مسألهای که بخشی از آن ساماندهی معضل فرار مغزها محسوب میشود. چالشی که پروفسور داریوش فرهود، پدر علم ژنتیک کشور از آن به «فرار ژنها» تعبیر میکند. او در گفت وگویی مفصل با روزنامه قدس در آستانه روز جهانی جمعیت، با بحرانی خواندن مسأله جمعیت و فرار ژنها تأکید میکند: اگر روزنامهای تصویر و سخن دانشمند و یا استاد دانشگاهی را به جای تصویر همیشگی ورزشکاران و بازیگران به عنوان عکس و تیتر اول انتخاب کند؛ این یعنی حرکت فرهنگی برای مقابله با مهاجرت فرهیختگان، اما...
از دست دادن ژن نخبگی
چندی پیش وزیر علوم، تحقیقات و فناوری اعلام کرد: سالانه 150هزارنفر برای تحصیل از کشور خارج میشوند که در مجموع معادل 150میلیارد دلار کمک ما به کشورهای غربی است. پروفسور فرهود با اشاره به اینکه نخبگان سرمایه ملی و اجتماعی هر کشوری هستند، میگوید: داستان فرار مغزها مسأله شناخته شدهای است، اما چون من خودم متخصص ژنتیک هستم ثمره و تفسیر آن را فرار ژنها میدانم، زیرا فرار مغزها وقتی است که فرد نخبهای به کشور دیگر مهاجرت کند و کشور مقصد از تواناییهای او بهرهمند شود و بعد از مدت 6 ماه، یک سال و یا بیشتر به کشور خودش برگردد. یا اینکه کشورهای مقصد برای دستیابی به توانمندی متخصصان در دوران میانسالی و از 65 سالگی به بالا از آنها دعوت به همکاری کنند. اما زمانی که این کشورها به دنبال جذب نیروهای جوان نخبه هستند، این باعث میشود به دنبال اقامت و ازدواج آنها در کشور مقصد، ژنهای برتر آنها نیز منتقل شود. بدینترتیب یک فرد از کشور خارج نشده، بلکه یک ژن برتر و نخبه و یک نسل نخبه را از دست دادهایم. بدین ترتیب کشورهای مقصد با صرف هزینه به گردآوری ژنهای نخبه از کشورها و سرزمینهای دیگر میپردازند. در واقع آنها به مرور جمعیت خود را نه به لحاظ کمی که از نظر کیفی تغییرداده و جمعیت نخبه جامعه را افزایش میدهند و غنی میکنند.
آمریکا چگونه آمریکا شد؟
این استاد ممتاز دانشگاه میافزاید: این همان مسألهای است که پس از جنگ جهانی دوم در آمریکا اتفاق افتاد. به طوری که با وقوع این جنگ شمار بسیاری از اروپاییها به آمریکا مهاجرت کردند و با هویت آمریکایی زندگی و تحقیق کردند. برای نمونه اینشتین را همه به عنوان یک آمریکایی میشناسند، درحالی که او آلمانی بود. تأثیر این مهاجرتها را میتوان در نشستهای علمی دید، چنانکه امروزه بیش از نیمی از پروفسورهای آمریکایی که با من دوست هستند همه آلمانی صحبت میکنند.
در مقالهای که در این زمینه خواندم آمده است: دستاوردی که آمریکا از دو جنگ جهانی به دست آورد، آمریکا را آمریکا کرد. زیرا بعد از جنگ جهانی دوم به دلیل فروپاشی کشورهای اروپایی به آنها گندم و شکر صادرکرد و اقتصادش تقویت شد. مسألهای دیگر که منافعش در برابر این حرکت قابل مقایسه نیست، تلاش برای جذب نخبگان بود. در واقع کشورهای مقصد یک مرد سالمند جذب نمیکنند که برود در پارک بنشیند و حقوق بازنشستگی بگیرد. به دنبال هر جوان معمولی هم نیستند، معتاد و بیکار هم نمیخواهند، بلکه به دنبال افرادی هستند که دارای برتریها و توانمندیهای فکری هستند. در عرصه ورزشی هم شاهد این مسأله هستیم، چنانکه میبینیم ارمنستان و آذربایجان هم کشتیگیرهای ما را جذب میکنند.
وی تأکید میکند: در واقع این کشورها همانند باغبانهایی هستند که خودشان گل سرخ پرورش میدهند، اما برای آنکه گلهای خاص و شاخصی داشته باشد؛ به مزارع و باغهای دیگران میروند و گلهای برتر آنها را میچینند و میپرورانند. بدین ترتیب با گذشت زمان مزرعه این باغبان برتر و خاص میشود و به موزه ژنهای برتر تبدیل میشود.
تأثیر امنیت بر رشد علمی
ضعف بنیه علمی کشور و بیگانه پرستی؛ اینها هیچ کدام دلیلی برای مهاجرت از کشور نیست. چنانکه پروفسور فرهود با اشاره به اینکه هیچ نخبهای رضایت ندارد که بیگانگان از دستاوردهایش استفاده کنند، میگوید: از دلایل قابل تأمل در این زمینه احساس امنیت است. زیرا دو گروهاند که برای ادامه فعالیت خود نیاز به امنیت دارند؛ نخست سرمایه داران تا با فراغ خاطر و بدون ترس از پریدن مالشان فعالیت کنند و سپس دانشمندان. البته دانشمندان به مقولهای بیش از امنیت هم احتیاج دارند که آن حرمت است نه پول و ثروت.
وی تأکید میکند: دانشمندان و نخبگان به رفاه اجتماعی کمتر از سرمایهداران نیاز دارند. چنانکه سرمایه داران به دنبال ماشینهای پورشهاند و استاد دانشگاه به دنبال خودروی معقول است، اما در عوض حرمت میخواهد.
پروفسور فرهود با هشدار نسبت به وضعیت کشورهای اسلامی میافزاید: از کشورهای نخبه پرور جهان اسلام میتوان به افغانستان، پاکستان، عراق و سوریه اشاره کرد که در حال حاضر به دلیل مناقشات، هر روزه حدود 50 کشته میدهند. در این محیطهای ناامن آیا متخصصان و نخبه میمانند و منتظر هستند تا ببینند نتیجه چه میشود؟ بیتردید مهاجرت میکنند. این در حالیست که این فضاهای ناامن حاصل درون کشورهاست، زیرا دیگر زمان قشونکشی خارجی گذشته است و آفتها درونی است. اما چرا باید این گونه باشد؟ این وضعیت شعری از سعدی را به خاطر میآورد که: دشمن به دشمن آن نپسندد که بی خرد/ با نفس خود کند به گمان صلاح خویش
ضرورت حرمتشناسی علمی
با تمام قدرناشناسی و بیتفاوتی همه ما خوب میدانیم در برخی رشتههای دانشگاهی این استادان بلند آوازه هستند که آبروی جامعه علمی را حفظ میکنند و شاید آنها آخرین نسل فرهیختگان باشند. اما جامعه و مردم چقدر حرمت آنها را پاس میدارند؟
پروفسور فرهود با گلایه از نبود حرمتشناسی در جامعه میگوید: در کشور ما علم جایگاه مطلوب و حرمت ندارد. در واقع به جای حرمتها در جامعه ترس را میبینیم. چنانکه از بادیگارد وزیر علوم بیشتر از خودش حساب میبریم. در شعارها و جلوههای دینی هم غلبه با ترس است، چنانکه مردم از حضرت ابوالفضل(ع) بیشتر حساب میبرند و تأکید دارند نمیشود به دروغ قسم حضرت عباس خورد! اما بارها به دروغ قسم جلاله میخورند، زیرا براساس این باورها میشنویم خدا از حق خودش میبخشد. صد سال اگر گناه کنی اگر همان لحظه آخر طلب بخشش کنی میبخشد.... که همه اینها بیهوده است، زیرا اگر درست بود سخن حق چه میشود که «فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره». این استاد دانشگاه با بیان جلوههایی از حرمتشناسی در جوامع دیگر ادامه میدهد: در آلمان در پارکینگ دانشگاه جایگاهها براساس موقعیت علمی تعیین میشود، چنانکه جایگاه اول پروفسور، بعد معاونانش و بعد در اختیار دیگران قرار دارد. همچنین هرگز یک آسیستان و یک پزشک معمولی ماشینی گرانتر از رئیس آنجا نمیخرد. اگر هم داشته باشد بیرون پارک میکند که کسی نبیند. این اصول و سبک زندگی است، این را حرمت میگویند. در تمام دنیا نخبگان بیش از هرچه به حرمت نیاز دارند تا ثروت، زیرا اگر غیر از این بود سالها درس نمیخواندند که استاد دانشگاه و متخصص شوند، بلکه سراغ مشاغل دیگر میرفتند. چنانکه امروز درآمد یک دلال از یک استاد دانشگاه خیلی بیشتر است.
اشرافیگرایی مخرب
پروفسور فرهود همچنین توزیع ناعادلانه ثروت را در جامعه عامل فرار مغزها و ژنها دانسته میگوید: اگر امروز منحنی رابطه ثروت و عقلانیت ترسیم شود نتیجه معکوس به دست میآید چنانکه درآمدها و سرمایههای افراد فرهیخته و نخبه صعودی نیست. این مسأله سبب بیرغبتی و سرخوردگی جوانان و نخبگان میشود. همچنین در رسانه ملی مجموعههای پرتجملی و با جلال و جبروت میبینیم که درخود اروپا هم این همه بنز و پورشه نمیبینیم. این جوان تحصیلکردهای که تازه پا به جامعه گذاشته و ازدواج کرده وقتی خودش و همسرش این همه تجملگرایی و اشرافیگری را میبیند با خودش میگوید: من که با این یک میلیون تومان حقوق نمیتوانم ماشین یک میلیاردی سوار شوم و این زندگی را داشته باشم. این گونه با توزیع ناعادلانه ثروت و نمایش اشرافیگریها طلاق و آسیبهای اجتماعی و اخلاقی در جامعه زیاد میشود. از این رو مقام معظم رهبری بحق بر اقتصاد و فرهنگ تأکید کردند. پس ما نیز باید در این زمینهها فرهنگسازی کنیم. به باور من در شرایط امروز سوار شدن بر خودرو پورشه دهن کجی به مردم است. من شاید توان اقتصادی داشته باشم که یک ماشین گرانقیمت سوار شوم، ولی معتقدم باید خودرویی معقول داشته باشم، زیرا من الگوی دانشجویانم. اگر من به عنوان چهره ماندگار، استاد ممتاز دانشگاه و با گذشت 43 سال فعالیت در دانشگاه خودرو قراضهای سوار شوم جالب نیست، ولی اگر پورشه سوار شوم هم وجهه خوبی ندارد، زیرا من سبک زندگیام را میدانم. به نظرم سبک زندگی ما آشفته است. نگاهی به ازدواجها بیندازید در شهرستانها آدمهایی را میبینیم که برای ازدواج دخترش 80 میلیون هزینه کرده است. یک پدر روستایی و شهرستانی چطور باید 80 میلیون را به دست بیاورد؟ بنابراین برای کسب ثروت، فساد و فحشا زیاد میشود. زندگیها هم دوام ندارد، زیرا خودشان تلاشی برای آن نکردهاند. بنابر آمارها ایرانیها 810 میلیارد تومان در سفر حج جنس چینی سوغات خریدهاند، اما هنوز هم در کشور با کمبود مدرسه روبه رو هستیم!
چکیده فرزانگی
گفته میشود ایران رتبه دوم فرار مغزها را داراست و در حال حاضر 250 هزار مهندس و فیزیکدان و بیش از 170 هزار ایرانی با مدارک علمی بالا در آمریکا زندگی میکنند. آیا این آمار جای خشنودی دارد؟
پروفسور فرهود با اظهار ناخشنودی از این آمارها میگوید: شاید برخی به این مسأله اهمیت ندهند و بگویند با وجود چند میلیون جوان، مهاجرت چند صد جوان مهم نیست. اما حقیقت این است که این دهها جوان نخبه از پایه هرم نبودهاند، زیرا هر ساله 14 میلیون نفر وارد ابتدایی میشوند که از این شمار هشت تا 9 میلیون نفر وارد دبیرستان میشوند. بدین ترتیب از همین شمار حدود یک میلیون نفر به دانشگاه راه پیدا میکنند. این گونه با فرار ژنها از این یک میلیون نفر، صد نفر را از دست میدهیم. در واقع نباید بگوییم ما چقدر خرج این صد نفر کردیم، بلکه باید بگوییم: ما برای 14 میلیون چقدر هزینه کردیم که حاصلش این صد نفر بودهاند و آنها به خارج مهاجرت کردند. بدین ترتیب این صد نفر چکیده سرمایهگذاری و تلاش برای 14 میلیون نفر محسوب میشوند. این افراد سرمایه و ثروت کشور ما هستند. از نفت هم ارزشمندترند. ما برای نفت چانه میزنیم، ولی از خروج این جوانان غفلت میکنیم. چنانکه بنابر آمارهای ارایه شده، 80 تا 90 درصد المپیادیهای ما در ایران نیستند. شگفتتر اینکه ما تلاش میکنیم دانشجویان نخبه در المپیادها شرکت کنند و درآن بازار مکاره شناسایی شوند! آیا نمیتوان در کشور برنامههایی برای تشخیص برتری این افراد داشت؟ وی با اظهار تأسف از بیتوجهی به نخبگان ادامه میدهد: به نظرم به اندازه ارزش هرکس جا و فضایی در رسانهها به او میدهند. چنانکه امروز میبینیم اخبار یک ورزشکار دسته چهارم ارزش این را دارد که عکس و تیتر اول نشریات باشد، اما صحبتهای یک استاد دانشگاه در لابه لای صفحات و گوشه کنار چاپ میشود. بدین ترتیب ما نشان میدهیم اگر پیام مهم و ارزشمندی بود صفحه اول قرار میگرفت، اما نیست!




نظر شما