۶/۶/۱۳۵۶ روز تولدش و ۱۷هزار و ششصد و چهل و ششمین روز زندگیاش و روزهای تمام عمرش و اسمش هم خاص است؛ حالا او در جوار ۶ ماهه کربلا(ع) آرام گرفته و روحش لبریز از عطر خداست. نامش علیاصغر بود؛ اما مانند علیاکبر جوانمردانه ایستاد و ناجوانمردانه اربا اربایش کردند و قصه دستهایش روضه حضرت عباس(ع) است. کربلا در کربلا میماند اگر
زینب (س) نبود و حالا زینب حقانی روایتگر عاشورای هجدهم دی ماه اسفراین است.
سرتیپ شهید علیاصغر حسنزاده جوشقان، جانشین فرماندهی انتظامی اسفراین در هجوم وحوش فرصتطلب داعشی به شهر، مردانه ایستاد و در نهایت دچار مرگ مغزی شد و با رضایت خانواده، ۶عضو بدنش به بیماران نیازمند اهدا شد.
زینب حقانی درگیر مراسم سومین روز شهادت همسرش است؛ اما با رویی خوش مصاحبهمان را میپذیرد و میگوید: گفتهاند آن که میخواهد شهید شود، باید شهید زندگی کند که برای همسرم این موضوع واقعاً درست بود. او طوری در ۲۸سال زندگی مشترکمان زندگی کرد که به خاطر ندارم کسی را از خودش رنجانده باشد.
او درباره ازدواجش با شهید حسنزاده بیان میکند: سال ۷۸ با معرفی خانوادهها با هم ازدواج کردیم. خانوادههایمان در روستای جوشقان با هم همسایه بودند و پس از ازدواج به سمنان رفتیم.
حقانی ادامه میدهد: سالها با شهید حسنزاده در شهرهای سمنان، جاجرم، سنخواست و شوقان زندگی کردم و اصلاً گمان نمیکردم چند صباحی مانده به بازنشستگیاش و گذرگاه آخر عمرش در اسفراین باشد.
او اضافه میکند: زمانی که در سمنان بودیم، شهید حسنزاده به مأموریتهای زیادی برای مقابله با اشرار در شرق کشور اعزام میشد؛ اما باور کنید هنوز هم نمیتوانم درک کنم چگونه در شهر خودش به شهادت رسانده شد.
زینب خانم در مورد مریم و مهدیس، دخترهای شهید حسنزاده که عاشقانه آنها را دوست داشت، میگوید: با دخترها خیلی بازی میکرد که گاهی اوقات میگفتم بس است. اینها دختر هستند؛ اما او میخندید و میگفت باید مثل یک مرد قوی باشند. وقتی به اسفراین آمدیم، خیلی هوای مادر و پدرش را داشت. پنج پسر و سه دختر بودند که برادر بزرگشان، شهید بهرام حسنزاده جوشقان در سال ۱۳۷۵ در منطقه تایباد در درگیری با اشرار به شهادت رسید؛ اما فوت ناگهانی یکی از خواهرانش سخت دلآزردهاش کرد. مسئولیتش سخت و پرکار بود؛ ولی از هیچ کاری در حق مادر و پدر و همسرش کوتاهی نکرد.
وی اضافه میکند: واقعاً نمیدانم از چه رفتارش برایتان بگویم. اگر به مراسمی از سوی اداره دعوت بودیم، اصلاً پیدایش نبود و میگفت این مقامها و عناوین، لقبهای دنیایی است. یک ماه میشد که حجم کارها و مسئولیتش بیشتر شده بود و نگرانی را در چهرهاش میدیدم. مدتی بود که مدام سفارش میکرد باید کارهایت را بدون من انجام دهی و مثل اینکه دخترها را آماده رفتنش کرده بود.
حقانی به سفارشهای همسرش اشاره و عنوان میکند: به من میگفت حتماً به پدر و مادرم سر بزنید و پیگیر امورشان باشید و به دخترها هم برخی کارها را سپرده بود.
روز چهارشنبه هفدهم دی خبر رسید در بجنورد اتفاقاتی افتاده است. نگران همکارانش شد. بیسیم به دست به خانه آمد. آنقدر بیتابی کرد که خانم حقانی بیسیم را از دستش گرفت و گفت این چشمها خیلی خسته است. کمی استراحت کنید. اگر از مرکز خبری شد، بیدارتان میکنم. تازه چشمانش گرم شده بود که همسرش صدایش زد. بیدار شد. همسرش گفت خبر دادهاند که بجنورد آرام شده و آنجا خیالش کمی آسوده شد.
پنجشنبه خونین
پنجشنبه هجدهم دی ماه قلب ایرانزمین از فجایع دشمنهای وحشی شکست. آقای حسنزاده ظهر به خانه برگشت؛ اما درباره اوضاع شهر با خانواده سخنی نگفت و دوباره عازم رفتن شد و با دخترها و همسرش خداحافظی کرد.
همسر شهید حسنزاده میگوید: عادت داشتم هر وقت سر کار میرفت، به پشتش میزدم و میگفتم تو مردی قوی هستی. مراقب باش در حق کسی ناحقی نکنی. نمیدانستم این آخرین دیدارمان است.
او در مورد اتفاقهای عصر پنجشنبه برایمان تعریف میکند: عصر همسایهای در منزلمان را زد و گفت بچههایم گفتهاند شهر شلوغ شده، با آقای حسنزاده تماس بگیرید. باور نمیکردم. سراسیمه به خانه برگشتم و با آقای حسنزاده تماس گرفتم. او گفت نگران نباش و این آخرین صحبت ما با هم بود.
حقانی به شرح ماجرای شهادت همسرش میپردازد و اظهار میکند: هنوز هم نمیدانیم دقیقاً او را چگونه به شهادت رساندهاند؛ اما ساعت از ۸ شب گذشته بود. با منزلمان تماس گرفتند و گفتند مجروح شده و به بیمارستان منتقلش کردهاند. خودم را به بیمارستان رساندم و از دیدن آنچه در خیابانهای شهر اتفاق افتاده بود، شوکه شدم. حجم آتش زدن مسجد و مصلا و میدان اصلی شهر باورکردنی نبود.
به خانم حقانی اجازه ملاقات با همسرش را نمیدهند و میگویند باید به بجنورد اعزام شود. او همراه دخترانش راهی بجنورد شد. آنجا اجازه دادند برای لحظاتی چهره همسرش را ببیند که ای کاش او را اینگونه نمیدید.
حقانی در ادامه با گریه میگوید: نمیدانم از کجا بگویم؛ از سرش، از صورتش، از دو دست سوختهاش. تمام وجودش روضههای مجسم کربلا بود. اصلاً نمیدانیم چطور و با چه وسیلهای بر سر و صورت و بدنش زده بودند.
وی ادامه میدهد: روز بیستم دی به ما اطلاع دادند همسرم دچار مرگ مغزی شده است. همانجا با پیوند اعضا موافقت کردم؛ زیرا همسرم سالها پیش به من سفارش کرده بود اگر دچار مرگ مغزی شدم، اعضای بدنم را اهدا کنید و من هم موافقت کردم.
همسر شهید حسنزاده اضافه میکند: به پزشک معالج درخواست دادم که قلبش هم اهدا شود؛ ولی گفتند به دلیل شرایط سنی مقدور نیست و زمینه اعزام به مشهد فراهم شد. من هم به مشهد رفتم و روز بیست و دوم دی ۶عضو بدنش شامل قرنیهها، پوست، کبد و کلیهها به بیماران نیازمند عضو اهدا شد. خیلی دلم میخواهد بدانم قرنیههای چشمش به چه بیمارانی اهدا شده است.
لحظه وداع
زمان وداع آخر فرا رسیده است. زینب به بالین علی میآید و میگوید: «علی جانم روسفیدم کردی. حالا راحت بخواب. فقط قول بده قیامت حتماً شفاعتم کنی».
زینب حقانی، همسر شهید حسنزاده جوشقان با تشکر از مردم شریف اسفراین اظهار میکند: واقعاً مردم در مراسم تشییع پیکر این شهید سنگتمام گذاشتند. فقط از مدیران قضایی استان و کشور درخواست دارم بدون مماشات با تمام خاطیانی که موجب برهم زدن آرامش مردم و شهادت جوانان بسیاری شدند، برخورد کنند.
خبرنگار: محدثه جوان دلویی




نظر شما