در واشنگتن، منتقدان دولت دونالد ترامپ توافق پس از جنگ را با توافق هستهای سال ۲۰۱۵ مقایسه میکنند و آن را نوعی بازگشت ایران به اقتصاد جهانی میدانند. اما مفاد توافق تصویری کاملاً متفاوت ارائه میدهد.
آنچه ایران در عمل دریافت میکند، دسترسی به حدود ۱۲ میلیارد دلار از داراییهای خود در خارج از کشور و مجوزی موقت برای فروش نفت در یک بازه ۶۰ روزه مذاکراتی است. این در حالی است که صادرات نفت ایران حتی در دوران تحریم نیز متوقف نشده بود و بخش عمده آن راه خود را به بازار چین پیدا کرده بود.
در واقع، تفاوت اصلی نه در امکان فروش نفت، بلکه در کاهش هزینههای ناشی از تحریم است؛ هزینهای که ایران را مجبور میکرد نفت خود را با تخفیفهای اجباری عرضه کند و برای انتقال درآمدهایش با موانع مالی گسترده روبهرو شود.
اگر معیار امتیازدهی، بازگشت به شرایط پس از توافق ۲۰۱۵ باشد، چنین اتفاقی رخ نداده است. ساختار اصلی تحریمها پابرجاست و خبری از دسترسی آزاد به بازارهای مالی جهانی یا آزادسازی گسترده داراییهای ایران نیست.
تنگه هرمز؛ اهرمی که معادله را تغییر داد
مهمترین واقعیت سیاسی این توافق، نه در بندهای مالی بلکه در جغرافیا نهفته است.
اقتصاد جهانی هنوز به تنگه هرمز وابسته است. بخش بزرگی از صادرات انرژی جهان از این مسیر عبور میکند و هرگونه اختلال در آن، به سرعت قیمت نفت، بازارهای مالی و اقتصادهای صنعتی را تحت تأثیر قرار میدهد.
همین مسئله سبب شد بازگشایی کامل مسیرهای انرژی به یکی از اولویتهای اصلی واشنگتن تبدیل شود.
در این چارچوب، بسیاری از تحلیلگران معتقدند توافق اخیر بیش از آنکه محصول فشار حداکثری باشد، نتیجه محدودیتهای آمریکا در مدیریت یک جنگ فرسایشی در منطقه است.
ایالات متحده توان نظامی گستردهای در غرب آسیا دارد، اما حفظ این سطح از حضور نظامی در بلندمدت هزینههای اقتصادی و سیاسی قابل توجهی به همراه دارد؛ بهویژه در شرایطی که دولتهای متوالی آمریکا بارها تأکید کردهاند اولویت راهبردی واشنگتن به سمت آسیا و رقابت با چین منتقل شده است.
به همین دلیل، پایان دادن به بحران و تثبیت جریان انرژی به هدفی فوریتر از دستیابی به اهداف بلندپروازانهای مانند تغییر حکومت در ایران یا حذف نفوذ منطقهای تهران تبدیل شد.
بیاعتمادی؛ میراث خروج آمریکا از برجام
شاید مهمترین مانع بر سر راه توافق پایدار، نه اختلافات فنی هستهای بلکه بحران اعتماد باشد.
در مذاکرات منتهی به توافق هستهای ۲۰۱۵، مقامهای ایرانی نگران بودند که دولتهای آینده آمریکا ممکن است از تعهدات خود عقبنشینی کنند. خروج واشنگتن از برجام در سال ۲۰۱۸ این نگرانی را به واقعیت تبدیل کرد.
ایران پس از توافق ۲۰۱۵ شاهد بازگشت نسبی سرمایهگذاری خارجی، گسترش تجارت و باز شدن کانالهای مالی بود، اما خروج آمریکا از توافق بخش عمده این دستاوردها را از بین برد.
همین تجربه باعث شده است که تهران اکنون هرگونه امتیاز موقت یا قابل بازگشت را با دیده تردید نگاه کند.
از نگاه ایران، توافقی که بتوان آن را با امضای یک رئیسجمهور لغو کرد، پیش از اجرا بخشی از ارزش خود را از دست میدهد.
این بیاعتمادی توضیح میدهد چرا مقامهای ایرانی بر این نکته تأکید دارند که کشور به «شرایط پیش از جنگ» بازنخواهد گشت و هر توافق جدید باید توازن متفاوتی را بازتاب دهد.
فرصتی محدود برای عبور از گذشته
با وجود همه تردیدها، توافق اخیر یک واقعیت را آشکار کرده است؛ نه آمریکا توانست اهداف حداکثری خود را محقق کند و نه ایران از معادلات منطقه حذف شد.
اهدافی مانند فروپاشی نظام سیاسی ایران، تسلیم کامل تهران یا پایان دادن به نفوذ منطقهای آن، بیش از آنکه برنامهای عملی باشند، شعارهای سیاسی بودند که با واقعیتهای میدان همخوانی نداشتند.
در مقابل، ایران نیز با وجود تحمل فشارهای اقتصادی و هزینههای سنگین انسانی، توانست موقعیت خود را به عنوان بازیگری غیرقابل چشمپوشی در معادلات منطقه حفظ کند.
شاید مهمترین دستاورد این تفاهمنامه همین باشد؛ پذیرش این واقعیت از سوی دو طرف که بحران ایران راهحل نظامی ندارد و هر توافق پایداری ناگزیر باید بر پایه توازن منافع، نه رؤیای پیروزی کامل یکی بر دیگری، شکل بگیرد.
این توافق هنوز پاسخی برای بسیاری از پرسشها ندارد، اما دستکم یک پیام روشن دارد؛ در خاورمیانه امروز، حتی پس از جنگ نیز راهحل نهایی همچنان از میز مذاکره میگذرد، نه از میدان نبرد.





نظر شما