۴۰ روز از آغاز جنگ تحمیلی سوم با دشمنان جنایتکار و غاصب میگذرد؛ ۴۰ روزی که هر روز و هر لحظه آن را مردان مردی در میدان مبارزه بودند که گمنامانه جان برکف ایستادند و تنها زمانی نامی از آنها میشنویم که به دیدار خدای خود میروند و شربت شهادت را مینوشند.
شهید پاسدار رضا بشگزی نیز از همان مردان روزگار است که به تازگی در بهمن ماه شمع ۲۷ سالگیاش را فوت کرده بود و در عصر نخستین روز جنگ تحمیلی سوم و تنها ساعاتی پس از شهادت سیدالشهدای انقلاب به قافله شهیدان پیوست. او متولد بیرجند و بزرگ شده در بولوار طبرسی شمالی مشهد بود. از نوجوانی در بسیج محله فعالیت انقلابی خود را آغاز کرد و چند سالی میشد که به استخدام هوافضای سپاه درآمده بود.
برای شنیدن قصه زندگیاش به سراغ پدرش، عبدالحسین بشگزی رفتم. این پدر شهید که خود خادم حضرت رضا(ع) است و با پول حلال کارگری فرزند شهیدش را بزرگ کرده، درباره ویژگیهای شخصیتی فرزند شهیدش میگوید: اهل مطالعه بود و در زمینه احکام و اعتقادات دینی از من که پدرش بودم، بیشتر میدانست و آگاهتر بود. گاهی من برخی مسائل را از او میپرسیدم. وقتی یک بار او را برای نماز صبح صدا میزدیم، بلند میشد و هیچ وقت نماز صبحش قضا نمیشد.
بشگزی با توجه به همزمانی شهادت پسرش با شهادت رهبر معظم انقلاب نیز بیان میکند: پسرم ارادت ویژهای به رهبر شهید انقلاب داشت و ما آن اندازه علاقه و ارادت او را نداشتیم.
پدر شهید رضا بشگزی میافزاید: معلمهای رضا در همه مقاطع تحصیلی از او راضی بودند و درسهایش خوب بود. زمانی که رشته الکترونیک را در هنرستان سید جمال الدین اسدآبادی میخواند، مقام دوم کشوری را در سنندج کسب کرده بود. در همان دوران نوجوانی هم در بسیج محله فعال بود و در اردوهای جهادی شرکت میکرد.
او درباره انتخاب شغل پاسداری توسط پسرش هم خاطرنشان میکند: پسرم هنگامی که میخواست در سپاه استخدام شود، ما مشوق او نبودیم و البته مانع او هم نشدیم. خودش شغلش را انتخاب کرد و دوست داشت در این راه خدمت کند. میتوانست در ارگانهای دیگری کار کند. حتی پس از آنکه در سپاه استخدام شد، از دانشگاه به او زنگ زدند و خواستند در آنجا مشغول به کار شود؛ اما نرفت.
بشگزی توضیح میدهد: رضا ۶ ماه بود مراسم عروسیاش را گرفته بود و طبقه بالای منزل ما زندگی میکرد. اکنون همسرش باردار است و انشاءالله این یادگار پسرم به سلامت به دنیا بیاید.
پدر شهید رضا بشگزی ادامه میدهد: تا وقتی رضا زنده بود، هیچکس از او دلخور و ناراحت نشده بود و همه از او رضایت داشتند. من هم بهعنوان پدرش هیچ بدی از او ندیدم. همکارش چند روز پیش به خانه ما آمد و گفت: «رضا پسر خوبی بود و رفتار پسندیدهای داشت». همدانشگاهیهایش هم از شهادتش ناراحت هستند و به من میگویند در دوره دانشجویی در درس ما را شکست میداد و اکنون نیز با شهادتش ما را شکست داده است.
او در پاسخ به اینکه آیا آقا رضا در مورد شهادتش نیز با شما صحبت کرده بود، میگوید: به همسرش گفته بود من تا سال ۱۴۰۸ بیشتر زنده نیستم؛ اما عمرش تا آن سال هم نرسید. در صحبتها و شوخیهایش به من هم گفته بود شهید میشوم و من میگفتم «بابا جان این حرف را نزن»؛ اما گفت و شهید شد. یکی از همکارانش به رضا گفته بود وصیتنامه بنویس؛ اما پسرم در پاسخ به او گفته بود شهادت در سن بالا خوب است و من الان شهید نمیشوم.
نخستین شهید روستای بشگز بیرجند
بشگزی میافزاید: ما اهل روستای بشگز در حوالی بیرجند هستیم. روستایمان تا پیش از این هیچ شهیدی نداشت. وقتی صحبت از شهادت میشد، رضا میگفت «اولین شهید روستا من هستم» و نخستین شهید روستا هم شد. با وجود اینکه مزارش در حرم مطهر رضوی است، در روستای بشگز و در روستای مادریاش هم برایش یادبودی زدهاند و اینها همه سعادت او است.
پدر شهید رضا بشگزی درباره آخرین دیدار با پسرش نیز اظهار میکند: محل خدمت رضا شاهرود بود و برای مأموریت او را به تبریز فرستاده بودند. شب پنجشنبه ۷ اسفند، آخر شب از سر کار به منزل برگشته بودم. پسرم به خانه ما آمد و ماجرای رفتنش به تبریز را گفت. به او گفتم صبح تو را به ایستگاه راهآهن میبرم. رضا پاسخ داد: «نمیخواهد شما بیایید. روزه هستید. من خودم میروم». صبح جمعه خودم او را به راهآهن بردم. هنگامی که به سمت راهآهن میرفت، یک نگاهش به من و نگاه دیگرش به ایستگاه راهآهن بود. آخرین تماسی که با او داشتم، صبح شنبه بود. من شیفت خدمت حرم مطهر بودم و او تازه به تبریز رسیده بود. پس از آن دیگر هر چه تماس گرفتم، نتوانستم با او صحبت کنم.
او ادامه میدهد: یکشنبه صبح پس از شنیدن خبر شهادت رهبر معظم انقلاب به حرم مطهر امام رضا(ع) رفته بودم. به یکی از همکاران پسرم زنگ زدم و گفتم: «از دیروز خبری از رضا نداریم». او حرفی نزد و تنها گفت «انشاءالله خیر است». بعدازظهر آن روز سر کار بودم که شوهرخواهرم آمد و خبر داد که رضا شنبه شهید شده است.
بشگزی در پایان در پیامی خطاب به مردم تأکید میکند: پسرم برای دفاع از کشور و نظام جانش را داد و به نظرم مردم نیز باید برای دفاع از کشور، این شبها با حضور خود در خیابانها در صحنه باشند و جهاد کنند.






نظر شما