در روزهایی که به استیصال میرسم، روزهایی که درماندگی وادارم میکند مدتها به یک لیوان چای زل بزنم و بخار آن را تماشا کنم، روزهایی که کاری نمیتوانم بکنم جز تماشای دنیای عجیب اطرافمان، من معمولاً برای فرار از اضطرار، پریشانی، تهیدستی و درماندگی فقط به خواندن عاشقانهها پناه میبرم.
از خیلیها میشنوم که این روزها چه کسی دل و دماغ خواندن دارد آن هم رمان عاشقانه؟ ولی برای من خواندن رمان عاشقانه همیشه مُسکن بوده، یک درمان برای زخمی که با هیچ چیز التیام نمییابد جز گذشت زمان و من این زمان را با خواندن این ژانر میگذرانم تا ذهنم را آرام کنم، تا روحم را درمان کنم، تا باز بتوانم بلند شوم.
عاشقانهها برای من همیشه کارساز بودهاند، بی برو برگرد و دیگر حالا باور دارم تنها چیزی که در مواقع عجز به کمکم آمده خواندن یک عاشقانه ناب بوده تا کمی ذهن پریشانم را آرام کنم تا باز بتوانم در دنیای بیثبات، دنیایی که همه چیز در آن وارونه شده زندگی کنم. یادم هست چه عاشقانههایی من را نجات دادند، نام نمیبرم چون فهرستی طولانی خواهند شد اما در این روزها که خیلی چیزها امان ما را بریده، کمرمان را خم کرده و حالمان را بد، «سرزمین از هم گسیخته» را خواندم و بسیار لذت بردم.
سه شخصیت داستان؛ گابریل، فرانک و بث آن قدر خوب و جذاب خلق شدهاند که رفتار و احوالاتشان به دل مخاطب مینشیند، به خصوص فرانک که بسیار عاشق و بسیار دوستداشتنی است و به گمانم چنین شخصیتی فقط باید در داستانها و به خصوص فقط در همین کتاب وجود داشته باشد و مابهازای بیرونی ندارد.
با آنکه داستان درباره عشقی ممنوعه است و چنان که پشت جلد نوشته شده ممکن است از داستان نتیجه گرفته شود که یک ارتباط عاشقانه ممنوعه چه پیامدهای فاجعهباری به دنبال دارد، اما نویسنده اصلاً وارد فضای قضاوت نشده و با واکاوی شخصیتهای داستانش قضاوت را بر عهده مخاطب میگذارد. ازین حیث خانم کلر لزلی هال بسیار در رمان اولش موفق ظاهر شده و راستش به نبوغ و قدرت نویسندگیاش حسرت خوردم و با خودم گفتم کاش من این داستان را نوشته بودم!
با آنکه لحظه لحظه داستان پر است از هیجان اما آرامشی بر داستان سایه انداخته که آن را لطیف کرده است. این آرامش هم در خلوتها دیده میشود هم در زندگی روزمره و حتی به زعم من در فضای دادگاه. این حجم از آرامش در این داستان از کسی برنمیآید جز از نویسندهای که تجربههای زیسته بسیار دارد؛ با قلم و طبیعت مأنوس است چون هم روزنامهنگار است و هم در مناطق ییلاقی و بکر زندگی کرده، این تجربه از او قدرتی ساخته که حالا در رمانش آن را نمایان کرده است. اما امان از آن ضربه آخر؛ ضربهای که انتهای کتاب از افشای یک حقیقت بر خواننده وارد میشود و داستان را در ذهن مخاطب ماندگار میکند. راستش من به آخر داستان رسیدم مات و مبهوت مانده بودم و حتی نمیتوانستم کتاب را زمین بگذارم. نمیدانم یک نویسنده چطور در نخستین قدم نویسندگی میتواند این گونه بنویسد و مهارتهایش را در نوشتن به رخ بکشد؟
دوست دارم یقه هر آدمی را که می بینم، بگیرم و به او بگویم: «خواهش میکنم، «سرزمین از هم گسیخته» را بخوان!».
۲۲ دی ۱۴۰۴ - ۱۰:۱۸
کد مطلب: ۱۱۲۳۳۷۸
در روزهایی که به استیصال میرسم، روزهایی که درماندگی وادارم میکند مدتها به یک لیوان چای زل بزنم و بخار آن را تماشا کنم، روزهایی که کاری نمیتوانم بکنم جز تماشای دنیای عجیب اطرافمان.
زمان مطالعه: ۲ دقیقه
منبع: روزنامه قدس




نظر شما