رمانی ادبی و فاخر که نویسنده در آن، پردههایی از رخداد جانگداز کربلا را با نثری شاعرانه و تأثیرگذار روایت کرده است؛ همان قصهای که «از هر زبان که میشنوم نامکرر است».
این اثر از سوی بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی در دست انتشار است و هنوز به چاپ نرسیده؛ یادداشت پیشرو نیز برشی روایی از همین کتاب است؛ روایتی جانسوز از غربت فرستاده امام حسین (ع) در کوفه. مردی که روزی هزاران تن گرد او را گرفته بودند و شبانگاه، تنها و غریب، کوچههای کوفه را میپیمود؛ شهری که میان رؤیای عدالت علوی و هراس خیانت، مسلم را تنها گذاشت.
برشی از این اثر را به این مناسبت میخوانید:

شهر را چه افتاده است که چنین بیمناک است؟ خانههایش بر خود میلرزد و دیوارهایش از هراس در جنبش. غریبْمردی که دوش، هزاران تن گرد او را گرفته بودند، اینک هراسان و نگران، سرگردان کوچههای کوفه بود و کسی را در کنار نداشت تا راه را به او بنماید. او فرستاده حسین (ع) به کوفه بود؛ شهری که میخواست جلال به تباهی رفتهاش را باز یابد و عدالت علی (ع) را دیگرباره ببیند. اما کجایند مردانی که با او بر قیام بیعت کردند؟ کجایند آن شمشیرها و جوشنها و شعارهای رعد گون؟ چهسان سپاهی ۲۰ هزارتنی، به موشانی ترسان بدل شدند و آسیمهسر به سوراخهای زمین خزیدند؟
مسلم با خویش اندیشید که بانگ قیام سر دهد؛ «یا منصور امت». شاید دیگرباره گرد او فراهم آیند و چونان توفندی، کاخ ستم را میانگیر کنند؛ اما آنان که او را در روشنای روز تنها نهاده بودند، در دل تاریکای شب باز نمیگشتند.
همه آن تصاویر از برابرش میگذشت؛ شنهای مواج و خشک، تشنگی، بیابان و راهنمایانی که از عطش جان سپردند و او که تنها راه را پی گرفت. حسین (ع) از او خواسته بود مأموریتش را تا پایان ادامه دهد. او فرستاده حسین بود بهسوی کوفهای که عدالت، مهربانی و شیوههای شیوای علی (ع) را میخواست؛ شهری که آرزوی دیدار دوباره علی را در دل داشت، اما رؤیاهای رنگین، بازوانی سختتر از پولاد میطلبید و مردمانش در هراس، از میدان گریختند.
خستگی، فرستاده را درمانده کرده بود. تلخی شکست را میچشید؛ شکست در برابر سپاهی خیالی، برساخته ذهنی بیمار که مردم را از لشکری در رسیده از شام میترساند. غریبْمرد کنار کهنهدری نشست تا نفسی گیرد. «طوعه» پیر بانویی که چشمانتظار پسرش بود، در را گشود. مسلم تنها جرعهای آب خواست و، چون بانو نام او را شنید، هراسان و شگفتزده گفت: «تو مسلمی؟ برخیز!» و خانهاش را پناه او کرد؛ روزنهای از نور در شبی قیرگون و آکنده از راز و خیانت.
در همان شب، عبیدالله بن زیاد، آن مرد پلنگ پیسه، کوفه را در چنگ گرفته بود؛ با ترفند، تهدید و ترساندن مردم از سپاهی خیالی. قبایل فرمان میبردند و سرها فرومیآمدند.
گشت سواران، شهر را در مینوردیدند و هر مکی و مدنیمردی را میجستند که مسلم نام داشت؛ مردی که کالایی ممنوع و خطرناک با خود داشت؛ شمشیری علوی و قلبی حسینی و میخواست قیام را پنهانی به کوفه درکشد؛ و طوعه، آن پیرزن، شیری زخمخورده از شیران بیشه محمد را مینگریست که دست بر شمشیر داشت. سپیده سر زد و هنگام آن رسید که پایان آغاز گیرد. گرگان، بهزور و ناگاه، به خانه طوعه درآمدند و شمشیر علوی، چون آذرخشی آسمانی، درخشید و بانگ رعدآسای مسلم برخاست:
سوگند یاد کردهام در آزادگی کشته شوم
هرچند مرگ را چیزی ناخوشایند بینم
غریبْمردی که از ماسهزارهای جزیره آمده بود، در خیانت شهر کوفه، بهتنهایی نبرد میکرد و آنان که دیروز به او لبخند زده بودند، اینک نیشهای شرنگآلود خویش را بدو نشان میدادند. دشمنانش نیز اعتراف میکردند که «او شمشیری از شمشیرهای محمد است». شمشیرها از شکستن شمشیر او درماندند و آن ابرمرد، با زخمهایی خونبار، تشنگی و خستگی، همچنان میجنگید تا آنگاه که پیکر از همراهی اراده پولادین بازماند و کوه بر زمین افتاد.





نظر شما