تحولات منطقه

رمان «قلب دوخته» نوشته کارول مارتینز با ترجمه کامران حسینی که چندی پیش توسط نشر آموت منتشر شده، در ژانر درام و رئالیسم جادویی به موضوعات زنان، خانواده، جادو، سرنوشت و عشق می‌پردازد.

این داستان را لمس کنید، ببینید و بو بکشید
زمان مطالعه: ۶ دقیقه

رمان «قلب دوخته» نوشته کارول مارتینز با ترجمه کامران حسینی که چندی پیش توسط نشر آموت منتشر شده، در ژانر درام و رئالیسم جادویی به موضوعات زنان، خانواده، جادو، سرنوشت و عشق می‌پردازد.
«قلب دوخته» درباره فرسکیتا کاراسکو دختری است که در ۱۶سالگی موهبتی جادویی می‌یابد. زنان خانواده او صاحب جعبه‌ای چوبی و اسرارآمیز هستند که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود. محتوای این جعبه برای هر دختری که طی مراسمی اسرارآمیز آن را دریافت می‌کند، متفاوت است. وقتی نوبت به فرسکیتا می‌رسد تا این جعبه را از مخفیگاهش بیرون بیاورد، تنها سوزن و نخ‌هایی ساده می‌یابد، اما همین ابزارها برای او کافی است تا جادوی خود را به کار بگیرد و سرنوشت خود و فرزندانش را رقم بزند. اما جادو همیشه آسان نیست. موهبت او، که گاهی شفابخش و گاه ویرانگر است... .
کارول مارتینز، نویسنده فرانسوی در نخستین اثر شگفت‌انگیزش، مخاطب را به دنیایی می‌برد که افسانه و واقعیت در هم تنیده‌اند. این نویسنده با این اثر نشان داد یکی از نویسندگان برجسته نسل خود است. رمان قلب دوخته، موفق به دریافت ۹جایزه‌ ادبی شده است. با کامران حسینی، مترجم این اثر به گفت‌وگو نشستیم تا با توضیحات او لذت خواندن این اثر را دوچندان کنیم.

«قلب دوخته» اثری نمادگرایانه در ژانر رئالیسم جادویی است. از تجربه ترجمه این اثر بگویید، چه چالش‌هایی در جریان ترجمه داشتید؟

نثر مارتینز سرشار از استعاره، ایهام، ترکیب‌های غریب و واژگان حسی است. مترجم باید همزمان دقت کند که ترجمه به نثر متعارف فارسی تقلیل نیابد و نیز از افتادن در دام اغراق‌های شاعرانه‌ غیرضروری پرهیز کند. گاه متن ترجمه را با صدای بلند می‌خواندم تا اگر تأثیر متن اصلی را نداشته باشد، جمله‌بندی‌اش را تغییر دهم. همچنین انتخاب لحن به خصوص در گفت‌وگوها و نقل و قول شخصیت‌ها از مواردی بود که بارها تغییر دادم تا در نهایت به شکل نهایی رسید.

کارول مارتینز در نخستین تجربه داستان‌نویسی‌اش به سمت خلق رمانی رفته که افسانه و واقعیت را به هم پیوند زده است. چه چیزی سبب شده او در نخستین قدم نویسندگی به سمت خلق چنین اثری برود؟

کارول مارتینز هر چند نخستین کتابش را نسبتاً دیر و در میانسالی منتشر کرده، اما از نوجوانی مدام به نوشتن مشغول بوده است. مطابق روایت خودش، از همان جوانی این اندیشه را در سر داشته که از داستان‌ها و افسانه‌هایی که از مادربزرگش می‌شنیده و یا در کتاب‌ها می‌خوانده داستانی بنویسد که واقعیت را با افسانه ترکیب کند و این خواسته نهایتاً با کتاب «قلب دوخته» برآورده می‌شود.

این رمان سرشار از نماد است. کارول مارتینز می‌خواهد در این اثر چه چیزی به مخاطب بگوید؟

کارول مارتینز با بهره‌گیری از نمادها، نه صرفاً برای آفرینش زیبایی‌شناسی، بلکه برای بازتاب یک حافظه‌ جمعی و زنانه، روایتی استعاری از سرنوشت، قدرت و انتقال میراث شکل می‌دهد. او به مخاطب یادآوری می‌کند که هر دوخت، هر رنگ و هر جعبه‌ پنهان، داستانی دارد که به هزاران سال پیش برمی‌گردد. او نمی‌خواهد چیزی را صرفاً روایت کند، بلکه می‌خواهد مخاطب را به گونه‌ای درگیر کند که گویی خود نیز وارث آن جعبه‌ مخفی‌ است و باید تصمیم بگیرد: آیا این میراث را بپذیرد یا آن را بازنویسی کند؟

نویسنده در این اثر به بررسی مضامین زنانه، سرنوشت، عشق و تأثیر عمیق حافظه و ارث می‌پردازد. داستان همچنین درباره هنر خیاطی است که شخصیت داستان می‌تواند با این هنرش سرنوشت‌ها، رؤیاها و حتی زندگی‌ها را به هم بدوزد و پیوند دهد. درباره نگاه مارتینز به هنر خیاطی توضیح دهید.

برای مارتینز، خیاطی فقط سوزن و نخ نیست؛ نوعی آفرینش جهان است، همان ‌گونه که در اسطوره‌ها الهه‌ها با نخ سرنوشت انسان‌ها را می‌بافتند. خیاطی در این رمان، زبان مادری زنان است؛ زبانی که در سکوت، در شب، در حاشیه‌ها، اما با قدرتی خدایی سخن می‌گوید. خیاطی یعنی ساختن، ترمیم کردن، پیوند زدن و حتی زنده کردن. فراسکیتا با سوزنش نه فقط پارچه، که صورت، صدا، خاطره و عشق را بازسازی می‌کند. خیاطی نزد مارتینز همان نویسندگی است، همان کنش زاینده و آفرینش‌گر.

به نظر می‌رسد نویسنده با جادو، نماد و استعاره، روابط خانوادگی را به چالش می‌کشد و این عقیده را دارد که هر آنچه از گذشتگان به ما می‌رسد قابل پذیرش نیست و حتی ممکن است زندگی نسل حاضر و آینده را به نابودی بکشاند.

بله، دقیقاً. مارتینز با استعاره‌ «جعبه‌ موروثی» که قرار است دختران به وقتش باز کنند، به تمثیل غم‌انگیزی از وراثت می‌رسد: آنچه به ارث می‌رسد، همیشه برکت نیست؛ گاه زخم است، نفرین است، یا صدایی که آینده را خفه می‌کند. جادو در این اثر دو چهره است: نجات‌بخش و در عین حال خطرناک. کاراسکوها هم قدرت دارند و هم محکوم‌اند. مارتینز با ظرافت نشان می‌دهد برای بقا باید دانست چه چیزی را باید نگه داشت و چه چیزی را باید سوزاند. حافظه اگر با آگاهی همراه نباشد، می‌تواند زندان باشد.

هر کدام از فرزندان کاراسکو شخصیت‌هایی عجیب دارند؛ پَر روی بدن، سرخ‌مو بودن، پیوند با خورشید و... این‌ها چه طیف انسان‌هایی را نمایندگی می‌کنند؟

بیشتر شخصیت‌های داستان و از جمله فرزندان کاراسکو شخصیت‌های کهن‌الگویی دارند و با الهام از اساطیر و افسانه‌های اروپایی، که البته در افسانه‌های همه ‌جای دنیا معادل‌ و مشابه‌ آن یافت می‌شود، پرداخته شده‌اند. برای مثال آنیتا، دختر اول، در آغاز لال است، اما با آغاز بلوغ و گشایش جعبه‌ زنانه، به سخنگوی روایت تبدیل می‌شود. او همان مادربزرگ قصه‌گو است.
یا دختر دیگرشان آنجلا، متولد دوران خروسی خوزه، بدنش پر دارد، صدایش جادویی‌ است و می‌تواند با آواز خود انقلاب بیافریند یا مردی را نابود کند. او شبیه به سیرن‌هاست که صدایشان دریانوردان را فریب می‌داد، و در عین حال شمایل پرنده‌ مقدس را دارد. صدایش همان قدرت باستانی زنانه است که می‌تواند جهان را از نو بسازد یا از هم بپاشد.
مارتیریو با مرگ در ارتباط است؛ کسی که می‌میرد و بازمی‌گردد، همچون دیونیسوس یا مسیح. بوسه‌اش کشنده است، اما خود از دل زمین (غار/دوزخ) بازمی‌گردد. او به عنوان «قاصد مرگ» و تجسم یادآورانه‌ تراژدی در نسل بعدی ایفای نقش می‌کند.
تنها پسر خانواده کاراسکو پدرو اِل‌روخو پسر آتش و خشونت است، زاده‌ ماه قرمز، با موهایی سرخ (رنگی که در سنت مسیحی به شیطان و خطر نسبت داده می‌شود). در خواب با فرشته یا موجودی بی‌چهره کشتی می‌گیرد و از آن پس لنگ می‌شود؛ اشاره‌ای مستقیم به کشتی یعقوب در کتاب مقدس. او نیز مانند شاه ماهیگیر در اسطوره‌ گریل، زخم‌خورده و ناقص است؛ اما در درون، حامل نیرویی مخرب و سازنده است.
کلارا متولد شب زمستانی بی‌ماه، در سحرگاه خورشیدی. او تنها زمانی بیدار است که آفتاب بالاست. شخصیتی شبیه به گاوین در افسانه‌های آرتوری که نیرویش با خورشید اوج می‌گیرد. کلارا همان لحظه‌ تولد دوباره، نور در برابر تاریکی است.
در نهایت فرزند آخر سولداد خانواده نویسنده و وارث نهایی جعبه. همان که افسانه‌ شفاهی را به نوشتار بدل می‌کند. شبیه به رسولان آخرالزمان، در سکوت، واژگان را جمع‌آوری می‌کند تا آخرین حلقه‌ زنجیر باشد. نام او، «تنهایی»، به رسالتش اشاره دارد: ماندن در پایان و نوشتن برای آن‌که شاید نخواند.

بسیاری گفته‌اند «قلب دوخته»، کتاب «صد سال تنهایی» شاهکار مارکز را تداعی می‌کند. نظر شما چیست؟

اگر «صد سال تنهایی»، حماسه‌ خانواده‌ خوزه آرکادیو بوئندیا در دره‌ گرمسیر ماکوندو است، «قلب دوخته» حماسه‌ زنان نخریس در دل غبارهای خشک اندلس است. در هر دو، زمان دایره‌وار است، جادو در دل روزمرگی جریان دارد و خانواده مرکز جهان است. اما تفاوت در این است که مارکز از استعاره برای ترسیم سیاست و تاریخ استفاده می‌کند، در حالی که مارتینز استعاره را به خدمت روایت درد، سکوت و هنر گرفته است. «قلب دوخته» شاید خواهرِ شرقی و زمینیِ «صد سال تنهایی» باشد؛ نه تکرار آن، بلکه پژواکی زنانه از آن.

چقدر فضای ادبی امروز جهان و انسان امروز از آثاری که چنین هستند و سهل‌خوان نیستند (نمی‌گویم سخت‌خوان) استقبال می‌کند؟

به هر حال واقعیت دنیای امروز، دنیای فست‌فودی است و همه از مطالب و موضوعات آماده و بدون سختی استقبال می‌کنند. ادبیات هم در این زمینه استثنا نیست و اقبال به داستان‌های سرراست و ساده بیشتر است. با این حال همیشه مخاطبانی هم هستند که دنبال لذت و معنای عمیق‌تری می‌گردند و مدرکش هم همین کتاب مارتینز که در فرانسه و بقیه کشورهای اروپایی فروش خیلی بالایی داشته و محبوبیت چشمگیری بدست آورده است. فقط باید بگویم: این رمان را باید با تمام حواس خواند؛ شنید، لمس کرد، دید و حتی بو کشید زیرا نه فقط قصه، بلکه طلسمی است که شما را به نسلی دیگر متصل می‌کند.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

حرم مطهر رضوی

کاظمین

کربلا

مسجدالنبی

مسجدالحرام

حرم حضرت معصومه

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha