«استقلال فکری» نوجوان یکی از مهمترین توانایی هایی است که می تواند زمینه ساز زندگی موفق او در آینده باشد. آقای دکتر شهرام ناصری، متخصص اعصاب و روان و روانپزشک خانواده ما را بیشتر با این مقوله آشنا می کند:
سن شروع و پایان نوجوانی چه زمانی است؟
- سن شروع نوجوانی همان بلوغ جسمی و بیدار شدن غرایز جنسی است که کودکی تمام می شود. سن پایان نوجوانی زمانی است که پس از کشمکشهای طولانی میان وابستگی، استقلال و چشیدن هر دو، نوجوان تصمیم می گیرد که مستقل باشد و نه وابسته. زمانی که نوجوان تصمیم می گیرد به جلو یا عقب حرکت کند؛ یعنی با بازگشت به دوره کودکی از مزایای وابستگی استفاده کرده و در قبال دادن حق رأی، استقلال و آزادی، هر چه می خواهد از والدین طلب کند و یا با پیش رفتن در دوران بزرگسالی مستقل و از نظر اقتصادی و اجتماعی کاملاً روی پای خود بایستد. حالا خودش می تواند پدر یا مادر شود و مسؤولیت زندگی را بر عهده بگیرد. زندگی او آزادتر، ولی ناامن ترمی شود؛ زیرا زندگی و خطر مترادف یکدیگر هستند.
خصوصیات دوران نوجوانی چیست؟
- یک نوجوان شبیه شترمرغ است. وقتی به او می گویند « بار ببر» می گوید « من مرغم» و وقتی به او می گویند « تخم بگذار» می گوید « من شترم» . وقتی به نوجوان می گویند «حرف گوش کن» می گوید « بزرگ شده ام» و وقتی به او می گویند « پس پول در بیاور و هزینه های خودت را در دنیای بزرگسالی بپرداز» می گوید« مگر نمی بینید من بچه ام؟ شما چه پدر و مادری هستید که به خواسته های من بی توجهید؟ اگر
نمی توانستید بچه دار شوید، چرا بچه دار شدید؟» یعنی در کشمکش استقلال و وابستگی می خواهد از مزایای هر دو استفاده کند، ولی زیر بار زحمتهای هیچ کدام نرود.
برای خروج از این وضعیت، باید از نوجوان خواست، تصمیم بگیرد که می خواهد یک کودک وابسته باشد یا یک بزرگسال مستقل. اتخاذ هر دو تصمیم میسر است و مانعی ندارد. او می تواند به رغم سنش انتخاب کند که کودک باشد، حتی اگر والدینش فوت کرده باشند، می تواند دنبال ولی یا قیم دیگری بگردد. در این صورت باید به حرف بزرگتر خود گوش دهد و دیگر حرفی از استقلال رأی، آزادی و دلم می خواهد برای او مطرح نیست. اما اگر انتخاب کرد که بزرگسال و مستقل باشد و اگر سنش از 18 سال گذشته باشد، خانواده مسؤولیتی در قبال او ندارد و در برابر امکاناتی مانند اتاق، پول توجیبی و... مدیون است و باید در اولین فرصت به نحو مقتضی جبران کند. شاید والدین انتظار مادی نداشته و خواسته هایی مثل عدم اعتیاد، ادامه تحصیل و... داشته باشند. اگر مایل به این معامله نیست، می تواند آزمایش کند که بدون کمک والدین می تواند به آنچه می خواهد برسد؟ این نوجوان در مرز بزرگسالی حق انتخاب دارد و خانواده حق تفتیش سایر عقاید او را نخواهد داشت و باید به مرزها و حریم خصوصی او که همان اتاقش است، احترام بگذارد. هر چه که لازم بوده، یاد بگیرد باید تا پیش از این زمان آموزش می دادند و از این سن به بعد و در نوجوانی معمولا تنها کاری که می توان کرد، معامله با او و مواجه کردن او با عواقب کارهایش است. درست آن است که با احترام به عقاید شخصی او، در قبال کارهایی که
می خواهید انجام شود، با نوجوانتان معامله کنید و در مقابل به او امتیازها و مطالبات مطلوبش را بدهید. هر چه این معامله محدودتر، شفاف تر و واضح تر باشد، کمتر دچار مشکل می شوید.
اهمیت استقلال فکری نوجوان تا چه حد است؟
- ما معمولاً دوست نداریم بچه هایمان از کسانی پیروی کنند که عقیده و عملشان مورد قبول ما نمی باشد، بلکه دوست داریم از نظر فکری کاملاً مستقل بوده و دنباله روی نکنند. اما آیا واقعاً این استقلال را از کودکی به آنها می آموزیم؟ ایجاد استقلال فکری در بچه ها نیازمند تمرین است که در واقع تمرین تولید و انتخاب فکر و سلیقه شخصی است. متأسفانه والدین معمولاً این اجازه را به فرزند خود نمی دهند تا موقتاً اشتباه کند. بنابراین اگر افکار بچه که حاصل تولید ذهن خودش است، در تضاد با پدر و مادر باشد، نمی گذارند آزمایش کند و شخصاً به این نتیجه برسد که فکرش اشتباه بوده و آن را اصلاح یا عوض کند.
ما به عنوان پدر و مادر معمولاً می ترسیم که افکارش، او را از دست ما خارج کرده و یا بچه را از بین ببرد. ترجیح می دهیم فرزندمان از تجربه های ما استفاده کند تا مبادا کوچکترین آسیبی ببیند. آیا این تربیت منتهی به دنباله روی نمی شود؟ و در این صورت چرا وقتی پسرمان در سنین نوجوانی و جوانی در بیرون خانه از دوستانش دنباله روی می کند، ناراحت، مضطرب و نگران می شویم. چون در چنین سنی کنترل ما روی بچه کمتر شده و گروه همسالان، قدرت و نفوذ بیشتری روی او خواهند داشت.
خانواده های بسیاری گرفتار اعتیاد فرزندشان هستند که با دقت در طیف وسیعی از این گروه، متوجه می شویم که تعداد قابل توجهی از این فرزندان مربوط به خانواده های علمی، فرهنگی و حتی مرفه جامعه اند. بیشتر آنها همچنین درسخوان، مؤدب و سر به زیر بوده اند و به یکباره مثلا در دانشگاه یا سربازی به یک معتاد تزریقی تبدیل شده اند که بر اثر دنباله روی از الگوهای غلط است. تغییر ناگهانی سر و وضع و ظاهر و گرفتن دوست پسر و دختر از دیگر معضلاتی است که هرروزه در خانواده های ایرانی در حال اتفاق افتادن است و پدرها و مادرها را غافلگیر کرده است. ریشه بسیاری از چنین تغییرات ناگهانی در بچه ها عدم استقلال فکری در تربیت است. تا زمانی که فرزندتان بچه است، مقلدانه از شما پیروی می کند و شما خوشحال هستید، ولی به محض رسیدن به جوانی کنترل او از دست پدر و مادر خارج شده و معمولا همسالان و دوستان نفوذ بیشتری روی او دارند.
چه موانعی سبب می شود بچه ها نتوانند به استقلال فکری برسند و در نتیجه دنباله رو شوند؟
- چهار مانع بزرگ وجود دارد که عبارتند از:
1-ترس و ناامنی والدین
به بچه ها اجازه بدهید، از سنین پایین انتخاب کنند؛ مثلاً در خرید لباس توصیه می شود سه لباس به بچه پنج ساله نشان دهید که دو تا مورد تأیید شماست و یکی اشکالهایی دارد. اگر بچه لباسی انتخاب کرد که از نظر شما اشکالهایی دارد، آنها را برایش توضیح دهید، ولی او را در تصمیم گیری کاملا آزاد بگذارید. درصورت انتخاب همان لباس توسط بچه و بروز مشکلات، فقط به او بگویید من به تو گفته بودم اوایل پاییز هوا سرد است و این لباس نازک است. حتی از سرما خوردن بچه نترسید. وقتی هشت ساله شد، می تواند لباس مورد علاقه اش را در فروشگاه انتخاب کند. از 12 سالگی به بعد پول لباس او را به پول توجیبی اش اضافه کنید و مسؤولیت کم و زیاد آن را هم بر عهده خودش بگذارید. اگر بخواهد لباس گرانتر را بخرد، مثل شما یاد می گیرد که از سایر خواسته هایش چشمپوشی کند.
اگر فرزند شما یک عقیده سیاسی یا اجتماعی پیدا کند که در تضاد با باورهای شماست، در این صورت می ترسید و
می گویید نکند این عقیده تا آخر عمر با او باقی بماند. برای همین می خواهیم فرزندانمان عقاید ما را کلمه به کلمه تکرار کنند. اگر ما به عنوان والدین شجاعت داریم که عقیده خود را آزادانه، مستقل و به علت درست بودنش انتخاب کنیم، پس باید این فرصت را به بچه هایمان بدهیم. و اگر آدمهای دنباله رویی هستیم، به صورت ناخودآگاه ترس ناشی از دگر اندیشی مان را به بچه ها منتقل می کنیم، یعنی همان طور که از ترس رسوایی و همرنگ جماعت نبودن کلیشه ها را برگزیده ایم، همین رفتار را از فرزندانمان نیز می خواهیم. اما هزینه این ترس را بچه ها باید تحمل کنند که می تواند اعتیاد، دنباله روی از مد یا پوچ گرایی باشد. بچه همان بچه است و همان آدم دنباله رو باقی میماند، ولی این بار الگوهایش چیزهایی می شود که از کنترل ما خارج است.
دقت کنید، تغییر افکار در نوجوانان بسیار سریع است و مثل تغییر سلیقه او در انتخاب کفش و لباس می ماند. بنابراین ایجاد یک تفکر ناهمگون قرار نیست تا آخر دنیا در وجودش باقی بماند. ممکن است این افکار را مدتی مانند پیراهن برای تجربه و حس متفاوت بودن و تنوع طلبی بپوشد و بعد هم کنار بیندازد. نکته مهم در بازگشت او به ارزش ها، ثبات و شجاعت و سعه صدر شماست.
2-احساس مالکیت والدین روی فرزندان
احساس مالکیت یکی از تجلی های فقر والدین محسوب می شود که بچه ها را جز دارایی های خودشان می دانند، بنابراین به جای او فکر می کنند، درست را برایش انتخاب کرده و از او در مقابل حمله ها دفاع می کنند. شاید فرزندمان بخواهد راه سخت تری را برای رسیدن به هدفش انتخاب کند و شاید این سختی به عنوان نوعی تمرین برای پرورش استعدادهایش لازم باشد. این پیش فرض که “ هر چه تجربه شده تر و آسان تر باشد، بهتر است” یک پیش فرض غلط است؛ زیرا در آزمونهای سخت و جدی زندگی فرزندمان، ممکن است ما در کنارش نباشیم که کارها را ساده تر کنیم. در این صورت باید دعا کنیم آدمی که نقش راهنمای او را بازی می کند، آدم خوب و قابلی باشد. فرزند ما خودروی شخصی نیست که در مورد محل پارک، سرعت یا مسیر او برایش تصمیم بگیریم. باید مثل امتحان راهنمایی رانندگی آیین نامه را به او آموزش داده، از او امتحان بگیریم و نقشه راه را هم به او بدهیم، ولی اینکه با چه دنده ای یا سرعتی راه برود نیاز به کمی آزمون و خطا دارد.
3-تلاش والدین در کاهش رنجها و دردهای فرزندان
وقتی پیش فرض شما این باشد که “ چون من در زندگی درد و رنج کشیده ام، پس فرزندم باید کمترین رنج را ببرد و بیشترین چیزها گیرش بیاید” بدانید که یک کودک دنباله رو را تربیت خواهید کرد. در مغز ما میلیاردها سلول عصبی و مسیر پیموده نشده وجود دارد که در تمام طول عمر از بیش از سه یا چهار درصد این مدارهای مغزی بیشتر استفاده نمی شود. دوچرخه سواری، حرکات ژیمناستیک یا نواختن یک ساز تنها پاره ای از این مدارها هستند که به طور اکتسابی یاد می گیریم که آنها را فعال کنیم. یادگیری آنها در مغز به صورت فعال سازی یک مدار عصبی خواهد بود.
فرزند شما موجود مستقل دیگری است که بنا به دلایلی ناخودآگاه، ترجیح دهد که مسأله را به نوعی حل کند و از مدار دیگری استفاده کند. تجربه شما هر چه قدر بسیط و گسترده باشد؛ چون ظرفیت مغز خیلی بالاست این اصرار شما به تبعیت او از انتخاب قبلی مغز شما می تواند منجر به کاهش خلاقیت و مانعی برای آفرینش راه حلهای جدید باشد. شما شادی و شعف “ منحصر به فرد بودن” را در توانایی حل یک مسأله که به افزایش شدید اعتماد به نفس او می انجامد، از او دریغ می کنید و به تربیت و رشد مثل یک دستگاه فتوکپی نگاه می کنید. در این صورت فرزندتان باید کپی برابر اصل خودتان شود و نه یک موجود مستقل و منحصر به فرد دیگر.
4-خودشیفتگی والدین
کودک شما در 10 یا 11 سالگی توانایی جدیدی در خود کشف میکند که همان توانایی تفکر انتزاعی یا قراردادی است. قبل از آن کافی است به او بگویید “ این کار را بکن، چون من می گویم”. البته در مورد خطوط قرمز در نوجوانی نیز می توانید بندرت از این اصل که یادگیری عاطفی است، استفاده کنید، اما پس از این سن باید به توانایی های کودک خود احترام بگذارید. توانایی تفکر انتزاعی به مفهوم استدلالهای منطقی، مفهوم سازی و تعمیم یک تجربه کوچک به سایر تجربه ها و استخراج تشابه های آن است. تا پیش از این سن اگر به کودک بگوییم “ جوجه را آخر پاییز می شمارند” می گوید “ جوجه کجاست؟” ولی بعد از این سن ما انتظار درک این ضرب المثل را از کودک داریم.
وقتی بچه این توانایی را کشف می کند، شروع به مخالفت با شما می نماید. منظور او از این مخالفت شکستن و خرد کردن قداست شما نیست، بلکه صرفاً نمایش و تمرین توانایی های خودش است. والدین می توانند این را توهین به خود تلقی و احساس کنند که تجربه، تدبیر و علم آنها به چالش کشیده شده است و در نتیجه در تقابل با نسل بعدی با این استقلال فکری مبارزه کنند و از آنها موجوداتی دنباله رو بسازند. اما دیگر
نمی توانند شکایت کنند که درمراحل بعد چرا فرزندشان در دام اعتیاد یا تهاجم فرهنگی گرفتار شده است.
در آموزش و پرورش نیز باید به سمت تربیت بچه ها در جهت استقلال فکری پیش برویم و جرأت و جسارت تحمل کاردستی های کوچک فکری آنها را حتی به طور ناپخته و نامانوس با اندیشه های خود داشته باشیم.
باید این فرصت را به بچه بدهیم که اشتباه کند و باتجربه موقت آن، به طور ملموس این اشتباه را درک کند. باید به او این حق را بدهیم که از عقیده مخالف خودش دفاع کند و با نظارت ما به نتایجش پی ببرد. مخالفت بچه ها با عقاید ما به منظور دشمنی صورت نمی گیرد، بلکه نوعی تمرین مهارتهای ذهنی تازه کشف شده آنهاست.




نظر شما