سال و دوره اولی که ترامپ به ریاست جمهوری رسید، برخی از تحلیلگران، رفتارها و تصمیمات شگفتآورش را نشانه این میدانستند که او یک پدیده در جهان سیاست است! خیلیها البته به پدیده بودن رئیسجمهور آمریکا اعتقادی نداشتند و همه چیز را به حساب کلهشقیهای ترامپ میگذاشتند. فارغ از دوگانه «پدیده - کلهشق» بودن ترامپ، همه اهالی سیاست باور داشتند که آمریکا دارد پا به دوران جدیدی میگذارد و انتخاب ترامپ و آدمهایی مثل او مقدمه ورود به عصری دیگر است؛ دورانی که عقل، منطق و تدبیر ممکن است نقش بسیار کمرنگی در حکمرانی داشته باشند.
قدرت بیعقلی
«ترجمان» در این باره مینویسد: «از یک لحاظ، دوره اول ریاستجمهوری ترامپ با دوره دوم آن تفاوتی فاحش دارد: آنچه در دوره اول شوکهکننده به نظر میرسید، حالا به قاعده تبدیل شده است. وقتی ترامپ در سال ۲۰۱۶ رئیسجمهور شده بود، کسی باور نمیکرد یک سیاستمدار، اینقدر راحت دروغ بگوید. در همان دوره بود که مفاهیمی مثل «پساحقیقت» رواج یافت؛ اما حالا و در دوره دوم، انگار همه چیز ممکن است. ترامپ امروز مینویسد: «بسیار بعید است آتشبس با ایران را تمدید کنم»، فردا بیانیه میدهد که تا مدتی نامعلوم آتشبس را تمدید کرده است!
ویلیام دیویس در یادداشت جدیدش در گاردین، تلاش کرده است وضعیت دوره دوم ترامپ را تحلیل کند. او مینویسد: در سالهای پس از ۲۰۱۶، ترامپ حملهای گسترده را علیه رسانههای حرفهای آغاز کرد که بسیاری اوقات با اتهامزنیهای واهی همراه بود. رسانههای حامی ترامپ نیز این روند را تقویت کردند و انتقادها و هشدارهای عقلانی نیز نتوانستند با تأثیر این حملات مقابله کنند؛ اما اکنون پس از گذشت یک دهه، مشخص شده که مسئله فقط تحریف حقیقت نیست؛ زیرا بسیاری معتقدند سیاست وارد مرحلهای شده که در آن «بیعقلی محض» فرمانروایی میکند.
دورۀ دوم ترامپ مملو از مثالهای «بیعقلی محض» در سطوح مختلف قدرت است. آوردن چهرهای مثل ایلان ماسک در جلسات هیئت دولت را در نظر بگیرید، تا پافشاریهای احمقانه بر سیاستی مثل جنگهای تعرفهای که نهتنها سود مشخصی نداشت؛ بلکه بسیار زیانبار بود. حتی در حوزههایی مانند بهداشت عمومی، زمام امور به دست کسی سپرده شد که یکی از بدنامترین مخالفان واکسیناسیون به شمار میرفت. این روند نشان میدهد بیعقلی دیگر صرفاً حرفی نیست که در دهان مردم بچرخد؛ بلکه به ساختارهای رسمی تصمیمگیری در آمریکا نفوذ کرده است.
عقلانیسازیِ بیعقلی!
در مواجهه با این وضعیت سرسامآور معمولاً دو سبک توضیح ارائه میشود: گروهی تلاش میکنند چنین رفتارهای ظاهراً بیمنطقی را در قالب نظریههای پیچیده توضیح دهند؛ برای مثال میگویند جنگ تعرفهها در واقع نمایشی پیچیده است برای برهم زدن نظم جهانی پیشین و مقابله با رقبای آمریکا. انگار پشت هر اقدام دیوانهوار ترامپ طرحی پنهانی وجود دارد که در نهایت آن را عقلانی جلوه میدهد؛ اما این رویکرد خطرناک است؛ زیرا بیعقلی را، بهاشتباه، عقلانی میکند و به این ترتیب، به تداوم آن یاری میرساند.از طرف دیگر، برخی نیز همهچیز را به خصوصیات فردی یا روانی ترامپ و اطرافیان او تقلیل میدهند و سراغ شخصیتشناسی یا روانشناسی میروند. آنها میگویند اگر ترامپ به رقبایش برچسبها واتهامهای ناروا میزند، یا پشت سر هم دروغ میگوید، دلیلش شخصیت خودشیفته او است. یا اگر وزیر دفاع او، پیت هگست، تصمیمات نظامی اشتباه و پرهزینه میگیرد، بهدلیل ناکامیهای او در دوران خدمت نظامی خودش است. هر دو این نگاهها ناکافیاند؛ زیرا مسئله اصلی، یعنی «ساختارهای اجتماعی» را نادیده میگیرند.
اما بیعقلی را نباید فقط به افراد نسبت داد، مخصوصاً وقتی در ابعادی به این بزرگی خودش را نشان میدهد. «آندره اسپایسر» و «متس آلوِسون» در کتاب «پارادوکس بیعقلی» آن را ویژگیای از سیستمهای اجتماعی میدانند که میتواند گاهی اوقات کارکردی هم باشد؛ اما بیعقلی دولت ترامپ بیشتر به حملهای آگاهانه به نهادهای تولید دانش -مثل دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی- شباهت دارد. برای فهم بیعقلیِ امروز شاید نظر«آرنت» بیشتر به کار بیاید. او در سال ۱۹۵۳ نوشت: «رشد بیمعنایی با از دست رفتن عقل سلیم همراه است».
امان از بیمعنایی
از نظر آرنت «بیمعنایی» نوعی وضع اجتماعی است و علاج آن را هم باید از سطح اجتماعی جستوجو کرد. آرنت میگفت توتالیتاریسم مهمترین عامل گسترش بیمعنایی است؛ چون توتالیتاریسم با فروپاشی ساختار سنتی جامعه، سازوکارهای رایج عقلانیت، یعنی همان «عقل سلیم» را از بین میبرد و آدم را «تنها» و «منزوی» میکند؛ اما به تعبیر «ویلیام دیویس» در غرب -مشخصاً در آمریکا- توتالیتاریسم هیچگاه به پیروزی نرسید. پس عقلانیت نیز به توتالیتاریسم نباخت؛ بلکه جایش را به سیستمهای غیرشخصی و فوقهوشمندِ جمعآوری و تحلیل دادهها سپرد.دیویس میگوید مفهوم «بازار» پیش از این، یکی از این سیستمهای غیرشخصی و فوقهوشمند بود که کارکرد اصلیاش سازماندهی به دانش در جامعه بود. به عبارت دیگر، آنها میگفتند: مهم نیست اگر تکتک افراد اشتباه کنند. در نهایت، بازار کار درست را انجام خواهد داد. اگر این اعتقاد را به زبان امروزی ترجمه کنیم، معنیاش این میشود: مهم نیست اگر ترامپ تصمیمهای احمقانه میگیرد؛ چون در نهایت استلزاماتِ بازار اشتباهات او را تصحیح خواهد کرد.
رهبران هوش مصنوعی در«سیلیکونولی» هم نکته مشابهی را درباره هوشمصنوعی میگویند: مهم نیست حرفی که میزنید راست باشد یا دروغ، جدی باشد یا شوخی، محترمانه باشد یا مبتذل، در نهایت الگوها و میزان تکرار و همنشینی کلمات مهم است! دیویس میگوید نباید تعجب کرد اگر در چنین جهانی «بیعقلی» به پیروزی برسد؛ زیرا قوه قضاوت فردی و شأن انسانی بهشکلی بیسابقه ضعیف شده است. از نظر او، آنچه نیاز داریم نوعی «درک راستین» است که به گفته آرنت، از طریق «تخیل انسانی» ممکن میشود.




نظر شما