هر سال نزدیک به پانزدهم ماه رمضان که میشد، گویی دیگر آرام و قرار از وجودمان رخت بربسته بود و جانهایمان مشتاق و چشمهایمان منتظر، تنها به یک سو میدویدند. دلهرهای شیرین و اشتیاقی مقدس بر فضای وجود شاعران سایه افکنده بود؛ همه در آن لحظه بیتابانه منتظر بودیم تا ببینیم سرنوشت، این بار نام چه کسی را در کاسه قرعه دیدار با یار میریزد و چه کسی قرار است فخر این دیدار را بر پیشانی بنشاند و راز این ملاقات را به دیگران بفروشد. فخری که الحق والانصاف، خریدار بیشماری داشت و تنها فروشندهاش، در دل خود میدانست که حس غرور و سرمستی آن لحظه، چه حس ناب، دستنیافتنی و وصفناپذیری است. یک ماه رمضان بود و یک میهمانی خاص و بیهمتا. دروغ نیست اگر بگوییم در نگاه اول، ما ماه رمضان را به خاطر روزهداری، سحرهای خوشنمک و افطارهای گرم و دلنشین و بوی ریحان و اسپند خوشعطری که بانوی خانه با عشق و علاقه در گوشهای از سفره میگذاشت، دوست میداشتیم؛ اما همه ما خوب میدانستیم که ماه رمضان برای ما شاعران، تنها به این افطارها، سحرها و روزه گرفتن خلاصه نمیشد و حال و هوایی دیگر، روحانیتر و عمیقتر داشت.
این ماه برای ما، دعوتنامهای بود برای ضیافتی که در آن، کلام و احساس در اوج خود مینشستند. همیشه با حسرت و غبطه به کسانی نگاه میکردم که پای ثابت این ضیافت معنوی بودند و آن خانه پدری، آن مأمن امن و آن کوی عشق را بهتر از هر کسی میشناختند. کسانی که گویی کلید گنج وجود را در دست داشتند و بارها نفس کشیده بودند در هوای پاک آن محفل.
بنده به همراه خانواده قرار بود به زیارت امام رضا(ع) مشرف شویم. در همان روزها بود که تلفن به صدا درآمد و خبری خوش، مثل باران بهاری بر جانم باریدن گرفت؛ گفتند که من هم انتخاب شدهام برای این دیدار. خبری که مرا در بهت و حیرت فرو برد و خوشحالیام را وصفناپذیر کرد. حال دیگر لحظهشماریهایم با شدت و حرارت آغاز شده بود و ثانیهها برایم کندتر از همیشه میگذشتند. با خانواده مطرح کردم و استخاره گرفتم و قرار شد که پس از دیدار با حضرت آقا به مشهد مشرف شوم.
روزهای باقیمانده تا موعد دیدار، با ترکیبی از هیجان و استرس سپری میشد. هر لحظه به خود میگفتم: «من چه بگویم؟ در حضور آن بزرگمرد، کدامین واژه را بر زبان آورم که شایسته مقام او باشد؟» شعرها را مرور میکردم، دیوان اشعارم را ورق میزدم و دنبال جملهای میگشتم که بتواند گوشهای از عشق و ارادتی را که در دل دارم، بیان کند. شبها، خواب دیدار را میدیدم و صبحها با بوی رمضان و صدای اذان، خودم را برای لحظه موعود آمادهتر میکردم.
نخستین باری که در این جلسه حضور داشتم، زمانی بود که سرباز بودم. از سال ۷۴ تا حالا، بهجز یکی دو سال که امکانش نبوده است، بهطور منظم در جلسه شعر نیمه ماه رمضان حضور داشتهام. چیزی که در آنجا عیان و هویداست، این است که آقا اولاً بسیار به شعر علاقهمندند و تردیدی در آن نیست. ثانیاً بسیار دقیق روی نحلههای مختلف شعری تسلط دارند. آنجا ما هیچ محدودیتی نداریم. شعر مذهبی، بزمی، عاشقانه، طنز و... در قالبهای مختلف مثنوی، غزل، رباعی، مسمط، دوبیتی، سپید، نیمایی و... میتوانیم بخوانیم. تنوع وجود دارد و ایشان به همه این موضوعات و قالبها علاقهمند و صاحبنظر هستند و نکاتی که در مورد شعرها میگویند، بسیار دقیق است.
سرانجام، روز موعود فرا رسید. روزی که آسمانش آبیتر از همیشه به نظر میرسید و خورشیدش با گرمای ملایمتر میدرخشید. با لباسی مرتب و قلبی که میکوبید، راهی محل دیدار شدم. وقتی به آن خیابان مقدس رسیدم، حس عجیبی وجودم را فرا گرفت. گویی در حال قدم گذاشتن به سرزمینی دیگر بودم، سرزمینی که در آن، زمان معنای دیگری پیدا میکند و فضا، عطر بهشت میدهد. در ورودی که باز شد، صدای همهمه دوستان و همکاران شاعر به گوش میرسید؛ چهرههایی آشنا و دوستداشتنی که همگی مثل من، بیتاب این لحظه بودند.
هنوز مانده بود به شروع رسمی مراسم. سالن طبقه دوم حسینیه امام خمینی(ره) را برای این دیدار آماده کرده، صندلی چیده و روی هر کدام از آنها اسمی از شاعری قرار داده بودند. شاعران هم، زمان را غنیمت شمرده، و به طرف آقا رفته بودند و هر کدام عرض ارادتی و تقدیم کتابی و احیاناً نامهای و درخواستی. آقا با همان لبخند همیشگی، چه زیبا میهماننوازی میکردند.
میهمانانی از جنس کلمه و واژه و هزاران توصیف خاص و ناب، نماز را با اقتدا به رهبر خوانده و حالا حاضر بودند برای زمزمههایی بلند در حضور رهبری که شعر و ادبیات را به زیبایی و خوبی درک میکنند و تسلطی عجیب در مهارتها و آیینهای ادبی دارند.
ساعد باقری همانند سال پیش اجرای جلسه را بر عهده داشت. کمی خودش را روی صندلی که درست در کنار صندلی آقا قرار داشت جابهجا کرد و از جمعیت حاضر صلواتی را درخواست کرد و نثار مولود امشب حضرت امام حسن مجتبی(ع) کرد. ماه تقریباً در آسمان کامل بود و نزدیک و با درخششی عجیب آسمان را آذین بسته بود. قامت رفیع و چهره نورانیشان، توجه همه را جلب کرد. با لبخندی مهربان و نگاهی که در آن، دریایی از دانش و حکمت موج میزد، به روی همه ما باز شد و نشستند.
وقتی نوبت به من رسید، با صدایی که از هیجان میلرزید، جلو ایشان رفتم. اگر حقیقت را بخواهم بگویم زمانی که قرار شد شعرم را بخوانم برخلاف همیشه که بسیار آرام و بدون استرس بودم، در همان ابتدا قافیه را باختم و استرس مانع تمرکزم شد. وقتی چشمم به چشم ایشان افتاد، گویی تمام وجودم گرم شد. نگاه ایشان، نگاهی پدرانه، حمایتگرانه و پر از محبت بود. با دقت به حرفهایم گوش میدادند و گاهی با تکان دادن سر تأیید میکردند. البته هنوز هم آن استرس در جانم بود و با حس دلگرمی حضور آقا، رقابت میکرد. پس از خواندن شعر، ایشان با لبخندی گرم، صحبتها را تحسین کردند و نکات ارزشمندی درباره شعر و ادبیات فرمودند: «متصل کردن حوادث صدر اسلام با حوادث امروز، رسالتی مهم برای شعر و شاعران دینی است، پیغمبر اکرم(ص) و ائمه معصومین(ع) نیز همگی اهل مبارزه شدید و مؤثر با ظلم، طاغوت، کفر، نفاق و فسق بودند و به همین علت نیز بهدست حاکمان جابر و جائر به شهادت رسیدند».
یک اتفاق خوبی هم که در این دیدار صورت گرفت این بود که اشعار مورد داوری قرار گرفتند، نه شاعرها.
با همین روش بود که منتخب اشعار خدمت حضرت آقا قرائت شد. این اشعار هم مانند قطعات یک پازل در کنار همدیگر قرار گرفته و کاملکننده هم بودند. آقا فرمودند شعر آیینی صرفاً مدح و مرثیه اهل بیت(ع) نیست. در این دیدار ما شاهد بودیم اشعاری با مضامین نیایش مبتنی بر مناجات، مدافعان حرم، دفاع مقدس، وحدت مسلمین و... هم خوانده شد، یعنی تنوعی از مضامین آیینی که با چینشی بسیار مناسب گرد هم جمع شده بود.
صحبتهای ایشان مثل درسهایی بود که در دانشگاه نمیتوان آموخت؛ صحبت از اهمیت شعر در انقلاب، نقش شاعر در بیداری جامعه و مسئولیت ما در حفظ فرهنگ اسلامی- ایرانی بود. هر کلمه ایشان، مثل جواهری در جانم مینشست و الهامبخش من برای ادامه راه بود. ایشان در بخش دیگری از صحبتهایشان فرمودند: «شعر انقلاب شعری است که در خدمت اهداف انقلاب است. در خدمت عدالت، در خدمت انسانیت، در خدمت دین، در خدمت وحدت، در خدمت رفعت ملی، در خدمت پیشرفت همهجانبه کشور، در خدمت انسانسازی به معنای واقعی کلمه در کشور؛ این میشود شعر انقلاب که در جهت اهداف انقلاب است».
چه در حین و چه بعد شعرخوانی، نکتهای که خیلی برجسته است، صمیمیت آقاست؛ بهنحویکه یادم میآید یکی از شاعران به من میگفت وقتی به این جلسه میآییم، احساس نمیکنیم رهبر انقلاب بین ماست. حس میکنیم وارد یک جلسه ادبی شدهایم و شاعری هم در میان هست که هم استاد است و هم شعر گوش میدهد و هم به ادبیات مسلط است به نام سیدعلی خامنهای. این صمیمیت آقا را نشان میدهد. ایشان طوری برخورد میکنند که شاعران با وجود آنکه با بالاترین جایگاه حکومتی نشست و برخاست میکنند، ولی او را کسی از جنس خودشان میبینند.
خیلی از شاعران دوست داشتند در این جلسه حضور پیدا کنند و حتی فقط در جلسه بنشینند. یادم میآید شاعری به من گفت دوست دارم بیایم و کفشهای بقیه را جفت کنم. فقط بگذارید من بیایم. ای کاش مسئولان فرهنگی هم از این جلسه، که جلسه تراز شعر فارسی است، چیزهایی یاد بگیرند و شعر فارسی را به جایگاه اصلی خویش برگردانند.
گاهی چند نفر که شعر میخوانند، آقا به آن شعر که چند نفر قبل خوانده است، برمیگردند. مثلاً سالی که آقای برقعی این شعر را خواند: «باز این چه شورش است که در جان واژههاست/ شاعر شکستخورده طوفان واژههاست»، پس از اینکه چند نفر شعر خواندند، آقا مجدداً برگشتند این بیت را تکرار کردند و آفرین گفتند و به همه نشان دادند این شعر، شاخص و برجسته بوده و کاملاً ذهن ایشان را درگیر خود کرده است.
نکته دیگر آنکه اگر لغزشی در شعرها باشد، آقا این لغزشها را تذکر میدهند. البته من احساسم این است که در چند سال اخیر، این مسئله کمتر شده است و آقا بیشتر مجال میدهند که شعر خوانده شود و بعضاً تذکر میدهند. اگر ایرادی در قافیه یا مضمون باشد یا مفهوم رسا نباشد، تذکر میدهند و هر کسی هم که لغزشی کند، شامل تذکر آقا میشود.
در ادامه ساعد باقری از همه حاضران تشکر کرد و عذرخواهی از شاعرانی که نوبت به شعرخوانیشان نرسیده بود. سپس رهبر معظم انقلاب ضمن تشکر از شاعران (هم از آنهایی که خواندند و چه آنهایی که نخواندند) گفتند: «آقای حداد عادل پیشنهاد میکنند این جلسه سالی دو بار برگزار شود». در همین لحظه حداد عادل از شاعران خواست با ختم یک صلوات تأییدیه این مسئله را بگیرند.
حضرت آقا که از صندلی بلند شدند شاعران دور ایشان حلقه زدند و بعد به سراغ ساعد باقری آمدند و آنهایی که شعر نخوانده بودند لب به شکوه گشودند. اما امید آنکه سال آینده در شب میلاد آقا امام حسن مجتبی(ع) و تکرار این جلسه موجب شود که مرور کنند صحبتها و شعرخوانیهای امشب را.
ماه تقریباً کامل بود و شب به نیمه نزدیک. سکوت آرامشبخشی آسمان و زمین را در خود گرفته بود. آن دیدار، نه تنها یک ملاقات ساده، بلکه یک کلاس درس عرفان و معرفت بود. دیداری که در آن، شعر و شاعر به اوج معنا رسیدند و عشق به ولایت، در قلبها ریشهدارتر شد. وقتی از آن جلسه بیرون آمدم، حس عجیبی داشتم؛ حس سبکی و شادی که ناشی از دیدار یار بود. فهمیدم که این دیدار، پایان راه نیست، بلکه شروع راهی جدید است؛ راهی که در آن باید با قدرت بیشتر، قلم را به دست بگیرم و صدای مظلومان و ولایت باشم.
حالا هر سال با نزدیک شدن به ماه رمضان، آن خاطرات شیرین برایمان زنده میشود ولی دیگر لحظهشماری برای دیدار سال بعدی وجود ندارد. دیداری که همیشه شور و حالی تازه در روح شاعران ایجاد میکرد و آنها را به خلق آثار فاخرتر و عمیقتر ترغیب...





نظر شما