تحولات منطقه

۱۳ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۹:۰۲
کد مطلب: ۱۱۵۹۸۰۸

اربعین همیشه از جاده‌ها آغاز نمی‌شود؛ گاهی از دل‌هایی آغاز می‌شود که مسیر عشق را پیدا کرده‌اند.

مثل جابر؛ روایت دل‌هایی که راه را گم نمی‌کنند
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

چهل روز از عاشورا گذشته است؛ اما در رواق دارالهدایه حرم مطهر امام رضا (ع)، اربعین هنوز جاری است. اینجا خبری از ستون‌های جاده نجف و غبار کاروان‌ها نیست؛ اربعین با عصاهای سفیدی روایت می‌شود که آرام روی فرش‌های سرخ رواق حرکت می‌کنند، با دست‌هایی که بازوی همراهان را گرفته‌اند و با انسان‌هایی که راه زیارت را نه با قدم که بامعرفت طی می‌کنند.

ظهر اربعین، صدای اذان در صحن‌های حرم مطهر امام رضا (ع) می‌پیچد و تا رواق دارالهدایه می‌رسد؛ خادمان، یکی پس از دیگری روشن‌دلان را همراهی می‌کنند. دستی آرام بازویی را می‌گیرد، قدمی آهسته با قدمی دیگر هماهنگ می‌شود و پیش از آغاز مراسم، خودِ همین همراهی، روایتی از اربعین می‌سازد.

سکوت رواق، سکوت انتظار است؛ انتظاری برای شنیدن روایتی که چهل روز پیش در کربلا آغاز شد و امروز با عنوان «مثل جابر» ادامه پیدا می‌کند.

مراسم با تلاوت قرآن کریم آغاز می‌شود. قاری جوان روشن‌دل، آیات الهی را با صوتی آرام و دلنشین در فضای رواق جاری می‌کند. صدا میان دیوارهای رواق می‌پیچد و حاضران را آماده شنیدن روایتی دیگر از اربعین می‌کند.

پس از تلاوت قرآن، شاعری روشن‌دل پشت میز خطابه می‌ایستد و سرود «دلتنگی» را می‌خواند؛ واژه‌ای که حال بسیاری از حاضران است؛ دلتنگی برای کربلا، برای نخستین زائر اربعین و برای سلامی که قرن‌هاست بر زبان عاشقان اباعبدالله (ع) جاری است.

زیارت اربعین که زمزمه می‌شود، مداح اهل‌بیت (ع) روایت جابر بن‌عبدالله انصاری را آغاز می‌کند؛ مردی که عشق، او را به نخستین زائر اربعین رساند. هر جمله، فاصله مشهد تا نینوا را کوتاه‌تر می‌کند. اشک‌ها آرام جاری است و هرکس در گوشه‌ای از رواق، خود را همراه کاروان زائران حسینی می‌یابد.

آرزویی که به «السلام علیک یا اباعبدالله» ختم شد

در میان همین حال‌وهوا، دختر جوانی کنار خود عصای سفیدش را گذاشته و آرام به روضه گوش می‌دهد. نگاهش آرام است و گوش جانش به روایت کربلا سپرده شده و خودش را «مژده» معرفی می‌کند.

او شبیه جابر، مسیر عشق را با نشانه‌هایی دیگر پیدا کرده است؛ نه با دیدن جاده، بلکه با شناختن مقصد.

از او می‌پرسم اگر قرار باشد نامه‌ای برای حضرت زینب (س) بنویسد، نخستین جمله‌اش چه خواهد بود. لحظه‌ای سکوت می‌کند و بعد آرام می‌گوید: «فقط می‌خواهم بی‌بی دستم را بگیرد.»

وقتی از بزرگ‌ترین آرزویش می‌پرسم، پاسخ می‌دهد: «فقط فرج امام‌زمان (عج). دلم می‌خواهد یار واقعی حضرت باشم و روزی برسد که جامعه ما ظهور را درک کند.»

از او می‌پرسم اگر امروز در کربلا بود و دستش به ضریح امام حسین (ع) می‌رسید، اولین جمله‌ای که بر زبان می‌آورد چه بود؟

لبخندی کوتاه روی لب‌هایش می‌نشیند و می‌گوید: «السلام علیک یا اباعبدالله.»

مژده از چشم دل می‌گوید؛ از اینکه گاهی انسان حقیقت را نه با چشم که بابصیرت می‌بیند. برای او اربعین فقط رسیدن به یک مکان نیست؛ سفری است که از درون انسان آغاز می‌شود.

کودکی که حسین (ع) همه زندگی اوست

کمی آن‌سوتر، دخترکی با روسری گل‌دار و عینکی تیره کنار مادرش نشسته است. خودش را «زینب» معرفی می‌کند.

وقتی از او می‌پرسم امام حسین (ع) برایش چه معنایی دارد، بدون مکث پاسخ می‌دهد: «امام حسین همه زندگی من است.»

جمله‌ای کوتاه که در سادگی خود، حرف‌های زیادی دارد. زینب کودکانه سخن می‌گوید، اما علاقه‌اش به سیدالشهدا (ع) بزرگ‌تر از سال‌های عمرش به نظر می‌رسد؛ کودکی که شاید هنوز قدم در مسیر کربلا نگذاشته، اما نام حسین (ع) در قلبش جای گرفته است.

دلتنگی برای کربلا، یادگاری از یک سفر

چند قدم آن‌سوتر، بانویی آرام روی فرش‌های رواق نشسته است. عینک تیره بر چشم دارد و تسبیح را میان انگشتانش می‌گرداند. نامش زینب صفایی است.

وقتی از او می‌پرسم اگر نامه‌ای برای حضرت زینب (س) بنویسد، چه می‌گوید، پاسخ می‌دهد: «بی‌بی جان، زیارت کربلایم را امضا کن و دوباره دعوتم کن.»

از آخرین سفرش به کربلا می‌گوید؛ سفری که سال ۱۴۰۱ همراه مادر مرحومش تجربه کرده است. از کوچه‌های کربلا و قدم‌هایی که کنار مادر برداشته است.

او می‌گوید: «امسال خیلی از امام حسین (ع) خواستم پیاده‌روی اربعین قسمتم شود، اما نشد. گفتم شاید امروز که به حرم امام رضا (ع) آمده‌ام، آقا دستم را بگیرد. همین که اینجا هستم، انگار سلامم به کربلا رسیده است.»

روایتی از شُکر

چند قدم آن‌سوتر، مردی میان‌سال آرام تسبیح را میان انگشتانش می‌گرداند. دو فرزند نابینایش کنارش نشسته‌اند و هرازگاهی نگاه پدر به آنها می‌افتد؛ نگاهی که سرشار از مهر و آرامش است.

از او درباره فرزندانش می‌پرسم. لبخندی می‌زند و می‌گوید: «این‌ها امتحان زیبای زندگی من هستند.»

جمله‌ای کوتاه که پشت آن سال‌ها صبر و تجربه ایستاده است. در صدایش نه گلایه‌ای هست و نه شکایتی؛ فقط آرامشی که از شکر می‌آید.

در یک رواق، چند روایت کنار هم نشسته است؛ مژده از آرزوی ظهور می‌گوید، زینب کوچولو از عشقی که در یک جمله خلاصه شده و زینب صفایی از شوق دوباره دیدن کربلا. هرکدام داستانی متفاوت دارند، اما مقصد همه یکی است؛ حسین (ع).

آن ظهر اربعین، در رواق دارالهدایه فهمیدم جابر تنها کسی نیست که با قدم به زیارت می‌رسد؛ گاهی انسان‌هایی هستند که با عشق، معرفت و ایمان، پیش از رسیدن به مقصد، زائر شده‌اند.

منبع: آستان نیوز

برچسب‌ها

مشهد

کربلا

کاظمین

مکه

مدینه

قم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha