در ساعت اولیه آغاز جنگ تحمیلی سوم، هنگامی که دشمن مستکبر و کودککش، بزرگترین خط قرمز مردم ایران؛ یعنی بیت رهبری را هدف قرار داد، در کنار داغ بزرگ شهادت رهبر معظم انقلاب، حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای که قلب همه مردم ایران را به درد آورد، مادران و همسرانی بودند که در کنار داغ رهبرشان، داغدار فرزند و همسری شدند که تنها جرمشان پوشیدن لباس خدمت به ایران عزیز بود.
سرگرد شهید «مجتبی پارساروش»، سرتیم حفاظت شهید سرلشکر موسوی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح نیز جزو همان شهدایی است که با پوشیدن لباس خدمت در ارتش، شهادت را برگزید.
او در شانزدهم مرداد ۱۳۶۵ در مشهد به دنیا آمد. از همان کودکی خدمت به کشور را از پدرش که ناخدای نیروی دریایی ارتش بود، آموخت. عضو تیپ ۶۵ نوهد ارتش شد و ثمره ازدواجش اکنون یک پسر چهار سال و نیمه است. شهید مجتبی پارساروش چند سالی بود سرتیم حفاظت سرلشکر موسوی شده بود و در همین مسیر خدمت به کشور نیز صبح روز نهم اسفند ۱۴۰۴ در بیت رهبری در کنار امام امت به شهادت رسید.
برای آشنایی بیشتر با این شهید جنگ رمضان، به سراغ مادرش صدیقه کارگر رفتیم تا چند دقیقهای میهمان این مادر شهید باشیم.
او درباره دوران کودکی شهید مجتبی پارساروش میگوید: در دوران کودکی مانند همه پسربچهها بازیگوش بود و جنب و جوش زیادی داشت. در عین حال نیز خیلی مهربان و عاطفی بود. در ۱۲ سالگی وقتی هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، روزه میگرفت و نماز میخواند.
از همان موقع خیلی به ورزشهای رزمی علاقه داشت. همچنین در دوران دبیرستان در کلاسهای دارالقرآن اسرار تهران شرکت میکرد. در بسیج نیز فعالیتهایی داشت و در زمینه تبلیغ دین هم فعالیت میکرد. مجتبی از همان زمان همیشه دائمالوضو بود.
مادر شهید درباره زندگی پرفراز و نشیبش با یک نظامی بیان میکند: همسرم ناخدای نیروی دریایی ارتش بود. به همین دلیل ما سالها در بندرعباس و جزیره خارک زندگی کردیم.
در این میان یک سال و نیم برای دوره آموزشی در زمینه زیردریایی به روسیه رفتیم و دوباره به بندرعباس برگشتیم تا همسرم و همخدمتیهایش صنعت زیردریایی را در ارتش کشور ایجاد کنند.
خانم کارگر با بیان اینکه در سالهای آخر خدمت همسرم به تهران آمدیم و در ستاد کل نیروهای مسلح و دانشگاه فارابی خدمت و تدریس میکرد، میافزاید: پس از آنکه همسرم بازنشسته شد به مشهد برگشتیم و مجتبی باز هم پیگیر فعالیت بسیج در محلهمان بود. درسش که تمام شد، به سربازی رفت و پس از دو ماه از خدمتش، برای استخدام در نیروی زمینی ارتش اسمش را نوشته بود که قبول شد و به تهران رفت.
او در پاسخ به اینکه آیا شما و پدرش با رفتن او به ارتش مخالفت نکردید، عنوان میکند: پدرش دوست نداشت مجتبی وارد ارتش شود؛ اما چون خودش از کودکی به ورزشهای رزمی علاقه داشت، وارد ارتش شد و ما هم به انتخاب او احترام گذاشتیم.
استخدام در ارتش بدون استفاده از رانت پدر
مادر شهید پارساروش خاطرنشان میکند: همسرم پیش از بازنشستگی در گزینش ستاد کل نیروهای مسلح بود. هنگام گزینش پسرم در ارتش، وقتی پروندهاش را در ستاد کل نیروهای مسلح باز کردند و گفتند: «پدر شما که آقای پارساروش است، چرا برای استخدام از طریق آشنایی ایشان اقدام نکردید؟» پسرم در پاسخ گفت: «پدرم مخالف رفتن من به ارتش بود و گفته باید با توانمندی و تلاش خودت عضو ارتش شوی».
خانم کارگر ادامه میدهد: مجتبی در ارتش هم عضو تیپ ۶۵ نوهد معروف به کلاه سبزهای ارتش شد. افراد برای عضویت در تیپ ۶۵ نوهد باید آزمایشها و آزمونهای بدنی و رزمی زیاد و سختی را بگذرانند که پسرم همه آنها را با موفقیت انجام داد.
او درباره آخرین دیداری که با پسرش داشت، میگوید: به دلیل بیماریام اردیبهشت سال گذشته عملهای خیلی سختی داشتم. به همین خاطر پسرم به مشهد آمده بود و وقتی جنگ ۱۲ روزه شروع شد، به تهران برگشت و پس از اتمام جنگ به مشهد آمد. مرداد ماه نیز عمل جراحی دیگری داشتم که مجتبی به مشهد آمد و همان دیدار ۱۸ مرداد، آخرین دیدار ما بود. پرستارم پس از شهادت پسرم به من گفت در همان مرداد موقع خداحافظی پسرم به او گفته بود «این آخرین بار است که من را میبینید و من شهید میشوم».
مادر شهید پارساروش میافزاید: پس از آن فقط تلفنی با پسرم در ارتباط بودم و هر روز با من تماس میگرفت. برخی روزها هم چند بار تلفن میزد. وقتی صحبت میکردیم، ابراز دلتنگی برای من و امام رضا(ع) داشت و میگفت «برایم همیشه دعا کن».
خانم کارگر درباره مکاشفهای که دو هفته پیش از شهادت مجتبی برایش رخ داد نیز بیان میکند: عملی داشتم. پس از آنکه به هوش آمدم، در اتاق عمل دیدم اتاق نورانی شده و گلهای خیلی زیبایی در اتاق است. گوشه اتاق هم مجتبی دست به سینه با همان لباسهای آخرین عکسی که برایم فرستاد، ایستاده بود. من گفتم این گلها از کجا آمده؟ صدایی به من گفت «این گلها را از بهشت برای مجتبای تو آوردیم». همسر برادرم که در اتاق بالای سرم ایستاده بود، گفت در همان حال داد میزدم «مجتبی، مجتبی».
حلالیت طلبیدن از مادر شب پیش از شهادت
او درباره آخرین تماسها با پسرش نیز میگوید: مجتبی روز پیش از شهادتش چندین بار با من تماس گرفت. برایم عجیب بود که چرا امروز آنقدر تماس میگیرد. آن روز حال خاصی داشت. در صحبتهایش انگار میخواست چیزی بگوید؛ اما نمیگفت. آخرین بار آخر شب تماس گرفت. اول تلفن را به پسرش داد و با او صحبت کردم. سپس گوشی را گرفت و «مامان حلالم کن» آخرین جملهای بود که به من گفت. دیگر پس از آن صدایش را نشنیدم. روز بعد هم هرچه تماس گرفتم، جواب نداد.
مادر شهید پارساروش ادامه میدهد: وقتی خبر بمباران تهران آمد و جنگ شروع شد، تلویزیون را که میدیدم، برایم جای سؤال بود که چرا خبری از رهبر معظم انقلاب نمیدهند. چرا حضرت آقا نمیآیند صحبت کنند؟ چرا فرماندهان حرفی نمیزنند؟ دلشوره خیلی عجیبی داشتم. با دخترم تلفنی صحبت کردم و گفتم «چرا هیچ خبری از مجتبی نیست؟». دخترم گفت «شاید به گوشی دسترسی ندارد و نمیتواند تماس بگیرد». شب تا صبح نتوانستم بخوابم. پس از خواندن نماز صبح، تلویزیون را روشن کردم و خبر شهادت رهبر معظم انقلاب را شنیدم. پس از این خبر، تلفنی با عروس و دخترم صحبت کردم و همه از شهادت ایشان ناراحت بودیم. به دخترم گفتم «از مجتبی خبر ندارم». دخترم پاسخ داد «مامان نگران نباش. آنها آمادهباش هستند». ساعت ۸ صبح که تلویزیون خبر شهادت امیر موسوی، سردار پاکپور و سردار شمخانی را زیرنویس کرد، آن موقع فهمیدم حتماً پسرم آنجا بوده. به یکی از دوستانش زنگ زدم و گفتم «شما از مجتبی خبری ندارید؟» او پاسخ داد «اگر خبری باشد با برادرش تماس میگیرم». دلم طاقت نمیآورد. به نوه خواهرشوهرم که ارتباط خوبی با پسرم داشت، تلفن کردم و گفتم شما از مجتبی خبر دارید؟ ابتدا در جوابم حرفهای بقیه را گفت؛ اما پس از آنکه گفتم «در زیرنویس تلویزیون نوشته امیر موسوی
به شهادت رسیده، مجتبی همیشه با امیر بود»، مهدی بغضش ترکید و تلفن را به خواهرش داد. او به من گفت «مجتبی به آرزوی دیرینهاش که شهادت بود، رسید».
او درباره ناگفتههایی که پس از شهادت پسرش شنیده، اظهار میکند: پس از شهادت پسرم وقتی تعدادی از مسئولان و فرماندهان ارتش و دوستانش به منزل ما آمدند، متوجه شدم پسرم دقیقاً چه کاری انجام میداد؛ چون کار پسرم امنیتی بود، در منزل هیچ وقت صحبتی در این زمینه نمیکرد. پدرش هم همینطور بود و در منزل در مورد کار حرفی نمیزد. به همین خاطر هر وقت افراد از من میپرسیدند پسرتان کجا کار میکند، میگفتم در نظام کار میکند. همین اندازه میدانستم که سرتیم حفاظت امیر موسوی است.
مادر شهید پارساروش درباره شنیدههای آن روز نیز بیان میکند: صبح روزی که دشمن، بیت رهبری را بمباران کرد، بنا بود پسرم ساعت ۱۰ صبح به محل کارش برود؛ اما امیر موسوی ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه گفت پارسا یعنی پسرم باید همراه او به بیت برود. پسرم خودش را به بیت رساند و ۱۵ دقیقه بعد دشمنان ظالم و کودککش، بیت رهبری را بمباران کردند.
خانم کارگر که همسرش را سال ۹۹ بر اثر کرونا و عوارض شیمیایی از دست داده، با بیان اینکه همسر و پسرم هر دو خدمتی صادقانه و خالصانه در نیروهای مسلح داشتند، یادآور میشود: من برای همه جوانانی که خالصانه در حال خدمت به کشور هستند، دعا میکنم. این جوانان هم خانواده دارند؛ اما برای دفاع از وطن و ناموسشان میروند تا کشور در امنیت باشد. متأسفانه بعضی افراد قدر این نعمت امنیت را نمیدانند و انسان از این قدرنشناسی و شنیدن برخی حرفها متأسف و ناراحت میشود.






نظر شما