تحولات منطقه

یک سریال را می‌توان از همان قسمت اول دوست داشت؛ با شخصیت‌هایی که جذاب هستند، معماهایی که ذهن را درگیر می‌کند و قصه‌ای که مخاطب را پی خودش می‌کشاند اما گاهی همین سریال، هرچه به پایان نزدیک‌تر می‌شود، از آن موفقیت اولیه فاصله می‌گیرد.

چرا سریال‌های نمایش خانگی شروع خوبی دارند ولی بد تمام می‌شوند؟/ سندرم پایانِ سست
زمان مطالعه: ۸ دقیقه

یک سریال را می‌توان از همان قسمت اول دوست داشت؛ با شخصیت‌هایی که جذاب هستند، معماهایی که ذهن را درگیر می‌کند و قصه‌ای که مخاطب را پی خودش می‌کشاند اما گاهی همین سریال، هرچه به پایان نزدیک‌تر می‌شود، از آن موفقیت اولیه فاصله می‌گیرد. گره‌هایی که با دقت ایجاد شده‌اند بی‌منطق باز می‌شوند، شخصیت‌هایی که تا چند قسمت قبل پیچیده و چندلایه بوده‌اند تصمیم‌هایی ساده، هیجانی یا قابل پیش‌بینی می‌گیرند و اتفاقاتی که می‌توانستند محصول زنجیره‌ای از انتخاب‌ها باشند در چند دقیقه پایانی به شکلی نامعقول و عجولانه رخ می‌دهند.
این تجربه برای بسیاری از مخاطبان سریال‌های اخیر نمایش خانگی آشناست؛ آثاری که شروعشان نویدبخش یک درام جدی و پرکشش است اما در نقطه‌ پایانی که باید بیشترین دقت را به خرج دهند گرفتار شتاب‌زدگی، ساده‌سازی یا جمع‌بندی‌های عجولانه می‌شوند.
سریال «گل‌سنگ» که شروع خوب و امیدوارکننده‌ای داشت و از ابتدا بر پنهان‌کاری، خیانت، گناه، انتقام و روابط پیچیده شخصیت‌ها بنا شده بود در نیمه راه از منطق دراماتیک اولیه فاصله گرفت و پایانی سرسرکی و خجسته داشت!
سریال «کوری» نیز با الهام از یک حادثه واقعی، درامی جنایی، اجتماعی و خانوادگی بود که در زمان پخش توجه مخاطبان را جلب کرد و برای نخستین بار در یک سریال ایرانی به موضوع قربانیان مشروبات تقلبی پرداخت، سریالی که شروع خوب و ادامه پرکششی داشت اما با یک پایان‌بندی عجولانه مخاطبان را ناامید کرد.
سریال «بیست‌ویک» هم جزو آثاری بود که از ابتدا با فضای جنایی- پلیسی و وجه روان‌شناختی خود کنجکاوی‌برانگیز بود اما در ادامه و به‌ویژه در پایان‌بندی نتوانست انتظار مخاطب از یک سریال جنایی را برآورده کند. نه فقط این چند سریال که بسیاری از مجموعه‌های چند سال اخیر نمایش خانگی دچار سندرم پایانِ بد و سست شده‌اند؛ سریال‌هایی که شروعشان از پایانشان جذاب‌تر و حساب‌شده‌تر است.
یکی از دلایل این موضوع، ضعف فیلم‌نامه‌های معمایی و پرتعلیق است. نویسنده برای شروع سریال از ترفندهایی همچون یک راز، یک قتل، یک خیانت، یک شخصیت مرموز، یک گذشته پنهان یا حادثه‌ای که هنوز دلیلش معلوم نیست، استفاده می‌کند. هر کدام از این عناصر می‌تواند مخاطب را برای قسمت‌های بعد نگه دارد اما ایجاد سؤال با پاسخ دادن به آن فرق دارد. مشکل زمانی آغاز می‌شود که نویسنده باید پاسخی به آن اتفاق بدهد که هم غافلگیرکننده باشد، هم منطقی؛ هم با رفتار شخصیت‌ها سازگار باشد و هم با تمام اطلاعاتی که قبلاً در اختیار مخاطب قرار گرفته، تناقض نداشته باشد. اینجاست که ضعف معماری قصه و سستی فیلم‌نامه خودش را نشان می‌دهد.
گاهی نویسنده آن ‌قدر درگیر ایجاد گره می‌شود که برای باز کردن آن‌ها، راه‌ حل مناسبی پیدا نمی‌کند به همین دلیل، پایان به جای آنکه نتیجه طبیعی اتفاق‌های قبلی باشد، تبدیل می‌شود به محلی برای جمع کردن داستان و دقیقاً همین‌ جاست که مخاطب احساس می‌کند سریال تمام شد اما قصه به پایان نرسید!

تفاوت غافلگیری با سرهم‌بندی

پایان خوب الزاماً پایانی نیست که مخاطب نتواند آن را حدس بزند. اتفاقاً بسیاری از بهترین پایان‌های تاریخ سریال‌سازی ممکن است پس از وقوع، کاملاً منطقی به نظر برسند. یک مثال روشن، پایان شگفت‌انگیز سریال «وراثت» (Succession) است. مخاطب تا آخرین لحظات می‌تواند تصور کند «کندال» سرانجام به آرزویش می‌رسد و کنترل شرکت را به دست می‌گیرد اما شکست او در پایان سریال، حاصل یک پیچش تصادفی نیست. مخاطب چهار فصل درباره رابطه او با پدرش، عطش قدرت، شکست‌های پی‌درپی، ناتوانی در فاصله گرفتن از میراث لوگان و رابطه پرتنش او با خواهر و برادرش اطلاعات گرفته است بنابراین وقتی در پایان شکست می‌خورد، اگرچه نتیجه می‌تواند برخلاف انتظار بخشی از مخاطبان باشد، اما با گذشته شخصیت تناقض ندارد.
حتی انتخاب «تام» به‌عنوان مدیرعامل نیز یک شوخی لحظه آخری نیست. خالق سریال، جسی آرمسترانگ، پس از پایان سریال توضیح داده ایده تام به‌عنوان جانشین نهایی مدت‌ها برای او مطرح بوده است. به عبارت دیگر، پایان از بیرون به داستان تحمیل نشده بلکه درون همان جهان داستانی ساخته شده بود.
شاید یکی از جذاب‌ترین بخش‌های پایان‌بندی «وراثت»، رابطه «شیو» و «تام» باشد. مخاطب انتظار ندارد که شیو در نهایت در کنار مردی قرار بگیرد که بارها تحقیرش کرده و خودش نیز بارها او را کنار گذاشته است. اما سریال به جای یک آشتی رمانتیک و کلیشه‌ای، رابطه آن‌ها را در موقعیتی سرد، پیچیده و دوپهلو رها می‌کند. اگرچه تام پیروز شده، اما پیروزی‌اش مطلق نیست. شیو شکست خورده، اما کاملاً بازنده هم نیست. او همچنان ثروت، نام خانوادگی و جایگاه اجتماعی خود را دارد. تام نیز به قدرت رسیده، اما قدرتش به ساختار جدیدی وابسته است. آرمسترانگ حتی رابطه نهایی آن‌ها را نوعی «برابری سرد» توصیف کرده است؛ نه یک پایان عاشقانه کلاسیک و نه یک جدایی قطعی. این همان چیزی است که در بسیاری از پایان‌بندی‌های سریال‌های ایرانی جایش خالی است؛ اعتماد به پیچیدگی.
نویسنده لازم نیست برای هر شخصیت یک نتیجه اخلاقی روشن صادر کند. لازم نیست آدم خوب پیروز شود و آدم بد شکست بخورد. گاهی بهترین پایان، آن است که شخصیت دقیقاً به چیزی برسد که می‌خواست اما کشف کند بهای آن بیشتر از چیزی بوده که تصور می‌کرده است.

مشکل فقط «قسمت آخر» نیست!

وقتی می‌گوییم یک سریال پایان بدی دارد، معمولاً تمام تقصیر متوجه قسمت آخر نیست بلکه نویسنده مسیر رسیدن به پایان را طراحی نکرده است. اگر نویسنده از ابتدا نداند شخصیت اصلی قرار است در پایان چه تغییری کند، داستان می‌تواند در میانه راه گرفتار سرگردانی شود. برای همین گاهی در سریال‌های ایرانی چند قسمت ابتدایی بسیار جذاب‌اند، قسمت‌های میانی کش پیدا می‌کنند و در قسمت‌های آخر ناگهان سرعت داستان بالا می‌رود و قصه عجولانه تمام می‌شود یعنی شخصیت‌ها به‌سرعت به اطلاعاتی می‌رسند که مخاطب مدت‌ها منتظرش بوده، آدم‌هایی که باید ساعت‌ها با هم درگیر می‌شدند در چند دقیقه تکلیفشان روشن می‌شود و چند خط داستانی همزمان به پایان می‌رسند! از این منظر سریال «گل‌سنگ» مثال قابل بحثی است. با وجود ریتم نامتوازن و خرده‌روایت‌هایی که پیش‌برنده داستان نیستند اما ناگهان قصه به سادگی و آسانی جمع می‌شود!

شخصیت‌هایی که در پایان ناگهان عوض می‌شوند

یکی دیگر از نشانه‌های پایان‌بندی عجولانه، تغییر ناگهانی شخصیت‌هاست. شخصیتی که در چند قسمت با وسواس، تردید و پیچیدگی تصمیم گرفته، در قسمت آخر ناگهان حقیقتی را می‌پذیرد که قبلاً در برابرش مقاومت می‌کرد. کسی که تا دیروز برای رسیدن به هدفش حاضر بوده هزینه سنگینی بدهد، ناگهان با یک گفت‌وگوی کوتاه کنار می‌رود! یا شخصیتی که قرار بوده عامل اصلی یک بحران باشد، ناگهان تصمیمی می‌گیرد که تمام بحران را حل می‌کند!
در چنین وضعیتی، مسئله این نیست که تصمیم شخصیت غیرممکن است؛ مسئله این است که سریال فرصت دراماتیک لازم برای رسیدن او به آن تصمیم را نداده است. این را با مثال نقضی در سریال تماشایی «وراثت» می‌توان توضیح داد؛ آنچه در پایان برای شخصیت «کندال» رقم می‌خورد؛ نتیجه یک تصمیم واحد نیست. حتی تصمیم «شیو» نیز در خلأ اتفاق نمی‌افتد. تمام آنچه میان این خواهر و برادرها گذشته، در همان اتاق هیئت‌مدیره به نقطه انفجار می‌رسد. به همین دلیل پایان، همزمان که مخاطب را غافلگیر می‌کند، حاصل چندین فصل رابطه و انتخاب است. منتقدان نیز بر همین ویژگی تأکید کرده‌اند که پایان، در عین غیرقابل پیش‌بینی بودن کامل، چنان طراحی شده که پس از وقوع احساس شود مسیر دیگری عملاً از دل جهان سریال بیرون نمی‌آمد.

چرا پایان خوب سخت‌تر از شروع خوب است؟

شروع یک سریال، وعده می‌دهد و پایان سریال باید به آن وعده پاسخ دهد. شروع می‌تواند بگوید راز بزرگ و حرف‌های نگفته‌ای وجود دارد. پایان باید نشان دهد این راز چه معنایی برای شخصیت‌ها داشته و آن حرف‌ها چه بوده است. شروع می‌تواند یک شخصیت جذاب خلق کند، پایان باید تکلیف مسیر او را روشن کند. شروع می‌تواند مخاطب را شوکه کند، پایان باید کاری کند که مخاطب پس از تمام شدن سریال، به قسمت اول برگردد و نشانه‌هایی را ببیند که آن زمان متوجهشان نشده بود. این شاید مهم‌ترین ویژگی پایان‌بندی موفق باشد بنابراین پایان خوب فقط آخر داستان نیست بلکه تفسیری تازه از کل داستان است.
در پایان سریال وراثت وقتی تام مدیرعامل می‌شود، ناگهان بسیاری از روابط قبلی معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند؛ از وفاداری‌ها و خیانت‌های تام گرفته تا رابطه‌اش با شیو و تلاشش برای زنده ماندن در ساختار قدرت. حتی شکست کندال نیز فقط یک شکست تجاری نیست؛ به سرنوشت شخصیتی مربوط می‌شود که بخش بزرگی از زندگی‌اش را صرف شبیه شدن به پدرش کرده بود.

نمایش خانگی به «پایان» بیشتر از هر زمان دیگری نیاز دارد

مخاطب امروز نمایش خانگی، بیش از گذشته سریال‌های خوب دنیا را دیده و با ساختارهای روایی مختلف آشناست بنابراین دیگر نمی‌توان صرفاً با یک راز بزرگ، چند شخصیت جذاب و چند پیچش داستانی او را تا پایان نگه داشت. مخاطب از سریال انتظار دارد برای زمانی که گذاشته، پاداش روایی دریافت کند. این پاداش لزوماً پایان خوش نیست. حتی ممکن است پایان تلخ باشد؛ اما باید پایانِ درست و فکرشده باشد. مخاطب باید احساس کند شخصیت‌ها به نقطه‌ای رسیده‌اند که قصه برای رسیدن به آن ساخته شده بود. مثالی که از سریال وراثت به عنوان یک نمونه موفق در ساختار روایی و پایان‌بندی گفته شد، دقیقاً ناظر به همین موضوع است؛ پایانِ آن خوش نیست اما از نظر ساختاری به قصه وفادار می‌ماند. کندال به آرزویش نمی‌رسد، تام به جای او می‌نشیند و شیو در موقعیتی قرار می‌گیرد که نه می‌توان آن را پیروزی دانست و نه شکست کامل. این پایان قرار نیست حال مخاطب را خوب کند بلکه قرار است حاصلِ جهانِ خودبسنده سریال باشد.
و شاید مشکل بخشی از سریال‌های نمایش خانگی ایران همین ‌جا باشد؛ اینکه هنوز پایان را به‌عنوان آخرین مرحله تولید اثر می‌بینند نه به‌عنوان مهم‌ترین مرحله طراحی قصه. در حالی ‌که پایان خوب باید از قسمت اول وجود داشته باشد حتی اگر مخاطب آن را نبیند.
سریالی که پایانش از ابتدا در ذهن نویسنده ساخته شده باشد می‌تواند مخاطب را غافلگیر کند، بدون اینکه او را فریب داده باشد اما وقتی پایان در آخرین مرحله نوشته شود، هر چقدر هم اتفاقات قسمت آخر پرهیجان باشند، مخاطب احساس فریب‌خوردگی می‌کند و به جای آنکه بگوید: چه پایان خوبی! می‌گوید: این همه راه را آمدم که آخرش این باشد؟! منولوگ پرتکرار مخاطبان ایرانی پس از تماشای سریال‌های نمایش خانگی.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

مشهد

کربلا

کاظمین

مکه

مدینه

قم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha