تحولات منطقه

کار خیر برای میهمان این هفته صفحه مردم یعنی سمانه گلقندشتی نه با تأسیس یک خیریه، بلکه از سال‌های کودکی و تماشای دست‌های بخشنده مادری آغاز شد که بی‌هیاهو گره از کار دیگران باز می‌کرد.

روایت بانوی نیشابوری که هیچ‌وقت یاد نگرفته به نیازمندی «نه» بگوید/ از پنج نان تافتون تا پناه شصت خانواده
زمان مطالعه: ۱۱ دقیقه

کار خیر برای میهمان این هفته صفحه مردم یعنی سمانه گلقندشتی نه با تأسیس یک خیریه، بلکه از سال‌های کودکی و تماشای دست‌های بخشنده مادری آغاز شد که بی‌هیاهو گره از کار دیگران باز می‌کرد. بعدها و در دوره دبیرستان، با برگزاری کلاس‌های قرآن و نقاشی برای کودکان یک محله محروم، مسیر زندگی‌اش رنگ دیگری گرفت؛ مسیری که با تهیه یک‌سری جهیزیه، توزیع پنج نان تافتون در شب شهادت امام علی(ع) و همراهی چند همسایه ادامه پیدا کرد و امروز در قالب یک گروه جهادی به حمایت از ده‌ها خانواده، پرداخت هزینه درمان بیماران، ایجاد فرصت‌های کوچک اشتغال و فعالیت‌های فرهنگی رسیده است. مدیر گروه خیریه «رقیه خاتون(س)» البته آرزوهای خوبی هم دارد که در همین گفت‌وگو آن‌ها را می‌خوانید.

روایت بانوی نیشابوری که هیچ‌وقت یاد نگرفته به نیازمندی «نه» بگوید/ از پنج نان تافتون تا پناه شصت خانواده

ریشه‌های یک علاقه

من متولد سال ۱۳۶۱ در نیشابور هستم و اگر بخواهم از آغاز این مسیر بگویم، باید به خیلی عقب‌تر از روزی برگردم که خیریه راه افتاد یا نخستین بسته حمایتی را آماده کردیم. ریشه این علاقه به سال‌های کودکی‌ام برمی‌گردد؛ روزهایی که کنار مادرم بزرگ شدم و هر بار می‌دیدم بی‌هیچ چشمداشتی به دیگران خیر می‌رساند؛ از تهیه آش نذری گرفته تا کارهای دیگر. آن روزها شاید سن و سالی نداشتم که مفهوم کار خیر را بفهمم، اما همان صحنه‌ها آرام‌آرام در ذهنم ماند و بعدها تبدیل شد به بخشی از زندگی خودم.

هنوز هم وقتی از من می‌پرسند چرا این همه وقت و انرژی برای دیگران می‌گذاری، جواب مشخصی ندارم. فقط می‌دانم وقتی گرهی از زندگی یک نفر باز می‌شود، انگار خودم بیشتر از او خوشحال می‌شوم. دیدن لبخند آدم‌ها، آرامش خانواده‌ای که چند روز قبل ناامید بوده یا مادری که با خیال راحت به خانه برمی‌گردد، برای من از هر پاداشی ارزشمندتر است. شاید همین حس سبب شده هیچ‌وقت از این مسیر خسته نشوم. دوران مدرسه هم بیشتر از آنکه درگیر درس باشم، جذب کارهای گروهی و فرهنگی می‌شدم. فعالیت‌های پرورشی، نمایش، سرود و هر برنامه‌ای که جمعی از بچه‌ها را دور هم جمع می‌کرد، برایم جذاب بود. هیچ‌وقت نمی‌توانم ادعا کنم دانش‌آموز درس‌خوانی بودم. حتی بعدها هم علاقه‌ای به ادامه تحصیل نداشتم، اما همیشه دوست داشتم در کاری باشم که نتیجه‌اش به آدم‌های دیگر برسد.

در همان سال‌ها معلمی داشتم که هنوز هم حرف‌هایش را به خاطر دارم. یک روز برایمان تعریف کرد که با یک جانباز ازدواج کرده است؛ نه از روی ترحم، بلکه چون احساس می‌کرد می‌تواند همدم و تکیه‌گاه او باشد. آن روز با افتخار از انتخابش حرف می‌زد و می‌گفت خوشحال است توانسته کنار انسانی بایستد که برای کشورش از جانش گذشته است. شاید خیلی‌ها آن صحبت را فقط یک خاطره از معلمشان بدانند، اما برای من درس بزرگی بود. همان روز با خودم فکر کردم کمک کردن فقط پول دادن نیست. گاهی می‌شود با یک تصمیم، با یک همراهی یا حتی با بودن کنار یک انسان، بزرگ‌ترین خدمت را انجام داد. پس از دوران دبیرستان رشته گرافیک را انتخاب کردم. بیشتر به خاطر علاقه به هنر بود، نه اینکه برنامه مشخصی برای آینده داشته باشم. دانشگاه نرفتم و پس از مدتی وارد کار عکاسی و فیلم‌برداری شدم، اما حتی همان روزها هم فکر و ذهنم بیشتر درگیر فعالیت‌های اجتماعی بود. محله‌ای که در آن زندگی می‌کردیم از مناطق محروم نیشابور بود. بچه‌های زیادی بودند که جایی برای گذراندن اوقات فراغت نداشتند. پرداخت هزینه کلاس‌های آموزشی در توان بسیاری از خانواده‌ها نبود. با خودم گفتم اگر نمی‌توانم همه مشکلاتشان را حل کنم، دست‌کم می‌توانم چند ساعت از روزشان را متفاوت کنم؛ برای همین برای آن‌ها کلاس قرآن، نقاشی و برنامه‌های فرهنگی برگزار می‌کردم. اردو می‌رفتیم، مسابقه می‌گذاشتیم و... .آن روزها هنوز هیچ خیریه‌ای وجود نداشت و حتی فکرش را هم نمی‌کردم روزی چنین مسئولیتی بر دوشم باشد. فقط دلم می‌خواست برای بچه‌هایی که امکانات کمی داشتند، کاری انجام بدهم؛ کاری که شاید از نگاه دیگران کوچک بود، اما برای آن‌ها می‌توانست دنیایی از امید باشد.

از یک‌سری جهیزیه تا شکل‌گیری خیریه

نخستین قدم جدی در کار خیر، با یک درخواست ساده آغاز شد. مادرم با خانواده‌ای در ارتباط بود که توان تهیه جهیزیه دخترشان را نداشتند. یکی از آشنایان موضوع را با او در میان گذاشته و از او خواسته بود اگر می‌تواند، کمکی بکند.

آن روز نه خیریه‌ای داشتیم و نه حتی تجربه‌ای در این کار. فقط چند همسایه دلسوز کنار هم قرار گرفتیم. هر کس هرچه در توان داشت کمک کرد. وقتی جهیزیه کامل شد حس عجیبی داشتم؛ حس اینکه اگر آدم‌ها کنار هم باشند، حتی بدون امکانات زیاد هم می‌توانند معجزه کنند. همان روز فهمیدم کار خیر بیش از هر چیز به دل‌های همراه نیاز دارد، نه سرمایه‌های بزرگ.

آن اتفاق مسیر زندگی‌ام را عوض کرد. پس از آن، خانواده دیگری معرفی شد که دخترش برای ازدواج نیاز به کمک داشت. هنوز کار آن خانواده تمام نشده بود که بیماری برای تأمین هزینه درمان سراغمان آمد. بعد نوبت دانش‌آموزی شد که پول ادامه تحصیل را نداشت. درخواست‌ها یکی پس از دیگری می‌رسید و ما هم هر بار تلاش می‌کردیم راهی پیدا کنیم.

کم‌کم احساس کردم دیگر این کارها را نمی‌شود به شکل پراکنده ادامه داد و باید انسجام بیشتری به فعالیت‌ها بدهیم. همان روزها بود که هسته اولیه گروه خیریه شکل گرفت؛ گروهی که بعدها نام «رقیه خاتون(س)» را برایش انتخاب کردیم؛ نامی که از ارادت قلبی‌ام به حضرت رقیه(س) گرفته شده است.

اگر بخواهم از مهم‌ترین اصلی که در همه این سال‌ها به آن پایبند بوده‌ام اشاره کنم، باید بگویم هیچ‌وقت یاد نگرفته‌ام به یک نیازمند «نه» بگویم. شاید بارها پیش آمده که حساب خیریه خالی بوده یا خیّری برای کمک پیدا نمی‌شده، اما هیچ‌وقت دلم نیامده به کسی بگویم کاری از دستمان برنمی‌آید. همیشه به او گفته‌ام تلاش می‌کنیم و بعد از آن هم با خودم گفته‌ام خدا خودش راهی باز می‌کند.

بارها این اتفاق را با تمام وجود لمس کرده‌ام. درست در آخرین ساعت‌ها، زمانی که تصور می‌کردیم دیگر هیچ امیدی نیست، کسی تماس گرفته، خیّری اعلام آمادگی کرده یا کمکی از جایی رسیده که اصلاً انتظارش را نداشتیم. همین تجربه‌ها سبب شده ایمان داشته باشم اگر نیت خیر باشد، خداوند هم دست آدم را می‌گیرد.

روایت بانوی نیشابوری که هیچ‌وقت یاد نگرفته به نیازمندی «نه» بگوید/ از پنج نان تافتون تا پناه شصت خانواده

از یک نذر کوچک

شروع فعالیت‌های من در قالب خیریه، با یک نذر کوچک گره خورده است؛ نذری که هنوز هم هر وقت به آن فکر می‌کنم، احساس می‌کنم خدا از همان‌جا مسیر آینده‌ام را نشانم داد. شب نوزدهم ماه رمضان، به یاد حضرت علی(ع)، فقط پنج نان تافتون، مقداری خرما و پنیر تهیه و میان چند خانواده نیازمند توزیع کردیم. آن روز هیچ‌کس فکر نمی‌کرد همین کار ساده، سال‌ها بعد به مجموعه‌ای برسد که امروز از ده‌ها خانواده حمایت می‌کند.

سال به سال تعداد خانواده‌ها بیشتر شد. پنج خانواده شدند ۲۰ خانواده، بعد ۵۰ خانواده و امروز به‌طور متوسط حدود ۶۰ خانواده را به صورت مستمر حمایت می‌کنیم. البته نگاه ما این نیست که خانواده‌ها برای همیشه وابسته به خیریه بمانند. هر زمان احساس کنیم خانواده‌ای تا حدی روی پای خودش ایستاده و می‌تواند زندگی‌اش را اداره کند، حمایت را به‌تدریج کاهش می‌دهیم تا فرصت رسیدگی به خانواده دیگری فراهم شود. در این سال‌ها کمک‌های ما فقط به تهیه بسته‌های معیشتی محدود نبوده است. از تهیه جهیزیه تا پرداخت هزینه درمان، کمک‌هزینه تحصیل دانش‌آموزان، تهیه لوازم ضروری زندگی و حتی حل مشکلات روزمره خانواده‌ها، هرجا احساس کرده‌ایم می‌توانیم گرهی باز کنیم، وارد میدان شده‌ایم. اما اگر بخواهم بگویم سخت‌ترین بخش این مسیر چیست، بدون تردید باید از بیماران حرف بزنم. هر روز با خانواده‌هایی روبه‌رو می‌شویم که تمام دارایی‌شان صرف درمان شده و دیگر توانی برای ادامه ندارند. گاهی بیماری به ما معرفی می‌شود که پزشک گفته اگر درمانش چند روز عقب بیفتد، شرایطش بحرانی می‌شود. در چنین لحظه‌هایی واقعاً آرام و قرار ندارم. تا وقتی هزینه درمان فراهم نشود، ذهنم درگیر همان بیمار است.

من همیشه معتقدم کمک فقط پول نیست. گاهی یک جمله امیدبخش، یک تماس تلفنی یا حتی اینکه چند دقیقه پای درد دل یک انسان بنشینی، می‌تواند حال او را عوض کند. این را بارها در همین خیریه دیده‌ام. خیلی از پدرها و مادرها با دل پر می‌آیند، از مشکلاتشان می‌گویند و وقتی می‌روند، می‌گویند همین که کسی حرف‌هایمان را شنید، آرام شدیم. شاید من مشاور تخصصی نباشم، اما یاد گرفته‌ام پیش از هر چیز شنونده خوبی باشم.به همین دلیل در کنار کارهای حمایتی، کلاس‌های مشاوره خانواده و سبک زندگی را هم برگزار کرده‌ایم. احساس می‌کنم منطقه ما بیش از هر چیز به گفت‌وگو، همدلی و آموزش نیاز دارد.

گاهی اگر خانواده‌ای بتواند بهتر با مشکلاتش روبه‌رو شود، بسیاری از آسیب‌های بعدی هم اتفاق نمی‌افتد.

از همان سال‌های نوجوانی هم علاقه داشتم با بچه‌ها کار کنم. کلاس‌های قرآن و نقاشی که سال‌ها پیش برگزار می‌کردیم، بعدها شکل گسترده‌تری پیدا کرد. چند دوره کلاس زبان برای کودکان گذاشتیم، برنامه‌های فرهنگی اجرا و تلاش کردیم اوقات فراغت کودکان فقط به پرسه زدن در کوچه‌ها نگذرد. هنوز هم هر وقت فرصتی فراهم شود، دوست دارم دوباره این کلاس‌ها را گسترش بدهم، چون باور دارم اگر روی کودکان سرمایه‌گذاری کنیم، آینده محله هم تغییر خواهد کرد. در کنار این فعالیت‌ها، هر جا توانسته‌ایم، تلاش کرده‌ایم خانواده‌ها را به سمت درآمدزایی هم هدایت کنیم. امکانات ما محدود بوده و هیچ‌وقت سرمایه بزرگی برای ایجاد کارگاه‌های گسترده نداشته‌ایم، اما همان مقدار هم بی‌نتیجه نبوده است. برای تعدادی دوره آموزش فیروزه‌تراشی برگزار کردیم. مربی آوردیم، آموزش دیدند و امروز بعضی از همان افراد در یک کارگاه کوچک مشغول کار هستند و از همین راه درآمد دارند. برای چند خانواده نیز چرخ خیاطی، دستگاه بافندگی و وسایل مورد نیاز تهیه کردیم. یا خانمی داریم که عروسک می‌بافد، بعضی دیگر سبزی پاک کرده یا سبزی خشک آماده می‌کنند و می‌فروشند. شاید درآمد این کارها زیاد نباشد، اما همین که یک خانواده احساس کند خودش هم در تأمین هزینه‌های زندگی نقش دارد، اعتمادبه‌نفسش بیشتر می‌شود و این برای ما ارزش زیادی دارد. البته شرایط منطقه ما با خیلی از جاهای دیگر فرق می‌کند. بیشتر زنان برای تأمین معاش، به عنوان کارگر روزمزد در زمین‌های کشاورزی دیگران کار می‌کنند. برای آن‌ها دستمزدی که همان روز دریافت می‌کنند، مهم‌تر از کاری است که شاید چند ماه بعد نتیجه بدهد. به همین دلیل همیشه تلاش کرده‌ایم برنامه‌های اشتغال را متناسب با واقعیت زندگی مردم طراحی کنیم، نه صرفاً براساس یک الگوی از پیش تعیین‌شده.

زندگی دوباره لباس‌ها

یکی از تجربه‌هایی که در سال‌های اخیر برای ما نتیجه‌های خوبی داشته، فروش لباس‌های دست‌دوم بوده است. سال‌ها مردم لباس‌های سالمشان را به خیریه می‌آوردند و ما هم بدون هیچ تغییری آن‌ها را میان خانواده‌های نیازمند توزیع می‌کردیم. تصورمان این بود که این بهترین راه است، اما بعدها متوجه شدیم می‌توان از همین لباس‌ها کمک بزرگ‌تری ساخت.

چند سال پیش در خیریه بازارچه‌ای کوچک برگزار کردیم. هر خانواده‌ای هر محصولی داشت، با خودش آورد؛ یکی ترشی، یکی صنایع‌دستی، یکی خوراکی‌های خانگی و ما هم لباس‌هایی را که مردم اهدا کرده بودند، پس از شست‌وشو و تفکیک، روی میزها چیدیم. استقبال مردم بیشتر از چیزی بود که تصور می‌کردیم. خانواده‌ها با خیال راحت لباس‌های تمیز و سالم را با قیمت‌های بسیار مناسب خریدند و همان روز به این نتیجه رسیدیم که این کار می‌تواند به منبع درآمدی برای خیریه تبدیل شود.

از آن زمان، لباس‌ها را با دقت دسته‌بندی می‌کنیم؛ لباس‌های سالم و تمیز با قیمت‌هایی که همه بتوانند از عهده آن بربیایند، عرضه می‌شوند. شاید لباسی که در فروشگاه باید چند صد هزار تومان برایش پرداخت شود، اینجا با مبلغ کمی به دست خانواده‌ای برسد که توان خرید لباس نو را ندارد. درآمد حاصل از همین فروش دوباره به خیریه برمی‌گردد؛ گاهی صرف خرید داروی یک بیمار می‌شود، گاهی خرج تهیه جهیزیه یا کمک به دانش‌آموزی که هزینه تحصیلش را ندارد.

برای من این کار فقط یک راه درآمدزایی نیست؛ احساس می‌کنم لباسی که شاید قرار بود گوشه انباری بماند یا دور ریخته شود، دوباره به چرخه زندگی برمی‌گردد، خانواده‌ای با حفظ عزت‌نفس خرید می‌کند و در نهایت همان پول، زندگی خانواده دیگری را تغییر می‌دهد. این چرخه برای من معنای واقعی همدلی است.

در کنار این کار، تلاش کرده‌ایم در حد توانمان به محیط‌زیست هم توجه داشته باشیم. چند سال است به پیشنهاد یکی از حامیان اصلی گروه جهادی خودمان یعنی آقای ایمان لطفی از فعالان محیط زیست، هنگام توزیع غذا از ظروف یک‌بارمصرف استفاده نمی‌کنیم. پیش از هر برنامه به خانواده‌ها اطلاع می‌دهیم ظرف غذای خودشان را همراه بیاورند. وقتی دیدیم این کارهم هزینه خیریه را کاهش می‌دهد و هم از تولید حجم زیادی زباله جلوگیری می‌کند، آن را به یکی از برنامه‌های ثابت گروه تبدیل کردیم.

شاید این کار در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما وقتی در هر برنامه ده‌ها ظرف یک‌بارمصرف کمتر مصرف می‌شود، نتیجه آن را هم در هزینه‌های خیریه می‌بینیم و هم در حفظ محیط‌زیست. باور دارم کار خیر فقط کمک به انسان‌ها نیست؛ اگر بتوانیم از هدررفت منابع جلوگیری کنیم قدمی در مسیر خیر برداشته‌ایم.

تمام فعالیت‌های ما در گروه «رقیه خاتون(س)» کاملاً جهادی است. هیچ‌کدام از اعضای گروه بابت این کار حقوق یا مزدی دریافت نمی‌کنیم. هر کدام در کنار زندگی شخصی و مسئولیت‌های خود، بخشی از وقت و توانمان را برای خدمت به مردم می‌گذاریم. اگر امروز این مجموعه توانسته ادامه پیدا کند، به خاطر همراهی همین افراد و اعتماد خیرانی است که بی‌نام‌ونشان کنار ما ایستاده‌اند.

اگر از من بپرسند پس از همه این سال‌ها بزرگ‌ترین آرزویت چیست، جوابم خیلی ساده است؛ دوست دارم خیریه یک مکان ثابت داشته باشد. سال‌هاست به دلیل استیجاری بودن محل فعالیت، در حال جابه‌جایی هستیم. هر بار بخشی از انرژی ما صرف اسباب‌کشی و فراهم کردن شرایط جدید می‌شود. آرزو دارم روزی بتوانیم ساختمانی داشته باشیم که هم خانواده‌های نیازمند با آرامش به آن مراجعه کنند و هم کودکان و نوجوانان محله بتوانند کلاس‌های قرآن، نقاشی، زبان، مهارت‌های زندگی و برنامه‌های فرهنگی را در محیطی ثابت و مناسب دنبال کنند.

دعا می‌کنم روزی برسد که هیچ خانواده‌ای به خاطر فقر، شرمنده فرزندش نباشد، هیچ بیماری درمانش را به دلیل نداشتن پول، نیمه‌کاره رها نکند و هیچ کودکی از آموزش و شادی محروم نماند. اگر خدا توفیق ادامه این مسیر را به من بدهد، همین را بزرگ‌ترین نعمت زندگی‌ام می‌دانم؛ اینکه بتوانم حتی اندکی از رنج انسان دیگری کم کنم.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

مشهد

کربلا

کاظمین

مکه

مدینه

قم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha