در شرایطی که ایالات متحده همزمان از «مذاکره» سخن میگوید و درگیر یک رویارویی نظامی با ایران است، آنچه در عمل دیده میشود، مصداقی روشن از «دیپلماسی زیر آتش» است؛ رویکردی که جنگ و دیپلماسی را بهطور همزمان پیش میبرد، اما نه برای حل بحران، بلکه برای تحمیل نتیجه؛ این وضعیت، بیش از آنکه نشانه پیچیدگی سیاست خارجی باشد، بیانگر یک خطای راهبردی است که میتواند دامنه و مدت درگیری را گسترش دهد.
توهم اجبار؛ وقتی فشار نتیجه معکوس میدهد
آنطور که تحلیلگر فارین پالیسی مینویسد: منطق «دیپلماسی زیر آتش» بر این فرض استوار است که افزایش فشار، چه نظامی و چه اقتصادی میتواند طرف مقابل را به عقبنشینی وادار کند. اما تجربه درگیریهایی مانند جنگ با ایران نشان میدهد که این فرض تا حد زیادی نادرست است. هنگامی که یک کشور تهدید را وجودی تلقی میکند، فشار نهتنها موجب تسلیم نمیشود، بلکه به انسجام داخلی و تقویت اراده مقاومت میانجامد.
در چنین چارچوبی، مذاکره کارکرد واقعی خود را از دست میدهد. چراکه عنصر «اطمینانبخشی» که برای هر توافقی ضروری است، حذف میشود و جای خود را به تهدید صرف میدهد. نتیجه، تبدیل دیپلماسی به اولتیماتوم است. این نوع رویکرد، بهویژه در برابر بازیگرانی که توان پاسخگویی نامتقارن دارند، نهتنها مؤثر نیست، بلکه به تشدید تقابل میانجامد.
مارپیچ تنش؛ از کنترل خارج شدن جنگ
ادامه «دیپلماسی زیر آتش» بهطور طبیعی به شکلگیری یک چرخه تصاعدی از تنش منجر میشود. در بستر جنگ با ایران، هر اقدام نظامی با واکنشی متقابل همراه است و این چرخه، بهتدریج سطح درگیری را افزایش میدهد. چنین روندی میتواند حتی بدون تصمیم آگاهانه طرفین برای گسترش جنگ، آنها را به سمت یک رویارویی گستردهتر سوق دهد.
مسئله مهم اینجاست که این رویکرد، میان اهداف اعلامشده و ابزارهای مورد استفاده شکاف ایجاد میکند. اگر هدف، دستیابی به یک توافق پایدار یا تغییر رفتار طرف مقابل است، ادامه جنگ در کنار ادعای مذاکره، نهتنها کمکی به این هدف نمیکند، بلکه فضای لازم برای هرگونه مصالحه را از بین میبرد. جنگ، منطق امنیتی را تشدید میکند و در چنین فضایی، انعطافپذیری سیاسی به حداقل میرسد.
«دیپلماسی زیر آتش» در نهایت به یک تناقض بنیادین میرسد: تلاش برای تحمیل صلح از مسیر جنگ. در عمل، این تناقض به شکست هر دو منجر میشود؛ یعنی نه جنگ پایان مییابد و نه صلحی پایدار شکل میگیرد. در مورد جنگ با ایران، این خطر حتی پررنگتر است، چرا که ماهیت چندلایه و منطقهای درگیری میتواند پیامدهایی فراتر از میدان نبرد، از جمله در اقتصاد جهانی و امنیت انرژی، بهدنبال داشته باشد.
در چنین شرایطی، خروج از این چرخه نیازمند بازنگری جدی در رویکردهاست. دیپلماسی واقعی تنها زمانی معنا پیدا میکند که بر پایه توازن منافع و ارائه مسیرهای معتبر برای کاهش تنش استوار باشد. در غیر این صورت، «دیپلماسی زیر آتش» نه یک راهحل، بلکه بخشی از خودِ مسئله خواهد بود؛ راهبردی که بیش از هر چیز، جنگ را طولانیتر و پرهزینهتر میکند.





نظر شما