تحولات منطقه

قصه شهدای خراسان رضوی در جنگ تحمیلی سوم را از هر طرف که می‌خوانیم، به روز آغاز جنگ؛ یعنی صبح نهم اسفند می‌رسیم؛ آنجا که دل امت اسلام تا وقتی انتقام حقیقی از قاتلان نگیرند، آرام نمی‌شود.

از روستایی در زبرخان تا شهادت در بیت رهبری
زمان مطالعه: ۸ دقیقه

قصه شهدای خراسان رضوی در جنگ تحمیلی سوم را از هر طرف که می‌خوانیم، به روز آغاز جنگ؛ یعنی صبح نهم اسفند می‌رسیم؛ آنجا که دل امت اسلام تا وقتی انتقام حقیقی از قاتلان نگیرند، آرام نمی‌شود. همان خیابان کشوردوستی که این روزها دل‌های بی‌تاب در آنجا آرام می‌گیرند و اشک مجال گفت‌وشنود نمی‌دهد.
در آن روز که بزرگ‌ترین مجاهد و قائد عظیم‌الشأن امت اسلام دیدار حق را لبیک گفتند، شهید هادی دشتی، محافظ وزیر دفاع نیز در کنار امام خود شهد شهادت را نوشید؛ شهیدی که متولد ۲۸ اسفند ۱۳۶۸ روستای دیش‌دیش شهرستان زبرخان بود و پس از هجرت از زادگاهش ۱۸-۱۷ سالی می‌شد که به‌عنوان نیروی حفاظت و محافظ وزیر در تهران سکونت داشت.
برای آنکه بیشتر بشنویم، ابتدا به سراغ مادرش «معصومه رحیمی» رفتیم که پیش از این همسر جانباز بوده و اکنون مادر شهید است. او درباره فرزند شهیدش به خبرنگار طوس می‌گوید: بچه خوب و درسخوانی بود. کاری به کار مردم نداشت و بیشتر مشغول درس و کار خودش بود. برای ما، خانواده خودش و مردم خیلی دلسوز و مهربان بود و در سختی‌ها به دیگران کمک می‌کرد.
مادر شهید هادی دشتی با بیان اینکه پسرم پس از اتمام درسش برای عضویت در ارتش اقدام کرد و قبول شد و از آن موقع تا زمان شهادتش در تهران سکونت داشت، می‌افزاید: زمانی که تصمیم گرفت برای کار به ارتش و وزارت دفاع برود، اصلاً مانعش نشدم. به طور کلی در مورد همه فرزندانم هیچ وقت مانع علاقه‌شان و شغلی که می‌خواستند انتخاب کنند، نشدم و در انتخاب مسیر آینده زندگی‌شان آن‌ها را صاحب اختیار گذاشتم و هیچ وقت دخالت نکردم.
رحیمی خاطرنشان می‌کند: پسرم هر دو سه ماه یک بار به نیشابور می‌آمد و به ما سر می‌زد؛ چرا که بیشتر در مأموریت بود. یک سالی که کشور درگیر جنگ شده بود، اصلاً نمی‌توانست بیاید. اگر هم به نیشابور می‌آمد، ۲۴ ساعت بیشتر در خانه ما نمی‌ماند و سپس با همسر و فرزندانش به تهران برمی‌گشت.

از اواخر دی ماه سال گذشته پسرم را ندیدم

او درباره آخرین دیدار با پسرش بیان می‌کند: من از اوایل دی ماه سال گذشته که به تهران رفته بودم، دیگر پسرم را ندیدم. چشم به راه بودم که عید نوروز به نیشابور بیاید؛ ولی شهادت قسمت هادی بود.
مادر شهید ادامه می‌دهد: پسرم شب پیش از شهادتش به همه خواهران و برادرانش تلفن زد و به آن‌ها گفت: «مواظب مادر و پدر باشید. من معلوم نیست چه موقع به نیشابور بیایم». پس از افطار به من هم تلفن زد و بعد از احوال‌پرسی گفت: «مادر برایم دعا کن». من هم گفتم: «مادر، من همیشه برای شما دعا می‌کنم».
رحیمی یادآور می‌شود: از مردم می‌خواهم که نگذارند خون شهیدان پایمال شود. مسئولان هم به حرف رهبر معظم انقلاب و مردم گوش کنند و پیرو خون شهیدان باشند. شهدای ما سن زیادی نداشتند.

با همسرم رفیق بودم

در ادامه، به سراغ سمانه قدمگاهی، همسر شهید هادی دشتی، محافظ وزیر دفاع رفتیم تا از همراهی و همسفری ۱۰ ساله خود با این شهید والامقام برایمان تعریف کند.
او ابتدا درباره چگونگی آشنایی‌شان بیان می‌کند: منزل ما قدمگاه و منزل خانواده همسرم روستای دیش‌دیش زبرخان بود. ازدواج ما کاملاً سنتی بود. پدر همسرم به مغازه گیاهان دارویی زن عمویم رفته و به او گفته بود دنبال یک دختر خوب برای پسرشان می‌گردد. زن عمویم پس از اینکه عکس همسرم را می‌بیند، متوجه شباهت زیاد من با او می‌شود و می‌گوید «چقدر پسرتان شبیه دختر جاری من است!». همانجا من را به پدر همسرم معرفی کردند. فردای آن روز به خواستگاری‌ام آمدند و وقتی با هم صحبت کردیم، متوجه شدیم خیلی با هم تفاهم داریم و همان‌جا جواب «بله» را به همسرم دادم.
همسر شهید دشتی با بیان اینکه همسرم آن موقع کارمند نیروی هوایی ارتش بود، ادامه می‌دهد: در ادامه، با اجازه پدرها و مادرهایمان مدتی با هم در ارتباط بودیم. اوایل ماه رمضان بود و پس از افطار تا نزدیکی سحر تلفنی صحبت می‌کردیم. پس از دو هفته همسرم به نیشابور آمد. کارهای نامزدی و عقد را انجام دادیم و خطبه عقدمان در نیمه ماه رمضان و شب ولادت امام حسن مجتبی(ع) در سال ۱۳۹۴ خوانده شد. خدا را شکر ۱۰ سال با هم زندگی کردیم و واقعاً مانند دو رفیق برای هم بودیم؛ چون هر دو در تهران غریب بودیم، حکم پدر، مادر، خواهر و برادر را برای هم داشتیم. هر مشکلی پیش می‌آمد، به هم می‌گفتیم. با هم درددل می‌کردیم. زندگی خیلی خوبی داشتیم؛ اما حیف که زود تمام شد.
قدمگاهی با بیان اینکه پسرم محمدمتین متولد ۹۸ و دخترم طنین متولد ۱۴۰۴ ثمره ازدواج ما هستند، درباره خصوصیات اخلاقی همسر شهیدش می‌گوید: همسرم خیلی خانواده‌دوست بود. رابطه من و خانواده خودش را به‌گونه‌ای مدیریت می‌کرد که در این ۱۰ سال هیچ وقت اجازه نداد کینه و کدورتی میان ما ایجاد شود. وقتی از سر کار می‌آمد، با وجود اینکه از خستگی چشمانش قرمز شده بود؛ اما می‌گفت «حاضر شوید برویم بیرون. شما از صبح در خانه بودید و هیچ جا نرفتید. باید با بچه‌ها بیرون برویم». هر چند این بیرون رفتن یک بستنی خوردن یا دور زدن با خودرو در خیابان بود، اما ما را برای تفریح بیرون می‌برد. همسرم می‌گفت «وقتی شما را بیرون می‌برم، شب با آرامش بیشتری می‌خوابم نسبت به اینکه شما صبح تا شب در خانه باشید و من شب از سر کار بیایم، بخوابم و فردا صبح دوباره ساعت ۵ آماده شوم و سر کار بروم».
او می‌افزاید: همسرم در اوج خستگی‌هایش همیشه با بچه‌ها بازی می‌کرد. در کارهای خانه خیلی کمک‌حال من بود. هر وقت از سر کار می‌آمد، می‎گفت: «تو هر جا می‌خواهی برو و به کارهایت برس. من مراقب بچه‌ها هستم». به معنای واقعی دست راست من در زندگی بود و الان که نیست، پشتم در زندگی خالی شده؛ چرا که در همه کارها از جمله بچه‌داری و خانه‌داری به من کمک می‌کرد.
همسر شهید هادی دشتی با بیان اینکه هادی خیلی دلسوز و با محبت بود، خاطرنشان می‌کند: اگر با هم قهر می‌کردیم، طاقت ادامه این قهر را نداشت و می‌گفت «در زندگی نباید قهر ما طولانی شود». گاهی قهرهای ما بیش از نیم ساعت، ۲۰ دقیقه طول نمی‌کشید. همسرم هیچ وقت کینه‌ای در دلش نداشت. همیشه در همان لحظه همه چیز را فراموش می‌کرد و ناراحتی را از بین می‌برد.

احترام به پدر و مادر از زبان همسر

قدمگاهی درباره رسیدگی همسر شهیدش به پدر و مادر نیز بیان می‌کند: وقتی به نیشابور می‌آمدیم، همسرم حتماً پدر و مادرش را برای زیارت امام رضا(ع) به مشهد می‌برد. وقتی هم مسافرت دو نفره می‌رفتیم، می‌گفت «باید یک مسافرت هم با پدر و مادرم برویم. آن‌ها در خانه هستند و من وظیفه‌ دارم آن‌ها را با خودم بیرون ببرم». همیشه دوست داشت همه خانواده‌اش؛ پدر و مادر و همسر و فرزند از او راضی باشند.
او عنوان می‌کند: همسرم همیشه می‌خواست به او افتخار کنیم و این موضوع را به زبان آورده بود و می‌گفت «دوست ندارم پدر و مادرم یا همسرم و فرزندانم از اینکه پدر و مادر و همسر من هستند، سرشان پایین باشد». الان هم با شهادتش همان چیزی شد که آرزو داشت و با افتخار اسمش را می‌بریم. او در دوران زنده بودنش هم مایه افتخارم بود و اکنون با افتخار اسمش را همه جا می‌برم.
همسر شهید هادی دشتی در پاسخ به این پرسش که آیا شهید دشتی درباره شهادت هم صحبت می‌کرد، می‌گوید: موقعیت کاری همسرم خیلی حساس بود. همیشه می‌گفت: «سمانه ممکن است روزی با شهادت از دنیا بروم». من در اوج جوانی به او می‌گفتم «این حرف را نزن. من با دو بچه نمی‌توانم». می‌گفت: «بالاخره این کاری است که انتخاب کرده‌ام و وظیفه من این است. نمی‌توانم آن را رها کنم و باید این راه را ادامه بدهم. دعا کن روزی که می‌میرم، با تصادف و مریضی از دنیا نروم؛ بلکه با شهادت بروم». هیچ وقت مرگ در بستر را دوست نداشت و خدا را شکر با مرگی رفت که همیشه آرزویش را داشت.
قدمگاهی درباره علاقه همسرش به رهبر شهید انقلاب یادآور می‌شود: همسرم، رهبر شهید انقلاب را از من و فرزندانش و حتی از پدر خودش بیشتر دوست داشت. تمام زندگی و جانش رهبر بود. هر وقت اسم رهبر شهید انقلاب می‌آمد، همسرم ناخودآگاه اشک از چشمانش جاری می‌شد. با اینکه رهبر شهید انقلاب را چندین بار از نزدیک دیده بود؛ اما هر بار ایشان را می‌دید، انگار نخستین بار بود و با چنان ذوق و شوقی برایم از دیدار با رهبر معظم انقلاب تعریف می‌کرد که انگار نخستین بار است حضرت آقا را می‌بیند. قسمت این بود که همسرم در کنار کسی که با تمام وجود دوستش داشت، به شهادت برسد. من خیلی خوشحالم آن گونه که دوست داشت، از این دنیا رفت. تنها دلگرمی من در این حدود سه ماه پس از شهادت همسرم در کنار رهبر شهید انقلاب، همین است.

آخرین ارتباط با همسر

او درباره آخرین دیدار و ساعات پیش از شهادت همسرش بیان می‌کند: صبح روز شهادتش پس از آنکه سحری خوردیم، ساعت پنج و نیم نماز صبح را خواند و تنها ۲۰-۱۵ دقیقه خوابید و ساعت ۶ سر کارش رفت. موقعی که می‌خواست از خانه بیرون برود، بلند شدم و طبق روال همیشه تا دم درِ خانه رفتم و خداحافظی کردم. اصلاً نمی‌دانستم این آخرین خداحافظی ما می‌شود. هنوز آن خداحافظی جلو چشمم است.
همسر شهید دشتی ادامه می‌دهد: من خوابیدم و همسرم ساعت ۷ صبح تلفن زد و گفت متین را برای رفتن به مدرسه از خواب بیدار کن. گفتم «دارم بیدارش می‌کنم و چای و صبحانه به او می‌دهم». ساعت ۸ زنگ زد و پرسید: «متین به مدرسه رفت؟» گفتم «بله به مدرسه رفت». ساعت ۸ و ۵۰ دقیقه به من پیام داد که «درود خدا به همسر عزیز و زحمتکش من»، من آن لحظه خواب بودم و ساعت ۹ و ۴۲ دقیقه هادی من با حمله آمریکای جنایتکار به بیت رهبری، به شهادت رسید.
قدمگاهی اضافه می‌کند: آخرین پیامی که همسرم به من داد، یعنی می‌دانست من قرار است یک عمر بدون او زحمت این زندگی را به دوش بکشم. او تا آخرین لحظه به ما فکر می‌کرد و به همکارانش گفته بود من اصلاً غصه خودم را نمی‌خورم. اگر قرار است اتفاقی بیفتد، به من بگویید؛ چرا که من فقط دلنگران زن و بچه‌هایم هستم. پسر من هنوز می‌گوید: «مامان، بابا یک روز برمی‌گردد، ما منتظریم که بابا برگردد». من نمی‌دانم چه جوابی به این کودک هفت ساله بدهم.
او که خواستار انتقام خون شهیدان است، در پایان تأکید می‌کند: ان‌شاءالله بتوانیم راه شهدا را ادامه دهیم و انتقام خون همه آن‌ها را از آمریکا و اسرائیل ستمکار بگیریم و نگذاریم خون شهدایمان پایمال شود؛ چرا که خیلی از بچه‌ها مانند فرزندان من پدرشان را و زنان جوان زیادی مانند من سایه بالای سرشان را از دست داده‌اند.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha