استاد رحیم پرنیا؛ نه بهعنوان یک مجموعهدار که در قامت زائری که زبان گفتگویش با جهان، نقش و نگین است، به آستانبوسی انیسالنفوس آمده است.
او دریافته که برای ماندگارشدن در حافظه سبز این حریم، باید از تعلق گذشت تا به تعالی رسید.
این تمبرها، دیگر نه ابزاری برای جابهجایی نامهها که خود مقصدند؛ قاصدانی که در پیشگاه حضرت غریبالغربا لنگر انداختهاند تا شهادت بدهند که چگونه هنر، وقتی با ارادت صیقل بخورد، میتواند از گزند زمان جان سالم به در ببرد.
این روایت مردی است که عیار عمرش را در ترازوی نذر شمسالشموس گذاشته تا آرامش را، نه در داشتن که در سپردن بازشناسد.

هنری که در پیشگاه معشوق، عیار گرفت
استاد رحیم پرنیا، نامی است که با دنیای ظریف و پررمزوراز تمبرها گرهخورده است. او که سالها در اتمسفر هنر و مجسمهسازی نفس کشیده، حالا ایستاده است بر بلندای موزهای که در آن، تاریخ را بر ورقههای نازک زر و سیم حک میکنند.
اما برای او، هنر زمانی به کمال واقعی رسید که تصمیم گرفت نفیسترین پارههای وجودش را از ویترینهای شیشهای شخصی جدا کرده و به گنجینهای بسپارد که غبار زمان بر آن نمینشیند: «موزه آستان قدس رضوی».
او با دقتی که تنها از پنجههای یک هنرمند عاشق برمیآید، از آثاری سخن میگوید که هر کدام برگی از شناسنامه تمدن بشرند. از نخستین تمبر ایران، که در روزگار ناصرالدینشاه پا به عرصه گذاشت، تا نخستین تمبر جهان، «پنی سیاه» که از خاک انگلستان برخاست.
اما پرنیا این تاریخ کهن را نه بر کاغذ فانی که با جادوی طلا، نقره، نقشبرجسته و میناکاری بازآفرینی کرده است. او در هر بند این آثار، نمادی از حقیقت را جسته است؛ آنجا که شیر را نشانهای از حیدر کرار و خورشید را تجلی نور نبوی میبیند.
این قطعات کوچک فلزی، حالا دیگر فقط تمبر نیستند؛ اینها سفیران ارادت مردی هستند که میخواست بهترین خود را به پیشگاه بهترین خلق هدیه برد.
وزن آرامش در ترازوی نذر
بسیاری میپرسند که بخشیدن قطعهای از جان و مال، آن هم آثاری که نمونهاش در جهان انگشتشمار است، چه سودایی برای بخشنده دارد؟ پاسخ رحیم پرنیا کوتاه است و به پهنای یکعمر معنا دارد: «آرامش».
او بر این باور استوار تکیه کرده که هر کار نیکی، وزنهای به کفه آرامش روحی انسان اضافه میکند.
نذر، برای او یک قرارداد دوجانبه با حضرت است؛ عهدی که در آن، آدمیزاد چیزهای فانی و گذرا را میدهد و در عوض، برکت و سکینهای میگیرد که با هیچ ترازوی مادی قابل اندازهگرفتن نیست.
او از آن لحظه شگرف میگوید که آثارش را در ویترینهای موزه دیده است؛ لحظهای که دیگر آن تمبرها متعلق به او نبودند، بلکه به تمام آن مردمی تعلق داشتند که به عشق امام هشتم، فرسنگها راه را طی کرده و به این دیار رسیدهاند.
این حس «تعلق به کل»، همان برکتی است که نذر به رگهای زندگی انسان تزریق میکند.
پرنیا معتقد است که همنفسی با مجموعهای که نام بلند امام رضا (ع) بر تارک آن میدرخشد، افتخاری است که نصیب هر رهگذری نمیشود. او این مسیر را راهی برای صیانت از هویت و هنر ایرانی میداند که در سایهسار ولایت، از گزند حوادث و دستبرد زمانه مصون میماند.
سرآغازی در امتداد یک راه سبز
حکایت ارادت این مرد به این آستان، فصلی نیست که به این زودیها ورق بخورد که این تازه اول راه است.
رحیم پرنیا، انگار که در سرش غوغایی از نور برپا باشد، هنوز از سودای کارهای بزرگتر میگوید. او از گنجینههایی حرف میزند که باید از چهارگوشه عالم گرد آورد و به این حریم امن رساند؛ چه برای همیشه و چه به رسم امانت.
میخواهد میان هنر غریب جهان و این بارگاه منور، پلی بزند استوار، تاچشم دنیا به تماشای شکوهی بیفتد که ریشه در جان این خاک و آیین دارد. برای او، نذر کردن نه یک ایستگاه برای ماندن که جادهای است بیانتها که از میانه دل میگذرد و به بیکرانگی این صحن و سرا میرسد. او میخواهد ثابت کند که هنر، اگر در خدمت آل الله باشد، هرگز پیر نمیشود.
حقیقت نذر در نگاه این خادم هنرمند، نه درازدست دادن مال که در بهدستآوردن جانی تازه نهفته است؛ گویی این تمبرهای زر و سیم، تنها بهانهای برای امضای عهدی ابدی با صاحب این حریم بودهاند.
او با بخشیدن نفیسترین داشتههایش، مال فانی را به برکتی زوالناپذیر پیوند زده تا ثابت کند در آستان «انیسالنفوس»، هر آنچه از سر اخلاص پیشکش شود، عیار جاودانگی میگیرد.
این سبکباری و آرامش، پاداش گذشتن از پیله تعلقات است؛ دعوتی نانوشته برای هرآنکس که میخواهد قطره وجودش را به اقیانوس بیکران کرامت رضوی بسپارد و نامش را در جریده عالم ماندگار کند.







نظر شما