آمریکا همچنان قدرتمندترین ماشین جنگی جهان را در اختیار دارد، اما تجربه افغانستان، عراق و اکنون ایران نشان میدهد فاصله میان پیروزی نظامی و موفقیت سیاسی هر روز عمیقتر میشود؛ شکافی که آینده راهبرد واشنگتن را زیر سؤال برده است.
وقتی ابرقدرتها جنگ را میبرند، اما صلح را میبازند
در جنگهای قرن بیستویکم، آمریکا تقریباً هیچ نبرد متعارفی را نباخته است؛ طالبان ظرف چند هفته از کابل رانده شد، حکومت «صدام حسین» کمتر از یک ماه پس از آغاز حمله سقوط کرد و در جنگ اخیر با ایران نیز حملات هوایی آمریکا با همراهی اسرائیل، از همان ساعات نخست بخش مهمی از فرماندهان نظامی و زیرساختهای دفاعی ایران را هدف قرار داد. اما اگر معیار پیروزی، دستیابی به اهداف سیاسی باشد، روایت کاملاً متفاوت است. امروز طالبان دوباره بر افغانستان حکومت میکند، عراق هنوز با پیامدهای دو دهه جنگ دستبهگریبان است و درباره سرنوشت تقابل واشنگتن و تهران نیز هیچ چشمانداز روشنی وجود ندارد.
همین پارادوکس، محور گزارش تحلیلی اخیر NPR است؛ گزارشی که با مرور سه جنگ بزرگ آمریکا در خاورمیانه، این پرسش را مطرح میکند که چرا بزرگترین قدرت نظامی جهان، در تبدیل برتری نظامی به دستاورد سیاسی ناکام مانده است.

جنگ را میبرد، صلح را واگذار میکند
«پیتر برگن»، تحلیلگر امنیت ملی CNN و نویسنده کتاب All the Presidents' Wars، ریشه این ناکامی را نه در میدان نبرد، بلکه در روزهای پس از پایان عملیات نظامی میداند.
او در گفتوگو با NPR تصریح میکند: «ایالات متحده معمولاً در آغاز جنگها در نابود کردن اهداف و کشتن دشمن عملکرد موفقی دارد، اما برای روز بعد از جنگ، یعنی برای صلح، برنامهریزی نمیکند.»
واقعیت نیز این ادعا را تأیید میکند. ایالات متحده در افغانستان طولانیترین جنگ تاریخ خود را به مدت ۲۰ سال ادامه داد، اما با خروج نیروهای آمریکایی در سال ۲۰۲۱، طالبان بار دیگر کنترل کابل را در دست گرفت؛ رخدادی که بسیاری آن را شکست پروژه ملتسازی آمریکا ارزیابی کردند.
در عراق نیز سقوط سریع حکومت صدام، به معنای پایان جنگ نبود. شورشهای مسلحانه، ظهور داعش، شکافهای قومی و مذهبی و گسترش نفوذ بازیگران منطقهای، نشان دادند که سقوط یک حکومت الزاماً به معنای ایجاد نظم سیاسی جدید نیست.

اشتهای امپراتوری، رفتار گردشگر
«پل سالم»، پژوهشگر ارشد مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی (CSIS) در واشنگتن، شاید گزندهترین توصیف را از سیاست آمریکا در خاورمیانه ارائه میدهد. او به NPR میگوید: «آمریکا اشتهای یک امپراتوری را دارد، اما با ذهنیت یک گردشگر عمل میکند.»
این جمله، بیش از آنکه یک استعاره باشد، خلاصهای از سیاست خارجی واشنگتن در دو دهه اخیر است؛ تمایل به تغییر حکومتها، بدون پذیرش هزینههای سیاسی، اجتماعی و امنیتی تثبیت نظم جدید.
«برگن» نیز همین مسئله را از زاویهای دیگر توضیح میدهد. به اعتقاد او، امپراتوریها برای اداره سرزمینهای جدید، سالها در آن کشورها باقی میمانند، زبان و فرهنگ محلی را میآموزند و ساختارهای حکمرانی ایجاد میکنند، اما آمریکا هرگز مایل نبوده چنین نقشی را بپذیرد.
به همین دلیل، واشنگتن بارها توانسته حکومتها را سرنگون کند، اما نتوانسته جایگزینی پایدار برای آنها بسازد.
شکاف میان اهداف و ابزارها
یکی از مهمترین ضعفهای راهبرد نظامی آمریکا، ناهماهنگی میان اهداف سیاسی و ابزارهای مورد استفاده است.
«داگلاس لوت»، ژنرال بازنشسته ارتش آمریکا، سفیر پیشین این کشور در ناتو و مسئول هماهنگی جنگهای عراق و افغانستان در دولتهای جورج بوش و باراک اوباما، در گفتوگو با NPR هشدار میدهد که واشنگتن بارها اهدافی حداکثری را با ابزارهایی حداقلی دنبال کرده است.
به گفته او، اگر کشوری تنها به بمباران هوایی متکی باشد اما همزمان هدف تغییر رژیم یا بازآرایی کامل ساختار سیاسی کشور مقابل را دنبال کند، شانس موفقیت بسیار اندک خواهد بود.
این نقد، بهویژه درباره سیاست اخیر دولت ترامپ در قبال ایران قابل توجه است؛ جایی که از نابودی برنامه هستهای، انهدام توان موشکی، تضعیف نیروهای مسلح و حتی تغییر حکومت سخن گفته میشود، اما در عین حال، کاخ سفید تمایلی به ورود نیروهای زمینی ندارد.
این همان شکافی است که لوت از آن با عنوان «گسست میان اهداف، روشها و امکانات» یاد میکند؛ شکافی که به باور او در افغانستان و عراق نیز بارها تکرار شد.

فناوری جایگزین سیاست نیست
گزارش NPR در بخش دیگری به تغییر ماهیت جنگهای معاصر اشاره میکند. «استیون والت»، استاد روابط بینالملل دانشگاه هاروارد، در یادداشتی در نشریه Foreign Policy هشدار میدهد که بسیاری از تحلیلگران، شیفته فناوریهای پیشرفته نظامی شدهاند، اما از تحول مهمتری غافل ماندهاند.
به نوشته والت، برتری هوایی، اطلاعات لحظهای و جنگندههایی مانند F-۳۵ لزوماً تضمینکننده پیروزی نیست، زیرا جنگهای نامتقارن، مزیت را به مدافعان محلی منتقل کردهاند. تجربه افغانستان و عراق، از بمبهای کنار جادهای تا عملیاتهای انتحاری، و همچنین استفاده گسترده ایران از پهپادهای ارزانقیمت و توانایی آن در ایجاد اختلال در تنگه هرمز، نشان میدهد که هزینه تحمیلشده به یک ابرقدرت، الزاماً متناسب با برتری نظامی آن نیست.
به بیان دیگر، فناوری میتواند میدان نبرد را تغییر دهد، اما جایگزین راهبرد سیاسی نمیشود.
تنها استثنا؛ جنگی با اهداف محدود
اگر قرار باشد یک نمونه موفق در کارنامه نظامی آمریکا طی سه دهه گذشته معرفی شود، بسیاری از تحلیلگران به جنگ نخست خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ اشاره میکنند. «داگلاس لوت» معتقد است این آخرین جنگی بود که واشنگتن با اهدافی محدود، روشن و قابل تحقق وارد میدان شد. هدف صرفاً آزادسازی کویت بود؛ نه اشغال بغداد، نه سرنگونی صدام حسین و نه بازسازی عراق.
همین محدود بودن اهداف، همراه با اجماع بینالمللی و حمایت شورای امنیت سازمان ملل، موجب شد عملیات نظامی در زمانی کوتاه و با هزینهای بهمراتب کمتر نسبت به جنگهای بعدی پایان یابد. شاید مهمترین نتیجهای که از مرور افغانستان، عراق و ایران میتوان گرفت، همین باشد؛ اینکه بحران اصلی آمریکا دیگر کمبود قدرت نظامی نیست، بلکه ناتوانی در تعریف اهداف واقعبینانه و طراحی نظم سیاسی پس از جنگ است.
ابرقدرتی که همچنان میتواند در آغاز هر جنگی برتری خود را به رخ بکشد، اما بارها نشان داده است که میان پیروزی در میدان و پیروزی در سیاست، فاصلهای بسیار بیشتر از آن چیزی وجود دارد که در اتاقهای فرماندهی پنتاگون تصور میشود.




نظر شما