«سیرخون»، تالابی است وسط بیابانهای پرتافتاده خواف؛ و خواف، که همانقدر که تاریخی است، ناشناخته هم هست. از «بهآفرید» پیامبر خودخوانده خراسانی که آیینی آورد که تا قرنها در همین حدود و حوالی پیروانی داشت، تا «بوسهل زوزنیِ» تاریخ بیهقی که «مردی امامزاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، امّا شرارت و زعارتی در طبع وی مؤکّدشده»، منطقه خواف سرشار از تاریخ است؛ و طبیعتی دارد که دیدنی است؛ طبیعتی البته خشک از همان دست طبیعتها که در همه خراسان، طبیعت غالب است.
کالی هم هست که زهکش آب بارانهای گاه و بیگاه دشتهای مرکزی خراسان است و از بین گناباد و فردوس، از پاییندستِ کوه افسانهای «زیبد» سرچشمه میگیرد و از گناباد و کاشمر میگذرد و به رشتخوار میرسد، و از کنار خواف رد میشود و میرود تا کویر کمتر شناختهشدهای که در منطقهای وسیع میان خراسان رضوی و ولایت هرات، گسترده است. کویر «آدممُرده»، نصفش این طرف مرز است و نصف دیگرش آن طرف. از تالاب تا مرز افغانستان، 15 کیلومتر هم راه نیست و در میانه همین راه است که «کالشور» شورابههایی را که از دل دشت، با خودش آورده، در سفیدیهای نمکزار، یله میدهد. بند خاکی اما حوالی روستاهای «مُژنآباد» و «کاریون»، سد کوچکی ساخته روی کالشور؛ و پشتِ بند، دریاچهای مختصر درست شده که همین تالاب سیرخون باشد؛ پهنه آبی مغتنمی در دل خشکیهای دشت.
تفریح مزخرفی به نام «شاهینپرانی»
اسفندماه 92، برای اولین بار بود که سری به سیرخون زدم؛ و همان روزها، گزارشی نوشتم با تیتر«بیدار شدن در لوکیشن یک فیلم ماورایی». یک صبح سرد بارانی، به همراه «مُدثّر تیموری» محیطبان جوان خوافی، که آن روزها فرمانده یگان حفاظت بود، با ماشین اداره حفاظت محیط زیست خواف، راه افتادیم سمت تالاب. پیش از آن اما، چرخی هم در دل دشت زدیم؛ جایی که خبر رسیده بود که کسانی، تله گذاشتهاند برای هوبرهگیری؛ و این هوبره، پرنده درشت بیابانهای خشک است؛ پرندهای خاکستریرنگ به اندازه خروسهای لاری؛ که بیشتر از آن که بپرد، میدود؛ و همین عادت هوبرههاست که آنها را دام صیادها میاندازد. صیادها، دامی دستساز پهن میکنند در مسیری که حدس میزنند هوبرهها، از آن میگذرند. پرنده که به دام افتاد، فرستاده میشود به بندر، و از آنجا، قاچاق میشود به شیخنشینهای آن طرف آب.
شیخنشینها تفریح مزخرفی دارند به نام «شاهینپرانی» که برایش جشن و جشنواره هم برگزار میکنند؛ یکی از معروفترینشان جام شاهینپرانی العُلا؛ «کأس العلا للصقور». شیوخ دشداشهپوش، شاهینها را پرواز میدهند تا پرنده زندهای را شکار کنند؛ و بیشتر وقتها آن پرنده زنده، همین هوبرههای ماست که سرسختانه با شاهینها، بنای تعقیب و گریز میگذارند. هوبرهگیری تجارت سیاهی است که اگر محیطبانها مراقب نباشند، رونق میگیرد در بیابانهای حاشیه کویر... و از قضا آن روز، چندتایی از همین دامهای دستساز هم دیدیم و جمعشان کردیم و بعد، کج کردیم سمت تالاب.
و بعد از آن، بارها و بارها به دیدن سیرخون آمدم.
پرندهها، مسافران بینالمللی طبیعت
تالاب سیرخون، با نیهای بلندی که مثل دژی دستنیافتی، اطرافش را گرفتهاند، بهشت پرندههایی است که مسافران بینالمللی طبیعت هستند. بسیاری از آنها، پیش از سورت سرمای زمستان، از عرضهای شمالی، از دوردستهای آسیا، از دشتهای ترکستان، بال میزنند و میآیند به اینطرفها، که زمستانهای تحملپذیرتری دارد. بعد که هوا گرم شد، پیش ازآن که آفتاب داغِ تَموز، دشتهای تفدیده خراسان را خشک و خشن کند، برمیگردند سمت همان عرضهای خنکتر شمالی. از دشتهای سرمازده سیبری، تا آفریقا و استرالیا، «گذرگاه پروازی» پرندههای مهاجر است؛ کوچراهِ غازها و مرغابیها و لکلکها و درناها. آنها بی آنکه به ما آدمها و خطهایی که به اسم مرز روی نقشههای جغرافیا دواندهایم اعتنایی کنند، هزارههاست که در سرزمینهای وسیع خودشان، در رفت و آمد هستند. تالاب سیرخون، ده، پانزده سالی میشود که شده یکی از ایستگاههای زمستانی آنها.
به لطف خونِ دلی که محیطبانها در مراقب از بند خاکی و پرندههای آن خوردهاند، حالا تالاب سیرخون، پهنه آبی مهمی شده که میشود در آن، انواع پرندههای آبچَر را دید؛ و حضور و رفت و آمدشان را ثبت و ضبط کرد. یکی از آن محیطبانها، «عبدالاحد سَربوزی» بود که قصه زندگیاش، با سیرخون پیوند خورده است.
ده سال آخر، وقف خدمت به سیرخون
احد، شکارچی بود؛ از آنهایی که آنقدر حرفهای هستند که دم به تله ندهند؛ محیطبانها اما میدانستند شکارهای گاه و بیگاه، کار اوست. یک اتفاق اما باعث میشود تا احد، شکار را کنار بگذارد و خودش بشود همیار محیطبان. ظاهرا اتفاقی ناخوشایند، شاید بیماری یا مشکلی از این دست، برای فرزندش رخ میدهد و احد نذر میکند که اگر مشکل رفع بشود، شکار را کنار بگذارد. باوری قدیمی هست که میگوید سَربُر و تَربُر، خیر نمیبینند؛ تربر، کسی که درخت زنده را بیاندازد و سربر، شکارچی است...
مشکل، رفع میشود و احدِ شکارچی، از همان روز، عاقبت بهخیر میشود و میشود احدِ محیطبان؛ و از آنجایی که راه و چاهِ شکار را بهتر از دیگر شکارچیها میداند، به لطف حضور او در کنار محیطبانها، بساط شکار و تخلفات محیط زیستی، از منطقه رخت برمیبندد. برای سالها، احد محیطبان، در تیررس کینه شکارچیها بود و دعای خیر پرندهها بهدنبالش.
عبدالاحد سربوزی، آذرماه 1400، وقتی حوالی تالاب سیرخون، با موتورسیکلت، دنبال دوتا شکارچی هوبرهگیر بوده، در یکی از شیارهای راه خاکی، زمین میخورد و محیطبانها او را، خسته و خونآلود به بیمارستان میرسانند و او ساعتی بعد در بیمارستانی در تربت حیدریه، برای همیشه آرام میگیرد. احد محیطبان، 36 سال زندگی کرد که ده سال آخرش، وقف خدمت به سیرخون شد؛ عاقبتبخیری بهتر از این؟!
گزارشی از حال و روز این روزهای تالاب
عمری اگر باشد، شاید همین روزها، دوباره سری به خواف بزنم؛ در کاریون، بر مزار احد، فاتحهای بخوانم که در اولین سفرم به سیرخون، صبحانه را مهمانش بودیم؛ و گزارشی بنویسم از حال و روز این روزهای تالاب.





نظر شما