نگاهی به سریالهای نمایش خانگی بهار امسال نشان میدهد که تقریباً قصه همه آنها به ماجرایی جنایی و معمایی گره خورده و بسیاری از فیلمسازان روی دور الگوی آزموده شده «جناییسازی» افتادهاند.
اگر قرار باشد چند سال بعد کسی بخواهد از روی سریالهای شبکه نمایش خانگی، تصویری از جامعه امروز ایران را بدست آورد، احتمالاً به یک نتیجه عجیب خواهد رسید؛ اینکه جامعه ایرانی بیش از هر چیز درگیر راز و ابهام شده است! فرقی نمیکند نام سریال «بیستویک» باشد یا «گل سنگ»، «بدنام» باشد یا «بیعاطفه». در همه آنها یک عنصر مشترک دیده میشود؛ حقیقتی که باید در پس رازهای پنهان، کشف شود.
رازهای خانوادگی، رازهای هویتی، گذشتههای پنهان، روابط ناگفته و شخصیتهایی که چیزی را از دیگران مخفی میکنند. این اتفاق در نگاه نخست طبیعی به نظر میرسد؛ چرا که تعلیق همواره یکی از مهمترین ابزارهای جذب مخاطب بوده؛ اما آنچه امروز در شبکه نمایش خانگی رخ میدهد، فراتر از استفاده معمول از تعلیق است. به نظر میرسد صنعت سریالسازی ایران به مرحلهای رسیده که دیگر نمیتواند بدون معما و راز، مخاطب را پای روایت نگه دارد یا اینکه شبکه نمایش خانگی به نقطهای رسیده که تقریباً همه آثار موفقش از یک فرمول مشترک پیروی میکنند؛ ترکیبی از بحران خانوادگی، راز پنهان، تعلیق، خشونت کنترلشده و شخصیتهای آسیبدیده.
مرگ آرام ژانرهای کلاسیک
اگر تا چند سال پیش ملودرامهای خانوادگی و عاشقانه ستون اصلی تولیدات نمایش خانگی بودند، امروز بازار به سمت آثاری حرکت کرده که مرز میان درام اجتماعی، معمایی، جنایی، تریلر روانشناختی و حتی وحشت را کمرنگ کردهاند.
نگاهی به سریالهای پخششده در ماههای اخیر نشان میدهد شبکه نمایش خانگی بیش از هر زمان دیگری در حال فاصله گرفتن از فرمولهای کلاسیک است؛ تغییری که هم نتیجه رقابت شدید سکوها با هم است و هم حاصل تغییر ذائقه مخاطب.
تا همین چند سال پیش میشد سریالها را به سادگی دستهبندی کرد. یک اثر عاشقانه بود، دیگری اجتماعی، آن یکی کمدی یا پلیسی؛ اما امروز مرزها به شکل محسوسی از بین رفتهاند.
سریال «بیست و یک» درامی جنایی است که ماجرای قتلهای زنجیرهای را موشکافی میکند. «گل سنگ» از دل یک روایت اجتماعی به سمت تعلیق حرکت میکند و البته قصه با شروع یک قتل آغاز میشود و در ادامه هم با قتل خانوادگی دیگری ادامه پیدا میکند. «بیعاطفه» درامی خانوادگی است که زخمهای کهنه را باز میکند و گرههای داستان به سرنخ خودسوزی یک زن میرسد. «بدنام» هم با خودکشی یکی از شخصیتهای اصلی (عماد) آغاز میشود.
«هزارتو» نیز یک سریال جنایی معمایی است که قصهاش درباره تقابل نیروهای اطلاعاتی ایران با سرویس جاسوسی موساد است. حتی سریالهایی که در ظاهر درباره روابط انسانیاند، بدون گرههای معمایی و کشف تدریجی اطلاعات پیش نمیروند و معمولاً قتل، خودکشی یا جنایتی در کار است.
به نظر میرسد نمایش خانگی در حال عبور از ژانرهای سنتی و حرکت به سمت چیزی است که میتوان آن را «درام تعلیقمحور» نامید؛ گونهای که در آن عشق، خانواده، جرم، فقر، قدرت و حتی سیاست، همگی زیر سایه تعلیق روایت میشوند.
چرا همه چیز به سمت تعلیق رفته است؟
پاسخ را باید در تغییر ذائقه مخاطب جستوجو کرد. تماشاگر امروز دیگر فقط با یک داستان خطی راضی نمیشود. او در جهانی زندگی میکند که هر روز با صدها محتوا در شبکههای اجتماعی، سکوهای ویدئویی و رسانههای برخط روبهرو است. در چنین شرایطی، سریال برای حفظ مخاطب ناچار است مدام پرسش تولید کند.
چه کسی راست میگوید؟ چه اتفاقی در گذشته رخ داده است؟ قاتل کیست؟ قربانی واقعی چه کسی است؟ شخصیت اصلی چه چیزی را پنهان میکند؟ در واقع سریالهای امروز کمتر روایت میکنند و بیشتر معما میسازند.
عامل مهم دیگر در اینکه چرا موضوعات سریالهای نمایشی خانگی به سمت معمایی و جنایی شدن پیش رفتهاند، مرتبط با اقتصاد نمایش خانگی است.
در دوران تلویزیون سنتی، مخاطب معمولاً هر شب پای یک سریال مینشست؛ اما در بازار رقابتی سکوها، هر قسمت باید انگیزهای برای تمدید اشتراک و تماشای قسمت بعدی ایجاد کند. به همین دلیل پایانهای شوکآور، گرههای ناگهانی و افشاگریهای مرحلهای به بخشی از زبان مشترک سریالهای نمایش خانگی تبدیل شدهاند.
به بیان سادهتر، راز فقط یک انتخاب هنری نیست؛ بلکه یک ضرورت اقتصادی هم محسوب میشود. با وجود تمام موفقیتهای این فرمول، یک خطر جدی نیز در کمین شبکه نمایش خانگی قرار دارد؛ شباهت بیش از حد آثار به یکدیگر.
امروز بسیاری از سریالها با شخصیتهایی آغاز میشوند که گذشتهای مبهم دارند، وارد بحرانی ناگهانی میشوند و در مسیر کشف حقیقت حرکت میکنند.
تفاوتها بیشتر در جزئیات است تا در ساختار. این همان نقطهای است که میتواند به چالش بزرگ سالهای آینده تبدیل شود. همانطور که روزی ملودرامهای تکراری مخاطب را خسته کردند، احتمال دارد تکرار بیپایان فرمول راز و تعلیق نیز به مرور جذابیت خود را از دست بدهد.
پناه بر تعلیق!
شاید در ظاهر، تنوع سریالها افزایش یافته، تعداد سکوها بیشتر شده، سرمایهگذاریها بالا رفته و نامهای تازهای وارد میدان شدهاند؛ اما در لایه عمیقتر، بسیاری از آثار به یکدیگر شبیه شدهاند؛ گویی همه آنها از یک کارخانه مشترک بیرون آمدهاند.سریالهای امروز دیگر به ژانر وفادار نیستند.
آنها نه کاملاً جناییاند، نه کاملاً عاشقانه و نه حتی صرفاً اجتماعی. تولیدکنندگان دریافتهاند که مخاطب ایرانی از ملودرام خالص خسته شده و در عین حال هنوز بازار یک سریال جنایی تمامعیار نیز شکل نگرفته است.
نتیجه، تولد گونهای تازه از سریالسازی است؛ آثاری که همه چیز را اندکی در خود دارند.این وضعیت البته فقط یک انتخاب هنری نیست. اقتصاد سکوها نیز در شکلگیری آن نقش دارد. در بازار اشتراکی امروز، هر قسمت باید مخاطب را برای هفته بعد نگه دارد. بنابراین تقریباً همه سریالها به راز، تعلیق و گرههای داستانی پناه میبرند؛ حتی وقتی موضوع اصلی آنها خانواده، عشق یا مسائل اجتماعی است.
همچنین این فرمول از یک سو تحت تأثیر سریالهای جهانی است و از سوی دیگر پاسخی به رقابت سکوها برای نگه داشتن مخاطب در فضای اشتراکی محسوب میشود؛ مخاطبی که دیگر با روایتهای خطی و قابل پیشبینی ارتباط کمتری برقرار میکند.
تابستانی که میتواند مسیر را تغییر دهد
شاید مهمترین ویژگی نمایش خانگی در بهار ۱۴۰۵ ظهور یک سریال خاص نباشد؛ بلکه شکلگیری یک سلیقه تازه باشد؛ سلیقهای که دیگر به ژانرهای کلاسیک اعتقادی ندارد و از هر روایت، کمی معما، کمی هیجان و کمی بحران میخواهد.پرسش اینجاست که این روند تا کجا ادامه خواهد یافت؟ آیا نمایش خانگی در آستانه خلق یک ژانر بومی تازه قرار دارد یا اینکه در حال حرکت به سمت یکنواختی است؟ پاسخ این پرسش احتمالاً در سریالهای تابستانی نهفته است؛ جایی که پروژههایی همچون «کلاغ» ساخته محمدحسین مهدویان، «سرخ و سفید» کاری از آیدا پناهنده، «کوری» به کارگردانی سجاد پهلوانزاده و «ریمنی» اثری از مجید توکلی میتوانند پاسخ به این پرسشها را روشنتر کنند.
از همین رو، سریالهای تابستانی اهمیتی فراتر از یک رقابت فصلی دارند و می توانند امیدها را به آغاز یک فصل داغ برای سریالبینها تبدیل کنند.
البته اگر آنها هم در پیروی از الگوی جناییسازی، فقط به دنبال جذب مخاطب نباشند و در صورت تغییر ریل، میتوان گفت نمایش خانگی قادر است از فرمول مسلط امروز عبور کند یا نه. اگر این آثار بتوانند جهانهای روایی متفاوتی خلق کنند، شاید شاهد بازگشت تنوع ژانری باشیم؛ اما اگر آنها نیز ناچار شوند به همان الگوی آشنای راز، تعلیق و افشاگری تکیه کنند، باید پذیرفت نمایش خانگی ایران به ورطهای از تولید آثار تکراری افتاده که در آن تقریباً همه چیز در نهایت، به یک معما یا جنایت ختم میشود؛ روندی که در آن ژانر جنایی و معمایی به ابزار اصلی روایت مسائل اجتماعی تبدیل شده است.
چشم امید به فیلمسازان زن
موضوعات سریالهای در انتظار پخش نیز نشان میدهد غالب آنها ساختاری معمایی-جنایی دارند. قصه «کلاغ» در مورد یک نظامی ارتش پیش از انقلاب به نام داریوش است که عاشق دختری جوان به نام سایه میشود و با این حال به نظر میرسد این دختر جوان یک نفوذی باشد. ماجرای «کوری» هم با توجه به اینکه کاظم دانشی، تهیهکننده اثر است، احتمالاً به چند پرونده قضایی مربوط میشود.
درباره «ریمنی» هم جزئیات زیادی منتشر نشده؛ اما با توجه به کارنامه کاری نویسنده (مسعود خاکباز) و تهیهکننده این اثر (ابراهیم عامریان) احتمالاً با یک سریال کمدی طرفیم؛ اما چشمها به سریال آیدا پناهنده دوخته شده که در اثر قبلیاش «در انتهای شب» یک درام اجتماعی خانوادگی تماشایی را از مشکلات یک زوج طبقه متوسط به نمایش گذاشت و حالا با ورود به ژانر تاریخی، قصهای از دوران قاجار را روایت میکند.
فصل دوم «بامداد خمار» نرگس آبیار هم میتواند این فضای تکراری و کلیشهای را در میان سریالهای نمایش خانگی بشکند و ادامه عاشقانه پرشور و آشوب محبوبه و رحیم را تعریف کند. احتمالاً آثار این دو فیلمساز زن بتوانند کمی سبد سریالهای نمایش خانگی را متنوع و رنگارنگ کنند؛ سبدی که تلاش دارد به دنبال تغییر و ترکیب ژانر باشد.
از این رو برای پرطرفدار کردن کالاهایش در صنعت سرگرمی، به دنبال تعلیق، التهاب و رازآلودگی بیشتر است؛ اما در کنار این فرمول، آنچه اهمیت دارد، پیدا کردن روایتهای تازه است؛ چون دیگر، ستارهها به تنهایی آسمان نمایش خانگی را روشن نمیکنند و مخاطبان در بازار مکاره آثار نمایشی به دنبال سخن تازه و پنجرهای نو میگردند.





نظر شما