تحولات منطقه

به باخرز تایباد سفر کردم تا پای صحبت‌های عصمت خراسانی بنشینم.

از احیای هنر فرت بافی تا کارآفرینی برای زنان
زمان مطالعه: ۱۲ دقیقه

به باخرز تایباد سفر کردم تا پای صحبت‌های عصمت خراسانی بنشینم؛ یک دهه‌شصتی از روستای کردیانِ باخرز که زندگی‌اش از میان خاک و سادگی روستا آغاز شد و به ساخت انجمن شعر و مهم‌تر از همه، راه‌اندازی بازارچه صنایع دستی برای اشتغال ده‌ها زن و احیای فرت‌بافی باخرز رسید. او از کودکی، رنج ترک تحصیل، شکل‌گیری دوباره مسیر زندگی و روزهایی گفت که با امید برای زنان منطقه کار کرد و امروز با حسرت از بازاری یاد می‌کند که روزی چراغ خانه بیش از ۷۰ خانواده را روشن نگه می‌داشت و حالا خاموش شده است.با این حال، به گفته خراسانی، این مسیر هنوز به پایان نرسیده است؛ او همچنان خود را در میانه راه می‌بیند و معتقد است اگر فرصت و میدان عمل دوباره فراهم شود، می‌تواند تجربه و توان خود را در خدمت شهر و منطقه‌اش قرار دهد، نه فقط برای خود، بلکه برای دیگران.

تحصیل، محدودیت و فروپاشی روحی

من یک دهه‌شصتی هستم. زندگی من از همان ابتدا در دل روستا شکل گرفت؛ جایی که طبیعت، بخشی از زندگی روزمره ما بود. کودکی من در میان خاک، مزرعه، گله و روابط صمیمی مردم روستا گذشت.من در فضایی بزرگ شدم که بچه بودن معنا داشت. ما در کوچه‌های خاکی بازی می‌کردیم، با دست‌های خودمان خاک و آب را لمس می‌کردیم و از طبیعت جدا نبودیم. من واقعاً کودکی کردم؛ بدون ترس، بدون فاصله با محیط و با یک ارتباط مستقیم با زندگی.خانواده من کشاورز و دامدار بودند. پدر و مادرم هر دو در همین مسیر زندگی می‌کردند و ما درواقع با کار و تلاش بزرگ شدیم.

من هنوز هم همان روستا را ترجیح می‌دهم. حتی اگر بهترین امکانات شهری در اختیارم قرار بگیرد، باز هم احساس می‌کنم روستا برای من جای امن‌تری است؛ چون در روستا آدم‌ها همدیگر را می‌شناسند، از حال هم خبر دارند و یک نوع پیوستگی انسانی وجود دارد که در شهر کمتر دیده می‌شود.

مسیر تحصیل من در یک نقطه متوقف شد. من با وجود علاقه شدید به درس، در دوران راهنمایی با یک تصمیم خانوادگی و فضای سنتی روستا مواجه شدم که اجازه ادامه تحصیل را به من نداد. نگاه غالب این بود که برای دختر، همان یادگیری خواندن و نوشتن کافی است.من همان مقطع را تمام کردم، چون زنده‌یاد مادرم معتقد بود حالا که خواندن و نوشتن را یاد گرفته‌ام، دیگر لازم نیست به مدرسه بروم و بعد از آن دیگر اجازه ادامه تحصیل نداشتم. این تصمیم برای من ساده نبود. من به مدرسه، به دوستانم و به فضای یادگیری وابسته بودم. وقتی این مسیر ناگهان قطع شد، ضربه روحی شدیدی به من وارد شد.پس از ترک تحصیل، وارد یک دوره سخت روحی شدم. از یک دختر فعال و اجتماعی، تبدیل شدم به فردی که از خانه بیرون نمی‌رفت. ارتباطم با همکلاسی‌ها قطع شد و حتی از دیدن آن‌ها خجالت می‌کشیدم. این وضعیت فقط یک ناراحتی ساده نبود؛ به‌مرور تبدیل به افسردگی شدید شد. اگر دوستانم برای دیدنم به خانه‌مان می‌آمدند، خودم را از آن‌ها پنهان می‌کردم، چون دوست نداشتم کسی را ببینم.خانواده‌ام فکر می‌کردند مشکل من جسمی است، برای همین چند باری مرا به دکتر بردند، اما آن‌ها متوجه ماجرا نشدند تا وقتی که خانم دکتری متوجه شد ریشه همه این دردها روحی است. من مدتی طولانی درگیر این وضعیت بودم؛ دورانی که نه فقط از مدرسه، بلکه از زندگی اجتماعی هم فاصله گرفتم.

این دوره یکی از سنگین‌ترین تجربه‌های زندگی من بود، چون همزمان هم از تحصیل جدا شده بودم، هم از جمع دوستانم و هم از آینده‌ای که برای خودم تصور می‌کردم.

تلاش برای بازگشت به تحصیل

پس از مدتی که وضعیت روحی من تا حدی پایدارتر شد و خانواده هم متوجه شدند مشکل من ریشه روحی دارد، تصمیم گرفته شد دوباره به تحصیل برگردم. به صورت متفرقه ثبت‌نام کردم و وارد مسیر ادامه تحصیل شدم، اما این بازگشت برای من ساده نبود.وقتی دوباره به فضای آموزشی برگشتم، با واقعیتی روبه‌رو شدم که از قبل هم در ذهنم سنگینی می‌کرد. همکلاسی‌های قدیمی من حالا یک پایه بالاتر رفته بودند و من دوباره در جمع دانش‌آموزانی قرار گرفته بودم که از نظر سنی و تجربه با من فاصله داشتند. همین موضوع برایم فشار روانی ایجاد می‌کرد.شرایط مدرسه هم ساده نبود. نگاه‌ها، قضاوت‌ها و حتی نوع برخوردها سبب می‌شد احساس کنم دوباره در موقعیت قبلی قرار گرفته‌ام. حتی در جزئیات ساده مثل نشستن در کلاس، استفاده از نیمکت‌ها و ارتباط با دیگران، نوعی فاصله و محدودیت را احساس می‌کردم.چند ماهی این وضعیت را تحمل کردم، اما به‌تدریج دیدم این فضا دوباره دارد همان زخم‌های قدیمی را در من زنده می‌کند. در نهایت خودم تصمیم گرفتم ادامه ندهم. این تصمیم آسان نبود، اما در آن شرایط برای من قابل تحمل‌تر از ادامه آن وضعیت بود.پس از این اتفاق، دوباره به خانه برگشتم. با این حال، این بار تجربه متفاوتی داشتم. می‌دانستم که شکست خورده‌ام، اما در عین حال نوعی آگاهی نسبت به خودم پیدا کرده بودم که بعدها در زندگی‌ام نقش مهمی داشت. البته پس از چند سال از این ماجرا دوباره سراغ درس رفتم و در دانشگاه در رشته فقه و حقوق ادامه تحصیل دادم.

آغاز یک تغییر درونی

در همان دوران فشارهای روحی، شروع به نوشتن نامه‌هایی کردم. این نامه‌ها بیشتر حالت درددل داشتند؛ حرف‌هایی که در دلم مانده بود و جایی برای بیانشان نداشتم. یکی از این نامه‌ها خطاب به رهبر معظم انقلاب نوشته شد. آن زمان اصلاً تصور نمی‌کردم نامه‌ام پیگیری شود، اما پس از مدتی اتفاقی افتاد که مسیر ذهنی من را تغییر داد.

افرادی از طرف دفتر رهبری برای بررسی وضعیت من به روستا مراجعه کردند. ابتدا از ترس و تعجب نمی‌دانستم موضوع چیست، اما بعد متوجه شدم نامه من به دفتر رهبری رسیده و مورد توجه قرار گرفته است.

در آن دیدار، درباره نامه از من سؤال شد. وقتی نوشته‌ام را به من نشان دادند، متوجه ماجرا شدم. وقتی آن را دیدم، احساساتم کاملاً به هم ریخت و شروع به گریه کردم؛ چون باورش برایم سخت بود که نوشته‌های یک دختر نوجوان روستایی چنین مسیری را طی کرده باشد.در همان گفت‌وگوها مطرح شد که وضعیت من باید دوباره بررسی و برای ادامه تحصیل و شرایط زندگی‌ام تصمیم‌گیری شود. این اتفاق برای من یک نقطه عطف بود؛ نه فقط به خاطر حمایت بیرونی، بلکه به این دلیل که احساس کردم صدایم شنیده شده و رهبر کشورم من را دیده و به مشکل من توجه کرده است.

این تجربه در کنار تمام سختی‌هایی که داشتم، یک تغییر درونی در من ایجاد کرد. از آن به بعد، نگاه من به زندگی فقط محدود به شکست‌ها نبود؛ بلکه نوعی مسیر تازه در ذهنم شکل گرفت، مسیری که بعدها به شعر و فعالیت فرهنگی و اجتماعی ختم شد.

ماکت‌هایی برگرفته از فرهنگ منطقه

پس از آن دوره‌های سخت و تجربه‌های عمیق روحی، کم‌کم وارد فضای تازه‌ای از زندگی شدم؛ فضایی که از حالت فردی و درونی خارج شد و به فعالیت‌های جمعی و فرهنگی رسید. این تغییر، آرام و تدریجی بود، اما مسیر زندگی من را کاملاً تغییر داد.

از حدود سال ۱۳۹۰ به بعد، فعالیت‌های فرهنگی من جدی‌تر شد. در کنار جمعی از علاقه‌مندان به شعر و فرهنگ در شهرستان باخرز، انجمن شعر باخرز را شکل دادیم. این انجمن در ابتدا جمع کوچکی از چند نفر بود، اما به مرور زمان گسترده شد و افراد بیشتری به آن اضافه شدند تا جایی که اکنون اعضای مجازی و حضوری آن به ۱۰۰ نفر می‌رسد.مسئولیت انجمن بر عهده من قرار گرفت و در کنار آن در برنامه‌های فرهنگی شهرستان، جلسات ادبی و فعالیت‌های هنری حضور داشتم. این فضا سبب شد ارتباط من با جامعه دوباره شکل گرفته و از انزوا فاصله بگیرم.

در همین دوران، به‌تدریج نگاهم بازتر شد و از مسائل صرفاً فردی به سمت مسائل اجتماعی و نقش زنان در جامعه رفت. این تغییر نگاه بعدها در تصمیم‌های مهم زندگی‌ام تأثیر گذاشت، به‌ویژه در حوزه اشتغال و صنایع دستی؛ مثلاً سراغ ماکت‌سازی رفتم.حقیقت این است در منطقه ما پیش از این، کسی به‌صورت جدی در حوزه ماکت‌سازی فعالیت نمی‌کرد. این ایده به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم وارد این عرصه شوم. از همان ابتدا تا امروز، تمام مراحل کار را از صفر تا صد خودم انجام داده‌ام.هدف اصلی من از ساخت ماکت‌های روستایی، معرفی سبک زندگی، فرهنگ و آداب‌ورسوم گذشته به نسل‌های آینده است. همچنین تلاش می‌کنم مشاغلی را که امروز منسوخ شده‌اند، از طریق این ماکت‌ها و عروسک‌های محلی به نسل جدید معرفی کنم. بسیاری از حرفه‌هایی که در گذشته بخشی از زندگی مردم بودند، امروز دیگر وجود ندارند؛ مشاغلی مانند نمدمالی، تنورسازی، سفالگری و بسیاری از کارهای سنتی دیگر. سعی کرده‌ام این مشاغل را در قالب ماکت‌های روستایی بازآفرینی کنم تا تصویری از گذشته برای آیندگان باقی بماند.در کنار ماکت‌های روستایی، بخشی از فعالیت خود را به ساخت ماکت بناها و خانه‌های تاریخی و شخصیت‌های شاخص شهرستان اختصاص داده‌ام. ازجمله ماکت آرامگاه استاد بسمل باخرزی که تاکنون چند نمونه از آن را ساخته‌ام و با استقبال خوبی نیز روبه‌رو شده است. یکی از این ماکت‌ها در اداره میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی شهرستان باخرز نگهداری می‌شود و همچنان بازدیدکنندگانی دارد.

برنامه دارم در آینده نیز ماکت آرامگاه شیخ عبدالله و همچنین آرامگاه سیف‌الدین باخرزی را بسازم تا بخشی از میراث تاریخی و فرهنگی این منطقه به شکلی ماندگار معرفی و حفظ شود.

کارآفرینی زنان و احیای فرت‌بافی

مهم‌ترین و جدی‌ترین بخش زندگی من ورود به حوزه کارآفرینی زنان و صنایع دستی در شهرستان باخرز بود. این بخش نه فقط یک فعالیت اداری یا فرهنگی، بلکه یک مسئولیت اجتماعی سنگین برای من شد.در دوره فرمانداری شافعی، فرماندار سابق باخرز که در مجمع مشورتی بانوان شهرستان فعال بودم، موضوع اشتغال زنان یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌ها بود. بسیاری از زنان روستا و شهرستان، به‌ویژه زنان سرپرست خانوار، تولیدات خانگی و صنایع دستی داشتند، اما هیچ مسیر مشخصی برای فروش محصولاتشان وجود نداشت.

در همین شرایط، ایده ایجاد بازارچه صنایع دستی باخرز مطرح شد. هدف این بود یک فضای ثابت برای عرضه مستقیم محصولات زنان ایجاد شود تا واسطه‌ها حذف شوند و تولیدکننده بتواند مستقیماً درآمد داشته باشد. با پیگیری‌های انجام‌شده و حمایت فرمانداری وقت، یک فضای مشخص برای این کار در اختیار ما قرار گرفت و بازارچه صنایع دستی ایجاد شد. البته با تشویق آقای فرماندار و اعتمادی که به بنده کرد، مسئولیت آن به من سپرده شد. این آغاز یک مسیر بسیار مهم بود؛ مسیری که بعدها متوجه شدم ایشان انگار من را از خودم بهتر شناخته بود که اصرار داشت کار را پیگیری کنم.در ابتدا کار بسیار سخت بود. بسیاری از بانوان اعتماد به نفس ورود به این فضا را نداشتند. تجربه فروش نداشتند و از شکست می‌ترسیدند. به همین دلیل در شروع کار، مسئولیت اجرای بازارچه عملاً بر عهده من قرار گرفت.

کم‌کم ساختار کار شکل گرفت. محصولات به صورت امانی وارد بازارچه می‌شد، اما پس از مدتی مدل کار تغییر کرد و خرید مستقیم از تولیدکنندگان انجام شد. همین تغییر موجب شد کار حرفه‌ای‌تر و پایدارتر شود.در ادامه، بازارچه به یک مرکز واقعی اشتغال تبدیل شد. در اوج فعالیت، بیش از ۷۰ زن سرپرست خانوار به شکل مستقیم از طریق این مجموعه درآمد داشتند. این موضوع برای من مهم‌ترین بخش این تجربه است، چون پای سفره زندگی واقعی مردم وسط بود.

یکی از مهم‌ترین اتفاقات این دوره، احیای فرت‌بافی در منطقه باخرز بود. این هنر در حال فراموشی بود و تعداد کمی از افراد به آن مشغول بودند. با دعوت از افراد متخصص، همچون خراشادی و خانم ذاکریان از بیرجند و آموزش بانوان و حمایت از تولید، این هنر دوباره در منطقه فعال شد.تعداد دستگاه‌های فعال فرت‌بافی به مرور افزایش پیدا کرد و این هنر دوباره به عنوان یک فعالیت اقتصادی قابل اتکا مطرح شد. برای من، این بخش یکی از ارزشمندترین دستاوردهای این مسیر است، چون یک هنر در حال حذف شدن دوباره به زندگی مردم برگشت.در کنار فرت‌بافی، رشته‌های دیگری مثل رزین، عروسک‌سازی، بافتنی، صنایع دستی متنوع و حتی بسته‌بندی خشکبار نیز در بازارچه فعال شد. هدف این بود هیچ زن تولیدکننده‌ای بدون مسیر فروش نماند.

در ادامه حتی بخشی از فضا به معرفی فرهنگ محلی و ایجاد موزه مردم‌شناسی اختصاص پیدا کرد تا سبک زندگی گذشته منطقه برای نسل جدید قابل مشاهده باشد. لباس‌های محلی احیا شدند و دانش‌آموزان و گردشگران از این فضا بازدید می‌کردند.

بازارچه درواقع فقط یک محل فروش نبود؛ یک زنجیره کامل از تولید، آموزش، اشتغال و معرفی فرهنگ منطقه بود. برای من این بخش از زندگی، مهم‌ترین تجربه اجتماعی‌ام محسوب می‌شود.

تعطیلی بازارچه صنایع دستی

در ادامه فعالیت بازارچه صنایع دستی باخرز، شرایطی پیش آمد که به‌تدریج روند کار را با چالش‌های جدی روبه‌رو کرد. با تغییر مدیریت در برخی بخش‌های مرتبط با میراث فرهنگی و نهادهای اجرایی، نوع نگاه به بازارچه تغییر کرد و فضای همکاری گذشته به‌تدریج تضعیف شد.

در دوره‌ای که بازارچه شکل گرفته بود، ارتباطات اداری و حمایتی بهتر پیش می‌رفت و امکان توسعه فعالیت‌ها وجود داشت، اما با تغییر مدیریت میراث فرهنگی باخرز، حمایت‌ها کاهش پیدا کرد و اختلاف‌نظرهایی در نحوه اداره مجموعه به وجود آمد.

این اختلافات بیشتر بر سر شیوه مدیریت، نحوه استفاده از فضا و نوع همکاری با مجموعه‌های محلی بود. به‌تدریج فشارهای اداری و محدودیت‌ها افزایش یافت و فعالیت بازارچه با سختی‌های بیشتری روبه‌رو شد تا جایی که بازارچه عملاً تعطیل شد.

در کنار این مسائل، برخی برخوردهای مدیریتی و تصمیم‌گیری‌های یک‌طرفه موجب شد فضای کاری برای ادامه فعالیت روزبه‌روز دشوارتر شود. کار به جایی رسید که ادامه فعالیت بازارچه دیگر مانند گذشته امکان‌پذیر نبود و مجموعه عملاً دچار بحران مدیریتی شد.

در نهایت، این فشارها و اختلافات سبب شد بازارچه صنایع دستی باخرز که با هدف اشتغال‌زایی برای زنان و حفظ تولیدات محلی ایجاد شده بود، تعطیل شود.این تعطیلی برای من فقط بسته شدن یک مکان نبود، بلکه به معنای از بین رفتن یک جریان اقتصادی و اجتماعی بود که سال‌ها برای شکل‌گیری آن تلاش شده بود. در اوج فعالیت، بیش از ۷۰ زن سرپرست خانوار از طریق این بازارچه درآمد داشتند و زندگی‌شان به آن وابسته شده بود. با تعطیلی آن، این چرخه اشتغال به‌طور جدی آسیب دید.

بخشی از بانوان به ناچار از ادامه کار کنار رفتند، برخی فعالیت‌ها محدود شد و تنها تعداد کمی توانستند مسیر تولید را به شکل پراکنده و محدود ادامه دهند.

این تغییر برای من بسیار سنگین بود، چون می‌دیدم زحماتی که برای ایجاد یک ساختار پایدار کشیده شده بود، به دلیل اختلافات و تصمیم‌های مدیریتی از بین رفت.

در کنار این تجربه، فعالیت‌هایی مانند احیای فرت‌بافی و معرفی صنایع دستی منطقه نیز تحت تأثیر قرار گرفتند. بسیاری از برنامه‌هایی که برای توسعه و گسترش این هنرها طراحی شده بود، دیگر امکان اجرا پیدا نکرد.

با وجود این شرایط، من فعالیت خود را به‌طور کامل متوقف نکردم. بخشی از کارها را به فضای شخصی در زادگاهم و فضای مجازی منتقل کردم و همچنان به تولید، آموزش و معرفی صنایع دستی ادامه دادم، اما دیگر آن ساختار منسجم و جمعی گذشته وجود ندارد و دلم برای از بین رفتن آن بازارچه همچنان می‌سوزد.

امروز وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، مهم‌ترین بخش این مسیر برای من نه فقط فعالیت فرهنگی یا ادبی، بلکه ایجاد اعتمادبه‌نفس در زنان منطقه و مشارکت دادن آن‌ها در تولید و اقتصاد خانواده است؛ اینکه زنانی که شاید هیچ‌گاه تجربه فروش یا تولید مستقل نداشتند، وارد این مسیر شده و برای مدتی کوتاه یا بلند از آن بهره‌مند شدند.

با این حال، باور من همچنان این است که ظرفیت‌های فرهنگی و اقتصادی باخرز و زنان این منطقه بسیار بیشتر از چیزی است که تا امروز بالفعل شده است. اگر این مسیر با برنامه‌ریزی درست ادامه پیدا کند، می‌تواند دوباره احیا شود و حتی گسترده‌تر از گذشته عمل کند. برای من، این مسیر پایان نیافته است؛ فقط شکل آن تغییر کرده است.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha