تحولات منطقه

غدیر را بیش از هر چیز با ولایت می‌شناسیم؛ با دست‌گیری، عدالت و پدرانگی مردی که تاریخ، او را «امیر مؤمنان» نامید. مردی که شبانه بار نیازمندان را بر دوش می‌گرفت و پیش از آنکه کسی صدایش را بشنود، به دادشان می‌رسید.

به رسم پدر؛ چهارشنبه‌های گره‌گشایی در سایه ولایت
زمان مطالعه: ۷ دقیقه

غدیر را بیش از هر چیز با ولایت می‌شناسیم؛ با دست‌گیری، عدالت و پدرانگی مردی که تاریخ، او را «امیر مؤمنان» نامید. مردی که شبانه بار نیازمندان را بر دوش می‌گرفت و پیش از آنکه کسی صدایش را بشنود، به دادشان می‌رسید. شاید به همین دلیل است که در روزهای منتهی به عید غدیر، روایت چهارشنبه‌های ملاقات مردمی در حرم مطهر امام رضا(ع) رنگ و بوی دیگری پیدا می‌کند؛ روایتی از شنیدن، رسیدگی و گره‌گشایی. چهارشنبه‌ها، مردمی که از بخت و اقبال بلندشان همسایه شاه ایران شده‌اند، دل‌هایشان را جمع می‌کنند و پیاده و سواره راهی حرم سلطان می‌شوند. حرمی که ملجأ تمام آدم‌های دلتنگ و گره‌به‌کارافتاده است. در این صحن و سرای بزرگ اما اتاقی در صحن بعثت هست که زندگی‌ها پشت درِ آن صف کشیده‌اند. وارد اتاق می‌شوم. از نوزاد ۲۰ روزه تا پیرمردی که برگه‌های تاخورده را میان انگشتان پینه‌بسته‌ای که از اضطراب عرق کرده است جابه‌جا می‌کند، آنجا نشسته‌اند. هر کس کاغذی در دست دارد که زندگی‌اش را در چند خط خلاصه کرده و با خود آورده است، اما بیشتر از این‌ها، امید آورده‌اند. امید را می‌شود به‌خوبی از چشمان زن جوانی که به حلقه ساده‌اش خیره شده و آرام به خانه و جهیزیه‌ای که ندارد فکر می‌کند، دید. چند دقیقه‌ای در اتاق می‌مانم تا با حضور تولیت معزز، آیت‌الله احمد مروی، چهارشنبه‌های ملاقات مردمی آغاز شود. جایی در صحن‌ و سرای بزرگ حرم مطهر امام رضا(ع) که آدم‌ها با پرونده‌ای در دست و امیدی در دل می‌آیند و هرکدام سهمی از روایت این شهر را پشت همان در جا می‌گذارند.

به لطافت دستان نوزادان

خادم، اسمی را صدا می‌زند. مادری که نوزاد کوچکی در بغل دارد و مدام پتو را دورش جابه‌جا می‌کند تا مبادا عرق کند یا بادی به سرش بخورد، می‌ایستد. خادم می‌پرسد: چند نفرید؟ و پیش از آنکه مادر پاسخی دهد، دختر هفت هشت‌ساله‌اش با لبخند و صدای بلند دستش را بالا می‌آورد و می‌گوید: پنج نفر. خادم لبخند می‌زند و می‌گوید: خدا حفظتان کند، بفرمایید. خانواده پنج‌نفره وارد اتاق می‌شوند. تولیت معزز ضمن سلام و خوشامدگویی، نوزاد را در بغل می‌گیرد و آرام اذان را در گوشش زمزمه می‌کند. در روزهایی که نام امیرالمؤمنین(ع) بیش از همیشه بر زبان‌ها جاری است، این صحنه شبیه لحظه‌ای خانوادگی است که در آن، پدری مهربان نخستین زمزمه‌های ایمان را در گوش کودکی تازه‌وارد نجوا می‌کند. پس از این صحنه، فضا درست به لطافت دستان کوچک نوزاد می‌شود و لبخندهای آرام را می‌شود بر لبان حاضران دید. بعد از این خانواده، پدر و مادر جوان دیگری وارد می‌شوند و نوزادشان را به دستان تولیت می‌سپارند. تولیت مانند پدربزرگی مهربان اذان را قرائت می‌کند. مادر که تازه چند روزی است حس مادر شدن را تجربه می‌کند، با چشمانی که اشک در آن می‌درخشد، گوشی‌اش را درمی‌آورد و از این لحظه فیلم می‌گیرد. اذان که تمام می‌شود، تولیت معزز چند توصیه پدرانه به پدر جوان می‌کند و در پایان، آن‌ها با هدیه متبرک برای اجر مادری، راه خروج را پیش می‌گیرند.

روایت‌های رنگی

غدیر، الگویی برای مسئولیت‌پذیری در برابر مردم است. در سیره امیرالمؤمنین(ع)، حاکم پیش از آنکه صاحب منصب باشد، شنونده دردهای مردم است. شاید به همین دلیل است که پس از لبخند نوزادان، نوبت به روایت بزرگ‌ترهایی می‌رسد که هر کدام بخشی از بار زندگی را بر دوش کشیده‌اند. حالا پس از نوزادانی که نخستین زیارتشان را در حرم منور امام مهربانی‌ها تجربه کرده‌اند و صدای مسلمانی زیر سقف آستان رضا(ع) در گوششان پیچیده است، نوبت به بزرگ‌ترها می‌رسد. بزرگ‌ترهایی که هر وقت در زندگی راهشان به بن‌بست خورده است، جز شاهراه رضا(ع) مسیر نجاتی را سراغ نداشته‌اند. نخست، نوبت به پیگیری پرونده‌های املاک و اراضی می‌رسد؛ پرونده‌هایی که من به‌خوبی از آن‌ها سر درنمی‌آورم، اما تولیت محترم با هوشیاری تمام، پای حرف مراجعان می‌نشیند تا در نهایت به حل‌وفصل پرونده‌ها ختم شود. در کنار ایشان آقای غلامرضا عباسی، سرپرست معاونت بهره‌وری املاک و اراضی بنیاد بهره‌وری نشسته است و پیگیری‌ها به او سپرده می‌شود. با پایان آخرین پرونده املاک و اراضی، پوشه‌های سبزرنگ از اتاق خارج و پوشه‌های صورتی وارد می‌شود. آقای غلامی، مدیر اداره امور مجاورین بنیاد کرامت آستان قدس رضوی نیز جای کارشناس قبلی را می‌گیرد. تا اینجا متوجه می‌شوم پرونده‌های صورتی مربوط به مسائلی است که پیش‌تر برای گره‌گشایی به امور مجاورین سپرده شده و صحت‌وسقم آن‌ها پیش از این جلسه بررسی شده است.
به امید آینده‌ای روشن با گشودن اولین پرونده صورتی، پیرزنی همراه پسر کوچکی وارد می‌شود. پسرک شبیه کودکان نوپاست، اما بعد متوجه می‌شوم سه‌ساله است. پیرزن می‌نشیند و داستان پسر کوچک و خواهر یک‌ساله‌اش را که خدا می‌داند برای این دیدار چند ساعته به چه کسی سپرده شده را تعریف می‌کند. می‌گوید با این دو نوه زندگی می‌کند. پسرش معتاد است و مادر بچه‌ها خانه و زندگی را، که بعید می‌دانم بشود نامش را خانه گذاشت، رها کرده و رفته است. زندگی سخت می‌گذرد و بزرگ کردن این دو کودک با آینده‌ای مبهم از عهده پیرزنی ناتوان برنمی‌آید. حالا آمده است درِ خانه امام رضا(ع) بلکه چراغ امیدی پیش روی آینده نوه‌هایش روشن شود. چراغی که تا آنجا که من دستم می‌آید، بنا می‌شود با پیگیری‌های خادمان آستان روشن شود. روایت پیرزن، آدم را به یاد سفارش‌های مکرر امیرالمؤمنین(ع) درباره یتیمان و بی‌پناهان می‌اندازد؛ کودکانی که نباید زیر بار مشکلات بزرگ‌ترها فراموش شوند. همین نگاه است که سبب می‌شود پیش از بسته شدن پرونده، برای آینده کودکان نیز چاره‌اندیشی شود. تولیت چند سؤال از وضعیت خانه و معیشت می‌پرسد و سپس رو به آقای غلامی می‌گوید: به مسئله پدر بچه‌ها رسیدگی شود. برای اطمینان از تدابیر پیش‌بینی شده برای حل مشکل پدر خانواده و ناتوانی پیرزن، آقای غلامی موارد را یادداشت می‌کند و پرونده بسته می‌شود و پیرزن با تکریم به همراه هدیه‌ای متبرک از اتاق خارج می‌شود.

روایت برخی اما کوتاه است

اینجا آدم‌ها هر کدام با روایت زندگیشان می‌آیند و می‌روند. برخی حرف برای گفتن زیاد دارند و روایت برخی کوتاه است. مثل مادری پیر که به همراه دختر و نوه‌اش وارد اتاق می‌شود. نوه کوچک سرش را روی شانه مادر گذاشته و آرام خوابیده است. با نشستن مادر روبه‌روی تولیت، کودک بیدار می‌شود. هنوز گیج است، اطراف را نگاه می‌کند و دستان کوچکش را روی چشمانش می‌کشد. چند ثانیه اتاق را می‌پاید و دوباره سرش را روی شانه مادر می‌گذارد. در همین فاصله، مادربزرگ خواسته‌اش را مطرح کرده و زودتر از آنکه خواب کودک آشفته شود، کارها برای باز شدن گره کور زندگی‌اش ردیف می‌شود.

برای دوباره کنار هم بودن

یکی دیگر از روایت‌ها اما بوی دلتنگی و دوری می‌داد. مادری که دلش برای خانواده‌اش تنگ شده بود. می‌گوید در یک رستوران ظرف می‌شوید و همان‌جا محل زندگی‌اش شده است. به دلیل نداشتن سقف و سرپناه، خانواده از هم پاشیده‌اند. دخترش خانه خواهرش است و پسرش که کار می‌کند، جای ثابتی برای ماندن ندارد و مدام جابه‌جا می‌شود. گفتن از خانواده برای مادر تلخ است و بغضی مداوم در صدایش می‌نشیند. بغضی که با نگاه پدرانه تولیت محترم به اشک تبدیل شده و در ادامه با امید رسیدن به سرپناهی به اشک شوق مبدل می‌شود. لبخند مادر از تصور جمع شدن خانواده زیر یک سقف، تمام‌نشدنی است و زیر لب مدام شکر می‌کند.

امضا کنید برود زودتر رسیدگی شود

با نزدیک شدن ساعت به پایان برنامه، آقای غلامی برگه دستور تهیه جهیزیه برای نوعروسان را جلو تولیت می‌گذارد. تعداد را دقیق متوجه نمی‌شوم، اما می‌شنوم که می‌گوید: «آقا همیشه می‌گویند جهیزیه را نگه ندارید، امضا کنید برود زودتر رسیدگی شود» و این یعنی حتی در دقایق پایانی نیز قرار نیست گرهی به فردا موکول شود.
با تمام شدن پرونده‌ها، یک چهارشنبه دیگر از ملاقات مردمی در حرم مطهر رضوی و زیر سایه مهر امام رضا(ع) به پایان می‌رسد. پیش از خروج، دوباره به اتاق انتظار برمی‌گردم؛ به صندلی‌های خالی نگاه می‌کنم و به آدم‌هایی فکر می‌کنم که تا دقایقی پیش با دلهره و اضطراب از آینده‌ای مبهم اینجا نشسته بودند و حالا با دلی آرام‌تر بیرون رفته‌اند. به خانواده‌ای که قرار است پس از سال‌ها دوباره دور هم جمع شوند؛ به پیرمرد و پیرزن دستفروشی که هر روز از تپه‌سلام خودشان را برای کار به مشهد می‌رسانند؛ به دختر جوانی که هزینه درمان همسرش شانه‌هایش را خم کرده است. در روزهای غدیر، این اتاق کوچک در صحن بعثت معنای دیگری پیدا می‌کند و یادآور همان پیوند میان ولایت و خدمت است. جایی که مردم با مسئله‌های کوچک و بزرگ زندگیشان می‌آیند و امید دارند دستی گره از کارشان باز کند و شاید حقیقت غدیر نیز همین باشد؛ اینکه ولایت، در شنیدن صدای مردم، دست‌گیری از نیازمندان، حفظ کرامت انسان‌ها و سبک کردن بار زندگی آنان جلوه پیدا می‌کند. اینجا، در جوار بارگاه امام رضا(ع)، چهارشنبه‌ها روایت همین معناست، روایت شانه‌های خمیده‌ای که سبک‌تر می‌شوند، دل‌های نگرانی که آرام می‌گیرند و امیدی که از زیر سایه خورشید خراسان، راه خود را به زندگی مردم باز می‌کند.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha