تحولات منطقه

بالاخره جنگ روزی تمام می‌شود؛ اما جای التهاب و زخم‌هایش بر پیکره جامعه سال‌ها قداره‌کشی خواهد کرد؛ به ویژه برای آن‌ها که از نزدیک لمسش کرده‌اند و بمب و موشکش، جان و جهانی را از آن‌ها گرفته است.

مرهمی برای خانواده شهدای پلاک ۱۲
زمان مطالعه: ۷ دقیقه

بالاخره جنگ روزی تمام می‌شود؛ اما جای التهاب و زخم‌هایش بر پیکره جامعه سال‌ها قداره‌کشی خواهد کرد؛ به ویژه برای آن‌ها که از نزدیک لمسش کرده‌اند و بمب و موشکش، جان و جهانی را از آن‌ها گرفته است. از ابتدای جنگ رمضان، ضربه‌های این جنگ به تن افراد بسیاری خورد؛ کسانی‌ که هیچ تناسب نظامی با جنگ نداشتند و شاید خودشان را در هیچ جای معادلات جنگ و تبعات آن متصور نبودند. اکنون، افزون‌بر دو ماه از آن روزها می‌گذرد و هنوز هم مرور خاطرات و بازگویی آنچه به واسطه جنگ بر این افراد گذشته، سنگین و بغض‌آور است و تسکین می‌خواهد.
در بحبوحه جنگ رمضان، افزون‌بر جریان‌های دولتی در خراسان رضوی که به‌عنوان پشتیبان در عرصه‌های مختلف نقش داشتند، مردم مشهد نیز پویشی با عنوان «مرهم» را راه‌اندازی کردند تا با تأسی به امام هشتم(ع) که همیشه مأمن و پناه همه مردم ایران است، مرهمی بر زخم‌های جسم و روح هموطنان جنگ زده خود از سراسر ایران باشند. پویشی که تاکنون میزبان حدود ۴۰۰ هموطن جنگ‌زده از تهران و میناب بوده و قصد دارد تا محرم این عدد را به ۶۰۰ نفر برساند.
همسر شهید حمید میرزایی، یکی از میهمانان این پویش است که روایت شهادت خانوادگی همسر، پدر، مادر و برادر همسرش به همراه هشت تن دیگر از اعضای خانواده همسرش، با عنوان «شهدای پلاک۱۲» در میدان رسالت تهران، خیابان نیروی دریایی، خیابان جاجرودی، تراژدی جگرسوزی است که قلب هر انسان آزاده‌ای را فشرده می‌کند.

ساختمان خانواده میرزایی، ساختمان شهدای پلاک ۱۲ شد

پلاک ۱۲، شماره آپارتمان ۲۰ واحده محل زندگی آن‌هاست که ۱۶ شهید داشته و ۱۲ نفر از این شهدا همگی خانواده همسر کلثوم حسینی بودند. دوربین و رکوردر را روشن می‌کنیم. پسرهایش را که همان اطراف هستند، با وعده خوراکی دور می‌کنیم تا مادر بتواند روایت خودش را بگوید.
«دوشنبه ۱۸ اسفند، بدترین تاریخ زندگی ما بود. ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر خانه‌مان مورد حمله مستقیم با دو موشک قرار گرفت. همسایه‌ها با پسرم آرش تماس گرفتند و گفتند خانه‌تان در آتش می‌سوزد. متأسفانه یا خوشبختانه من و پسرهایم شهرستان بودیم. تلفن هیچ‌کس از خانواده و همسایگان در دسترس نبود. ساختمان ما فامیلی بود. پدر و عموی همسرم با هم آنجا را ساخته بودند. همه عروس‌ها و دامادها و نوه‌ها آنجا زندگی می‌کردیم. خاطرات خوبی کنار هم داشتیم. ما را چشم زدند. کوچه بالا و پایین، ما را به اسم ساختمان خانواده میرزایی می‌شناختند. همه با هم جمع بودیم و همه با هم در یک لحظه رفتند. الان به ما می‌گویند «شهدای پلاک ۱۲». در آن حمله، همسرم، پدر و مادر و برادر همسرم، همسر و عروس برادر، خواهرزاده همسرم و شوهر خواهرش، پسرعموی همسرم و فرزندانشان شهید شدند. در آن کوچه سه چهار ساختمان آسیب دید؛ ولی ساختمان ما را خیلی بد زدند. چند آپارتمان آن طرف‌تر، ناحیه کربلا بود و ما تصور می‌کردیم اگر هم بزنند، نهایتاً شیشه‌های خانه می‌ریزد یا دیوارها کمی خراب می‌شود. هیچ‌گاه فکر نمی‌کردیم مورد اصابت مستقیم دو موشک قرار بگیریم.

