سلوک به سوی کمال و میل به فرار از نقص، حقیقتی است که همچون ضربان در رگهای هستی انسان جریان دارد. با نگاهی دقیقتر به لایههای وجودی بشر، این پرسش بنیادین مطرح میشود که: آیا اساساً برای انسانی که فطرتاً تشنهی «خیر مطلق» و «کمال بینقص» است، امکان دارد که در مرتبهی ذاتش، نسبت به (خداوند) بیمیل یا متنفر باشد؟
نوشتار حاضر با تکیه بر براهین عقلی و شواهد قرآنی، به تبیین این نکته میپردازد که کفرِ تام و انزجار حقیقی از دین، امری ممتنع و ناشدنی است. در واقع، آنچه ما کفر یا بیدینی مینامیم، نه برخاسته از ذاتِ انسان، بلکه حاصل یک «خطای راهبردی در تشخیص مصداق «حقیقتِ دین» است. در این تحلیل، خواهیم خواند که چگونه انسان در تمام تکاپوهای زندگی، آگاهانه یا ناآگاهانه، در حالِ طی مسیر به سوی همان حقیقتی است که قرآن کریم آن را «دینِ قیّم» مینامد.
گرایش و میل به «دین حقیقی»، گرایش و میلی است فطری که از ذات انسان جدائی ناپذیر است؛ و لذا این فرض که انسانی یافت شود که نسبت به «دین حقیقی» از هر جهت، بیمیل باشد و یا نسبت به آن کراهت و تنفر داشته باشد فرضی ممتنع و ناشدنی است.
توضیح این که انسان فطرتاً «خدا» خواه است؛ چون انسان حقیقتِ دارای کمالِ بینقص را دوست دارد؛ زیرا او دوست دارد که خودش، کامل بینقص باشد و این خود، دلیل بر این است که کامل بینقص یا «خیر مطلق» فطرتاً محبوب و مطلوب انسان است؛ و گرنه انسان، خواهان چنین حقیقتی برای خودش، نبود؛ پس کامل بینقص یا «خیر مطلق»، فطرتا محبوب انسان است؛ و نیز او فطرتا دوست دارد که خودش به چنین «خیر مطلقی» نائل شود؛ و لازمة محبت به چنین «خیر مطلقی»، تلاش و حرکت محبّ است برای رسیدن به آن «خیر مطلق»؛ پس هم بهگونة فطری، «خیر مطلق» محبوب انسان است؛ و هم انسان بهگونة فطری خواهان نیل بـه او و دستیابی به آن است؛ و هم او بهگونة فطری در تـلاش و حرکت به سـوی ایـن «خیر مطلق» است.
از طرفی اصل «دین حقیقی» مجموعة همین چند نکته است؛ چون طبق ادله و براهین، خداوند همان «خیر مطلق» است؛ لذا انسان فطرتا خداوند را که همان «خیر مطلق» است، دوست دارد؛ و نیز انسان دوست دارد که به چنین خیر مطلقی نائل شده و به چنین حقیقت کامل بینقصی دستیابد: «إِنَّا إِلَی اللَّهِ راغِبُون»؛ و نیز داشتن چنین محبتی، موجب میشود که او فطرتا و دائما برای رسیدن به کمالات در تلاش و حرکت باشد و دوست دارد که تلاشش در کسب کمالات، منتهی به خیر مطلق گردد: «وَ مَنْ تابَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اللَّهِ مَتابا» (71 فرقان).
پس انسان دائما متدین به «دین حقیقی» است، و گرایش و میل به «دین حقیقی» از انسان جدائی ناپذیر است و دائما برای رسیدن به «خیر مطلق» در تلاش است؛ و این همان چیزی است که در آیه (30 روم) به آن اشاره شده است: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُون» یعنی ای پیامبر بدون انحراف به راست و چپ (حَنیفاً)، رو به سوی دین کن، دینی که همان آفرینشی است که خداوند مردم را بر اساس آن آفریده است؛ و تبدیلی برای چنین آفرینشی نیست؛ این، همان دین استوار و زوال ناپذیر است (چون خصیصة فطری شیء، از آن جدائی ناپذیر است).
اما اکثر مردم این نکات را نمیدانند: «وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُون»؛ گویا این جملة اخیر پاسخ به پرسشی است؛ و آن این که اگر گرایش به دین در انسان، فطری و بنابراین نسبت به او تغییر ناپذیر است پس چرا اکثر مردم، کافر و غیر مؤمناند؟ و چرا در خود قرآن نیز به این غیر مؤمن بودن اکثر مردم اعتراف شده است و مثلا گفته شده: «وَ أَکْثَرُهُمُ الْکافِرُونَ» (83 نحل) یا «وَ ما کانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنین» (8 شعراء)؟
پاسخ این است که اکثر انسانها در این که مصداق کمالِ بینقص یا «خیر مطلق» چیست؟ و یا در این که چه اسباب و شرایطی موجب دستیابی به چنین خیر مطلقی است، خطا میکنند؛ و به خاطر همین خطای در مصداق، نسبت به خداوندی که واقعا مصداق «خیر مطلق» است بیمیل میگردند یا حتی از آن متنفر میشوند؛ چنانکه بسیاری از مردم ظاهربین، خیال میکنند که اعتقاد به وجود خدا مصداقی از خرافه و موجب عقبماندگی آنها است؛ لذا نسبت به وجود خدا گرفتار کفر و انکار میگردند.
یعنی در عین این که میل فطری و گرایش ذاتی به مصداق «خیر مطلق» دارند و فطرتاً برای نیل به «خیر مطلق» در تلاش و حرکت است؛ اما آنها نسبت به گزارة (دین، موجب نیل به «خیر مطلق» است) جاهلاند؛ لذا از دین و حقائق دینی گریزان یا بیمیلاند؛ یعنی از دینی بیمیلاند که به نظرشان عنوان خرافه بر آن صادق است، نه از دینی که موجب نیل آنها به «خیر مطلق» است؛ و در واقع در مصداق عنوان «خیر مطلق» و راه وصول به آن خطا میکنند؛ و اگر حقیقت امر را بفهمند و متوجه نقش واقعی «دین» در نیل آنها به «خیر مطلق» باشند و بدانند که آنچه آنها را به «خیر مطلق» میرساند همان «دین» است، در این صورت آنها نه تنها نسبت به دین تنفر نخواهند داشت بلکه با میل و گرایش فطری، به دین و دینداری رو میآورند؛ پس این جهل به مصداق دین حقیقی و نقش آن است که موجب بیمیلی به دین یا تنفر از دین میشود نه خود «دین حقیقی»؛ و به همین خاطر در آخر آیه مورد بحث میفرماید: «وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُون» یعنی چون اکثریت مردم بیدین، نسبت به نقش «دین» در کمال آنها ناآگاهاند لذا گرایش فطری آنها به «دین حقیقی»، از ناحیه آنها ظاهر نمیگردد.
بنابراین در عین این که آنان میل فطری به «دین» دارند؛ اما نمیدانند آن محبوبشان همان حقیقت دین است؛ و ازینرو در بسیاری از آیات قرآنی سعی شده است که در مورد دین توضیح داده شود و انسان را از این ناآگاهی برهانند و به او تفهیم کنند که آنچه شما ذاتا به آن گرایش دارید همان «دین حقیقی» است مثل آیات (13 الی10 صف) که میگوید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلیمٍ- تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ- یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فی جَنَّاتِ عَدْنٍ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ- وَ أُخْری تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَریبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ».
در این آیات برای انسانها روشن گردیده است که «دین حقیقی» که مشتمل بر ایمان به خداوند و دستورات او است، تجارت سودآوری است که انسان متدین را به «فوز عظیم» خواهد رساند؛ بلکه موجب نصرت الهی است، نصرتی که به فتح و پیروزی نزدیکی منجر میگردد «نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَریبٌ»؛ و این گویا به مسئله «فناء فی الله» إشاره دارد که حتی از آن «فوز عظیم» نیز بسیار بالاتر است؛ چون در این مرحله، همه به او که «کمال مطلق» است خواهند رسید و به او منقلب میشوند: «وَ إِنَّا إِلی رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ» (14 زخرف).





نظر شما