل سؤال پرسیدن است؛ دوست دارد بداند چرا و چگونه؟ اما بخش احساسی ذهن خیلی سریع واکنش نشان میدهد. یک تصویر ناراحتکننده، یک ویدئو هیجانانگیز یا یک تیتر تکاندهنده میتواند در چند ثانیه احساسات ما را درگیر کند. وقتی احساسات فعال میشوند، توان تحلیلگری کمی عقب مینشیند و پیام راحتتر در ذهن جا میگیرد. «تکرار» هم نقش مهمی در این میان دارد. اگر جمله و مفهومی را فقط یکبار بشنویم شاید بهزودی فراموش شود، اما اگر همان جمله بارها و در قالبهای مختلف تکرار شود، کمکم برایمان آشنا و حتی منطقی به نظر میرسد. روانشناسان میگویند ذهن انسان به چیزهایی که زیاد میبیند یا میشنود، بیشتر اعتماد میکند. از سوی دیگر، بسیاری از روایتهای رسانهای تمایل دارند مسائل و رویدادهای جهان را سادهتر از آنچه هست نشان دهند. برای مثال، جهان و مسائل و آدمهایش را به دو قطب «خوب و بد، درست و غلط، ما و آنها» تقسیم میکنند. مخاطب وقتی با این «دوقطبیسازی» مواجه میشود تصور میکند الزاماً باید در یکی از این دو قطب قرار بگیرد و کمتر به بررسی دیدگاههای دیگر و ابعاد و قطبهای دیگر فکر میکند. آخرین ترفند هم «حقیقت ناقص» است! در دنیای امروز که جنگ روایتها شدت گرفته است، باهوشترین رسانهها هیچوقت مثل «ایراناینترنشنال» به طور کامل دروغ نمیگویند. مهندسان ادراک حرفهای، ۹۰درصد حقیقت را با ۱۰درصد دروغِ استراتژیک ترکیب میکنند. این ۱۰درصد، همان سمّی است که جهتگیری شما را تغییر میدهد. ابتدا با دیدن آن ۹۰درصد واقعیت، شما به رسانه اعتماد میکنید و البته آن بخش کوچکِ تحریفشده را هم به عنوان حقیقت میبلعید غافل از اینکه سَم عدم اعتماد به خودی و همسو شدن با دشمن در وجود مخاطب تزریق شده و گسترش مییابد.
فیلترهای ذهنی
با ظهور اینترنت و شبکههای اجتماعی، همه این فرایندها سرعت بیشتری گرفتهاند. امروز هر کسی میتواند در چند ثانیه یک خبر یا ویدئو را با هزاران نفر به اشتراک بگذارد. از طرف دیگر، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی معمولاً محتوایی را بیشتر نشان میدهند که واکنش احساسی بیشتری ایجاد کند. نتیجه این است که پیامهای هیجانی و جنجالی خیلی سریعتر از تحلیلهای آرام و دقیق منتشر میشوند. در چنین شرایطی، مرز میان اطلاعرسانی، تبلیغ و تأثیرگذاری هدفمند بسیار باریک میشود. مخاطب ممکن است فکر کند فقط در حال دیدن یک خبر ساده است، در حالی که درواقع در معرض مجموعهای از انتخابها، تأکیدها و روایتهای خاص قرار گرفته به همین دلیل مفهوم سواد رسانهای در سالهای اخیر اهمیت زیادی پیدا کرده است به این معنا که یاد بگیریم پیش از پذیرفتن هر پیام، چند سؤال ساده از خودمان بپرسیم. این خبر چه احساسی در من ایجاد میکند؟ منبع آن چیست؟ آیا منابع دیگر هم همین روایت را تأیید میکنند؟ چه بخشهایی از داستان ممکن است گفته نشده باشد؟ شاید پیش خودتان بگویید این پرسشها ساده و پیشپاافتادهاند، اما در عمل میتوانند نقش یک فیلتر ذهنی قدرتمند را داشته باشند. درست مثل زمانی که پیش از عبور از خیابان، نگاهی به دو طرف میاندازیم تا با احتیاط کامل قدم برداریم. رسانهها اگرچه میتوانند آگاهی ایجاد کنند، آموزش دهند و حتی به حل مشکلات اجتماعی کمک کنند، اما همانقدر هم میتوانند روایتهایی بسازند که ذهنها را در مسیری خاص هدایت کنند. در جهانی که اطلاعات با سرعتی سرسامآور در حال حرکت است، مهمترین مهارت ما مکث کردن است، چون گاهی همین چند ثانیه مکث، میتواند میان «فکر کردن خودمان» و «فکرهایی که برایمان ساختهاند» فاصله بیندازد.





نظر شما