خیلی‌ها گفتند خانه شما، خانه امن بود

وقتی به محله رسیدیم، کوچه ما مثل غزه، همه جا پر از آوار و خاک بود. خانه‌مان کلاً از بین رفته بود و در آتش می‌سوخت. عزیزانمان و همه خاطراتمان درحال دود شدن در آتش بود. فقط پیکر شوهرخواهر همسرم و پدر همسرم سالم بود و توانستند روز اول و دوم پیدایشان کنند. پیکر بقیه اعضای خانواده متلاشی شده بود و در روزهای بعد از طریق دی‌ان‌ای شناسایی شد. پیکر مادر همسرم را پس از ۳۱ روز از زیر آوار پیدا کردند؛ اما برادر همسرم هنوز مفقود است. خیلی‌ها می‌گفتند حتماً خانه شما، خانه امن بوده، در خانه شما فرد نظامی بوده که هدف قرار گرفته‌اید؛ اما این یک دروغ است. خودمان می‌دانیم یک عده غیرنظامی بی‌گناه در این خانه بودند و شهید شدند. ما همه کارمند، بازاری و شهروند عادی بودیم. همسرم در اداره پست کار می‌کرد، برادر همسرم و همسرش دفتر بیمه داشتند و پدر همسرم بازنشسته بود و بساز بفروشی می‌کرد.
۶ روز اول جنگ را در تهران بودیم. پسرانم خیلی می‌ترسیدند. مادربزرگ و عمه‌شان می‌گفتند چرا بچه‌ها را نمی‌بری شهرستان؟ اینجا می‌ترسند و حالشان خوب نیست. روزی که قرار شد به شهرستان برویم پیش خانواده خودم، همسرم عکسش را به پسر کوچکم داد و گفت «هر وقت دلت برای من تنگ شد، به این نگاه کن و عکس را ببوس». چند روز قبل از واقعه، مدام می‌گفت نگران است شاید به خانه‌مان حمله شود. می‌گفت اگر دیگر مرا ندیدی، حواست به بچه‌ها باشد. همسایه‌ها هم می‌گفتند او خیلی دلتنگ و نگران ما بود.

بدون بابایم دیگر هیچ جا به من خوش نمی‌گذرد

پس از حمله برگشتم تهران؛ ولی پسرها را با خودم نیاوردم. روزهای اول پسرم مدام زنگ می‌زد و می‌گفت چی شد، گوشی را بده با پدرم، بابایی، مامانی و عمه صحبت کنم؛ ولی با بهانه‌ اینکه در بیمارستان هستند، منصرفش می‌کردم. چهار پنج روز طول کشید تا حقیقت را به آن‌ها بگویم. آرش، پسرم خیلی حالش بد شد و بی‌قراری کرد. الان هم می‌گوید «بدون پدرم دیگر هیچ‌جا به من خوش نمی‌گذرد. من بابایم را می‌خواهم. من را بدون بابایم هیچ جا نبر. خیلی دلم برایش تنگ شده.» خدا آمریکا و اسرائیل را لعنت کند. آه بچه‌های من پشت سر آن‌هاست.
وقتی بچه‌ها را از شهرستان آوردم، آرش میان آوارِ خانه‌مان راه می‌رفت و می‌گفت: «تو رو خدا چیزی از بابایم پیدا کنید. فقط یک تکه از لباسش را به من بدهید تا بتوانم بغلش کنم، آرام بشوم و بخوابم». پسر کوچکم که شش ساله است، می‌گوید: «کاش فقط یک بار دیگر با بابا کشتی بگیرم».
من با دلی شکسته به مشهد آمدم. دو شب قبل از اینکه از طرف پویش با من تماس بگیرند و بگویند اسمتان برای مشهد در آمده، دلم هوای حرم مطهر امام رضا(ع) را کرده بود و خیلی گریه کردم. وقتی به حرم منور رفتم، با امام رضا(ع) صحبت کردم و گفتم آقا، من با دل شکسته آمده‌ام پابوست. مراقب بچه‌هایم باش، دستم را رها نکن تا بتوانم آن‌ها را درست بزرگ کنم.

پدر سپهر خودش را سرزنش می کند که چرا به سپهر گفتم در هال بخوابد

یکی دیگر از ساکنان ساختمان پلاک ۱۲، خانواده آقای قلی‌پور است که پسر هفده ساله‌شان شهید شده و شرایط روحی مناسبی برای گفت‌وگو ندارند؛ اما یکی از نیروهای جهادی که همراه آن‌ها به مشهد آمده، روایت این خانواده را مطرح می‌کند.
سعید حاجی‌علی به نقل از پدر سپهر می‌گوید: قبل از موشکباران، با توجه به اینکه کنار پنجره به خاطر موج انفجار و ریخته ‌شدن شیشه‌ها خطرناک بود، به او گفتم «بیا در هال بخواب» و الان خودم را سرزنش می‌کنم که چرا به سپهر گفتم در هال بخوابد. اتاق سپهر سالم ماند و موشک وسط هال خورد. لوستری که بالای سرش بود، در پارکینگ پیدا شد. در واقع پدرش تدبیر عاقلانه‌ای کرده؛ اما هیچ‌گاه تصور اصابت مستقیم به ساختمانشان را نداشته و این خباثت آمریکا و اسرائیل بود که ساختمان مسکونی را زد.
شب اول اصابت، نیروهای امدادی نتوانستند پیکر سپهر را پیدا کنند و پدرش شب تا صبح کنار تلی از خاک و آوار ساختمان بوده به امید آنکه سپهر زنده است و با صدای بلند می‌گفت: «سپهر، بابا، من هستم، من اینجام، نترس، من کنارتم».
در یادمانی که برای شهدای پلاک ۱۲ داشتیم، ۱۵ روز آنجا بودیم و عکس تمام آن‌ها را جلو ساختمان روی تلی از خاک گذاشته بودیم و خانم حسینی هر روز به آنجا می‌آمد. نه اینکه بخواهد وسیله‌ای از خانه جمع کند. چیزی از وسایلش نمانده بود. هر روز دور خانه می‌چرخید و اشک می ریخت. یک دستمال برمی‌داشت و عکس همسرش را با ملاطفتی همراه با حزن تمیز می‌کرد. یک شب مانده به پایان یادمان که مربوط به شهدای خانواده میرزایی بود، آرش را آوردند. رفت سمت عکس پدرش و طوری گریه ‌کرد که گویا همین امروز پدرش به شهادت رسیده است. چند نفر فقط به دنبال آرام کردن این پسر بچه بودند.
داغ ساختمان میرزایی که اکنون دیگر با شهدای پلاک ۱۲ شناخته می‌شود، آن‌قدر سنگین است که می‌توان به خانواده قلی‌پور حق داد که هنوز پس از گذشت دو ماه توان صحبت کردن درباره این موضوع را نداشته باشند و حتی گذشت زمان نیز نمی‌تواند ذره‌ای از آن داغ بکاهد.

مرهم، سه شبانه‌روز میزبان هموطنان جنگ‌زده است

به سراغ دبیر پویش مردمی مرهم می‌رویم. هاشم بحرالعلومی طباطبایی هدف این پویش را التیام آلام روحی و تقویت روحیه آسیب‌دیدگان جنگ دانسته و می‌گوید: این پویش خانواده‌هایی را که در جریان جنگ اخیر دچار آسیب‌های جانی، مالی یا فقدان عزیزان خود شده‌اند، از طریق شهرداری و قرارگاه سیدالکریم تهران شناسایی و سه شبانه‌روز در مشهد مقدس میزبانی می‌کند تا فضای ذهنی آن‌ها از تنش‌های جنگ فاصله بگیرد.
وی با تأکید بر اینکه «مرهم» یک تشکل کاملاً مردمی و مستقل از جناح‌های سیاسی است، ادامه می‌دهد: تاکنون تمام اقدام‌های مالی و اجرایی صورت گرفته، با حمایت مردم مشهد بوده است. هرچند مردم مشهد به طور مستقیم با جنگ مواجه نشدند؛ اما هرگز میدان را خالی نکردند و در این پویش به ما یاری رساندند.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha