با همسر و دختران آقای عارف هاشمی به مراسم عزاداری میرویم. شور و حال خاصی دارد. اگرچه نوحه به زبان عربی خوانده میشود، اما درمییابیم همهاش از غصههای حضرت زینب(س) روایت میشود.
روضه تمام میشود. خانمها میروند. و ما.
گفت و گو با مادر شهید علی هاشمی را شروع میکنیم.
حاج عارف پسر بزرگ خانم هاشمی میگوید: مادر! چرا اخمهایت توهم است. چرا مرا که میبینی اخم میکنی؟
مادر لبخند میزند و میگوید: عارف! تو پدرمان را درآوردی.
همه از شوخی مادر و پسر میخندند و... .
در لابلای گفت وگوهای اولیه برای شروع مصاحبه متوجه میشویم که خانم اهوازی کمی کسالت دارد و شنیدم که هر بار پس از روایت خاطرات شهید علی هاشمی افسرده میشود. از این رو، محور گفت و گو را به سمت دیگری پیش میبریم تا سبب حزن و اندوه مادر نشویم.
برای شروع می پرسیم: حاج خانم! از عروسیتان برایمان بگویید.
میخندد و میگوید: ۱۴ ساله بودم که عقد حاج آقا شدم.
میپرسم: با حاج آقا فامیل بودید؟
میگوید: نه غریبه بودند.
وقتی میپرسیم، ایشان را میشناختید؟ یعنی پیش از ازدواج با ایشان صحبت کرده بودید؟
میخندد و میگوید: موقع آزمایش در اداره بهداشت همدیگر را دیدیم. در میان عرب هادوران عقد رسم نبود. مراسم عقد و عروسی را پشت سر هم میگیرند و عروس را خانه داماد میبرند.
مادر شهید هاشمی کمی فکر میکند و به آرامی میگوید: قسمتم این بود و بعد علی را که اولین بچهام بود باردار شدم.
میپرسیم، دوران بارداری علی چگونه بر شما گذشت؟
لبخند تلخی میزند و میگوید: زندگی درگذشته سخت بود. دو ساله بودم که مادرم فوت شد و پدرم ازدواج کرد. وقتی ازدواج کردم خیلی دلشکسته بودم سواد نداشتم اما قرآن خواندن را یاد گرفتم. علی که به دنیا آمد. یک حس و حال دیگری به من و زندگیمان داد. علی بچه مؤدبی بود.
علی برای همه معلم بود، حتی برای پدرش.
از حاج خانم اهوازی میپرسیم، علی آقا چه روزی و چه ساعتی به دنیا آمد؟
کمی فکر میکند و میگوید: پنج شنبه صبح زود، تازه آفتاب میخواست دربیاید که علی متولد شد.
میپرسیم، وقتی فهمیدید بچه پسر است، چه احساسی داشتید؟
میخندد و میگوید: پسر و دختر، هر دو را دوست دارم اما دختر را بیشتر دوست داشتم. الان هم وقتی دخترها و عروسها دختر به دنیا میآورند، خیلی خوشحال میشوم.
از علی بگویید، از زمان تولدش.
علی وقتی به دنیا آمد توی یک کیسه بود. میگویند این بچهها رحمانی هستند. همینطور هم بود، علی بچه خوب و متدینی بود.
علی وقتی به دنیا آمد پاهایش کج بود. دستمان خالی بود و نمیدانستم برای مداوای علی چکار کنم. آن زمان برادرم در یک شرکت کار میکرد. برادرم پیش من آمد و گفت: خواهر! ناراحت نباش. مشهد و مکه نمیروم اما این بچه را معالجه میکنم. یک روز از سرکار آمد و گفت: علی را ببریم دکتر اگر علاج داشته باشد، نگران خرج آن نباش.
پیش یک دکتر خوب علی را بردیم. علی چهارده روزه بود. دکتر گفت: باید پاهایش را بشکنیم و به مدت یکسال توی گچ باشد و ماه به ماه گچ آن را عوض کنیم. روزهای سختی بود.
میخواستم شیرش بدهم، کهنهاش را عوض کنم، حمام ببرمش پاهای بچهام توی گچ بود. اما پس از یکسال که ماه به ماه گچ پاهایش را عوض میکردیم، پاهایش خوب و صاف شده بود و راحت راه میرفت. کفشی که شبیه گیوه بود باید میپوشید. پس از مدتی پاهایش برای همیشه خوب شد. علی بچه متدین و صبوری بود.
از مادر شهید هاشمی میپرسیم لالایی خاصی برایش میخواندید؟
آرام آرام لالایی را زمزمه میکند، لحظهای انگار به گذشتههای دور میرود آن زمان که علی را در آغوش داشت، چشمان شرجیاش را به نقطهای میدوزد.
حاج عارف، برادر بزرگ شهید حاج علی و همسرش و بچهها هم هستند، منصور و محمد برادرهای دیگر شهید حاج علی هم نشستهاند.
هیچ یک نمیخواهیم یادآور تکرار غصه یک مادر داغدار باشیم. با این پرسش که شما در اصل اهل اهواز هستید، موضوع بحث را عوض کنیم و حاج خانم نگاه نمناک و غمزدهاش را به ما میدوزد و آرام میگوید: بله. آبا و اجدادم همه اهوازی هستند.
و میگوید علی هم (عامری) به دنیا آمد.
حاج خانم درباره ویژگیهای شخصیتی حاج علی هم میگوید: برای همه مانند معلم بود، هیچ کس در هیچ زمان از او ناراحت نشد. آنقدر بااخلاق بود که جایی برای دلگیر شدن نمیگذاشت.
علی که درس میخواند، مدارس دو شیفت بودند صبح و ظهر باید از مدرسه میآمد خانه ناهار میخورد و دوباره به مدرسه میرفت.
مدرسهاش دور بود یک قران به او میدادم تا سوار اتوبوس شود اما او کرایهها را جمع میکرد و روزی که من خرجی خانه نداشتم، میآمد و از من میپرسید: مامان! خرجی داری؟ من میگفتم: خدا بزرگه. بعد پولهایش را به من میداد و میگفت: مامان! بگیر برای خرجی امروز.
یکبار زن همسایه آمد و گفت: نه نه علی! پول داری میخواهم برای بچهها نون بخرم؟ خواستم، بگویم: نه که علی پرید توی حرفم و گفت: من ۱۰ ریال دارم ۵ ریال برای شما مامان و ۵ ریال هم بده به خانم همسایه.
وقتی میفهمید بچههای محل تجدیدی آوردند یک ورقه دم در خانه میچسباند و رویش مینوشت: هر که تجدیدی دارد بدون دستمزد تدریس میشود. به بچههای همسایه و محله بدون هیچ دستمزدی درس میداد.
از حاج خانم هاشمی میپرسیم چه خاطرهای از حاج علی دارید که نسبت به سایر رفتارهایش چشمگیرتر بود؟
حاج خانم میگوید: یکبار برایش یک کت خریدم که بپوشد اما وقتی به او دادم، گفت: این کت خیلی گران است من آن را نمیپوشم، هر چه گفتم: برای چه؟!
گفت: خیلیها نمیتوانند مثل این کت را داشته باشند. آخر هم نپوشید، داد به برادرش، بعد که برای برادرش کوچک شد آن را به بچههای دهات داد.
میپرسیم: «علی» اخلاقش شبیه که بود؟ شما یا پدرش؟
حاج خانم آرام همه را مینگرد، حزن عجیبی توی کلامش موج میزند و در جوابی که احتمال آن را نمیدادیم گفت: اخلاقش به خودش رفته بود. نه به من و نه به پدرش.
علی یک جور دیگر بود حیف آنقدر نماند نه من سیر شدم از او و نه او سیر از من.
آه از نهادش بلند میشود، سرش را رو به آسمان میکند و میگوید: الهی! شکر همه بچههایم خوب هستند. احترام من و پدر و برادرشان را دارند. من از همه بچههایم راضی هستم.
از حاج خانم میخواهیم از ازدواج حاج علی آقا هم برایمان بگوید و او میگوید: دیپلمش را که گرفت، انقلاب شد. جنگ شروع شده بود اما علی هنوز ازدواج نکرده بود. تو منطقه بود که به او گفتم: مادر نمیخواهی ازدواج کنی؟ گفت: زن نمیخواهم تا زمانی که جنگ تمام شود. سرانجام ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نام حسین و زینب شد.
از خانم هاشمی میخواهیم از دورانی که شهید حاج علی دیپلمش را گرفت و انقلاب شد و سپس جنگ، روایت کند و او چنین میگوید: «صدام خیر ندیده» حمله کرد. بچهها با دست خالی میجنگیدند. انقلاب که شد علی گفت: من بسیجیام. ناهار میخوردیم که صدای هواپیما آمد صدای انفجار پیچید. انگار توی کوه دینامیت منفجر کرده باشند. بلند شد دوید سمت مسجد و گفت: صدام حمله کرده است. همه بچههای محل بسیج شدند و رفتند. من هیچ وقت مانع رفتنش نشدم. روزها و شبهای سختی بود. صدای گلوله و هواپیما و تنها روشنایی چراغ فانوسی بود.
گاهی ۲۰ روز میشد که از جبهه نمیآمد. من مجبور بودم صبوری کنم از یک طرف حس مادرانه و از یک طرف واقعیت این بود. از حاج خانم میپرسیم، حاج علی چه رنگی را بیشتر دوست داشت و آیا فوتبال هم بازی میکرد.
حاج خانم میگوید: بله، اهل فوتبال بود توی همین محله قدیمی خودمان، حصیرآباد بازی میکرد، آبی و سرمهای را دوست داشت، مادر ادامه میدهد:
او عزیزتر از بچههای دیگر که نبود. همه بچههایی که جنگ رفتند عزیز پدر و مادر بودند. من میدانستم که شهادت، سعادت میخواهد. آرزوی شهادت داشت، خیلی وقتها میگفت خوش به حال آنها که مفقود میشوند، میگفت: من شاید یک روز بروم اما دیگر برنگردم.
از مادر شهید هاشمی میپرسیم، درست است که لباس سپاه را خیلی دوست داشت؟
مادر شهید میگوید: بله، با افتخار لباس سپاه را میپوشید. زمانی هم که فرمانده شد، گفت: من فرماندهام و باید خودم جلو بروم تا به بچهها بگویم شما هم بیایید. همه برگشتند اما فقط خودش ماند و مفقود شد.
۲۲ سال مفقود الاثر شد.
حالا بغضی گلویم را میفشارد. مفهوم جدایی، ندیدن، ساعتها سکوت کشنده کشدار انتظار، آخر ۲۲ سال میشود چند ماه، چند روز، چند ساعت و دقیقه و ثانیه! باید منتظر مانده باشی تا بفهمی انتظار یعنی چه؟
مادر صبور سالها انتظار میگوید: ۲۲ سال بعد خبر پیدا شدن علی را شنیدیم ۶ سال طول کشید که شناسایی شد.
روزهایی سختی بود، مدام دعا، چشم انتظاری، گریه اما سرانجام علی پیدا شد. برای شناسایی علی از من و عارف (برادر حاج علی) خون گرفتند تا بتوانند حاج علی را شناسایی کنند، حاج علی نزدیک مرز ایران و عراق به شهادت رسید و ۲۲ سال در هورالهویزه زیر نیزارهای منطقه ایران محصور مانده بود اما توی خاک دشمن به شهادت نرسید. توی کشور خودمان به شهادت رسید.
سال ۶۵ بود که حاج علی رفت.
از حاج خانم میپرسیم، چه خاطرهای از روزهای آخر حضور حاج علی در خانواده دارید؟
او میگوید: آخرین شبی که همه دور هم جمع بودیم به خواهرش زنگ زد و گفت: شام بیا خانه. داشتم نون میپختم که شام را بکشم. نان را خورد. دم در آشپزخانه ایستاده بود و گفت: خواهر عزیزم (همیشه خواهرهایش را خواهر عزیزم بجای اسمشان صدا میزد). گفتم: چرا دم در آشپزخانه نشستی؟ یک جوری نگاهم کرد. یک جور خاص، یک جوری، یک جوری که فقط یک مادر میفهمد که من چه میگویم.
حاج خانم سعی میکند گریه نکند، استواری از کلامش حس میشود. همه آنهایی که آن شب در خانه پدری شهید هاشمی بودیم این اقتدار را حس میکردیم. حالا سکوت سنگینی حکمفرماست.
هیچ کداممان دلمان نمیخواهد این مادر رنج کشیده را بیازاریم. تلاش میکنیم حرفهای برخورد نکنیم که ۲ هزار کیلومتر آمدهایم تا همه ناگفتههای بین یک مادر و پسر را در یک گفت و گو کشف کنیم و بنویسیم. حالا آنقدر احساس همدلی با خانواده شهید هاشمی داریم که ناخودآگاه
هردویمان دو طرف پایین مبلی که خانم هاشمی نشسته است، مینشینیم. دست خانم هاشمی را در دستان خود میگیرم. میبوسم و میبویم و تلاش میکنم قدری صبوری را از او بیاموزم. بغضم را فرو میخورم تا قطرات اشکم را هویدا نکنم.
خانم هاشمی حال ما را از خودمان بهتر میداند. دستی مادرانه از روی نوازش بر سر هر دویمان میکشد. جرعهای آب مینوشد و بعد آرام آرام میگوید آن شب، آن لحظه ناراحت بودم، شام را کشیدم، نماز خواندم و به علی گفتم: بیا شام بخور مادر. به صورتش نگاه کردم، گفت: نخوری، نمیخورم.
مادر شهید علی هاشمی دوباره این جمله را تکرار میکند و عجیب در مصاحبه، دوبار با غمی غریب و با لهجه زیبای عربی گفت: نه تو از من سیر شدی و نه من از تو سیر شدم، مادر!
به علی گفتم: مامان چرا نمیمانی؟ گفت: فردا صبح میام با بچهها مییام، ناهار درست کن.
صبح با خوشحالی پا شدم. نون پختم، ماهی سرخ کردم. میوه و سبزی گرفتم. ساعت یک شد، نیامد دو شد باز هم نیامد.
پدرش و زنش آمدند. گفتم: کو حاجی؟
گفت: مجنون را گرفتهاند. فکر میکردم پسرم در مهران است و ناهار میآید. اما هر چه تماس گرفتم، خبری نشد، بعد فهمیدم که مجنون را گرفتند، شیمیایی زدند.
باز هم تماس گرفتیم. گفتم به من بگو شهید شده، مفقود شده، مردم! یکی به من بگه علی کجاست؟ گفتند: حاج علی نیست!
بغض امانش نمیدهد، حال حاج خانم خوب نیست، کسالت دارد.
میگوید: هر بار خبرنگارها از من مصاحبه میکنند، قلبم درد میگیرد.
اما با متانت به سمت ما نگاه میکند و میگوید: اگر سؤالی دارید، بپرسید: دیگر حاضر نیستیم پاسخ هزار پرسش بیجواب را به قیمت به درد آمدن دل مادری درد دیده بپرسیم.
بلند میشویم، عکسهای مصاحبه را همان اول گرفتهایم اما خود حاج خانم و خانواده هاشمی میگویند: به رسم یادگار عکسی جمعی بگیریم.
حاج خانم میگوید: شما اولین خبرنگارهایی هستید که مرا اذیت نکردید و سؤالهایتان متفاوت بود.
میگویم: حاج خانم از ما راضی باشید؟
پیشانیام را میبوسد و میگوید: آره مادر جان! شما هر دو مثل دخترهای من مهربان هستید؟
حاج خانم را که در آغوش میگیرم حس میکنم، چه مادرهای صبوری در این مرز و بوم مظلومانه روزگار را میگذرانند.
حالا ساعت ۴۰/۱ دقیقه بامداد است. از خانه پدری شهید هاشمی که بیرون میآیم، حس میکنم حال غریبی دارم. مادری که ۲۲ سال انتظار را تجربه کرده است، غم از دست دادن فرزند سخت است اما اینکه سالها ندانی که او به شهادت رسیده؟ مجروح شده؟ اسیر شده؟! یا کجای این زمین بزرگ تنها مانده است؟ غمی است که هیچ واژهای نمیتواند وسعت گستردگی این حزن را معنا کند.
خبرنگار: سرور هادیان




نظر شما