اینجا همه چیز زندگی در قالب واقعیتی تلخ ترسیم شده است، واقعیتی که حتی در ذهن خیلی از ما هم نمیگنجد.
اینجا تنها محرومیت از امکانات نیست که بر شانه اهالی سنگینی میکند، بلکه فقر و نداری، آواری بر سر نان آوران خانه شده است.
زندگی در این آبادی رنگش هرگز سپید نیست و سراسرش سیاهی است و تمام سالهای عمر خلاصه شده در خواستن و نداشتن، رفتن و نرسیدن.
پشت تمام نگاهها، شیطنتها و بازیگوشیهای کودکان معصوم اینجا هم سرنوشتی تلخ و غمانگیزی پنهان شده است.
در چشمهای پرسان این کودکان، فقط سیاهی است که موج میزند، آخر میدانند زمانی که نان آور خانه میشوند، این سیاهی از چشمهایشان به روی دستهایشان میریزد؛ چون دست شان به هیچ جا بند نیست.
مطمئن هستند که فقط قد میکشند و روزها میگذرند و فردا با روشنیهایش هیچوقت از راه نمیرسد.
اینجا از مهدی دو سالهای که به دلیل فقر و نداری با بیماری تشنج دست و پنجه نرم میکند تا پسر عمویش که عزمش را جزم کرده تا دکتر شود و بی تابی او را نبیند، همه سیاه و سفید بزرگ میشوند، در روزگار بی رحمی که تا دنیا دنیاست برای این بچهها رنگ خوشی ندارد، و عاقبت سیاهی بر سپیدی روح کودکانهشان خط میکشد.
اینجا خانههایی ساخته شده که به هر چیزی میماند، جز محل آسایش و راحتی، ترکیبی از خشتهای روی هم که در کنار دیوار و سقفهای تیر چوبی جمع شدهاند و نام خانه به خود گرفتهاند؛ خانههایی که گاهی ۶ سر عائله زیر سقف آن زندگی میکنند، بدون داشتن حمام، آشپزخانه و حتی سرویس بهداشتی!
آرزوی این مردم هرگز داشتن چهاردیواریهای درست و حسابی یا لوازم منزل چنین و چنان نیست، درد این مردم فقر مالی و گرسنگی است که حاضرند از خیر آن هم بگذرند.
* ثواب ۱۰۰ حج برای پیگیری یارانه پیرمرد
از میان همه اهالی روستا که حالا دورمان حلقه زدهاند تا شاید صدای دردشان را به جایی برسانیم، پیرمردی نظرم را به خود جلب میکند.
پیرمردی ۹۵ ساله با دستانی پینه بسته و چشمانی نابینا! احوالش را که میپرسم، به رسم ادب بلند میشود و چاق سلامتی میکند. خودش را «عید محمد بخشی زاده» معرفی میکند و میگوید: اینجا مردم با یارانه زندهاند، اما ما از یارانه هم محروم شدهایم.
پیش از اینکه صحبتش را تمام کند، مردم حرف او را قطع میکنند و میگویند: سه سالی میشود که یارانه او قطع شده است. رئیس شورای روستا هم هر جا سر زده، نتوانسته از دلیل قطع شدن یارانه او مطلع شود.
پیرمرد که همسر پیر و دختری هنوز در خانه تحت تکفل دارد، به ما التماس میکند که اگر میتوانیم، کاری برای برقراری مجدد یارانهاش انجام دهیم.
اهالی هم صحبتهایش را این گونه تکمیل میکنند که این کار بیشتر از صد حج و زیارت کربلا ثواب دارد. آخر او حتی پول برای خریدن نان هم ندارد.
وقتی قول میدهم، این موضوع را پیگیری کنم، اهالی سریع کارت ملی پیرمرد را از خانهاش میآورند تا مشخصات کامل سجلی او را از روی کارت ملی یادداشت کنم و برای خودم هم خط و نشان میکشم که تا آخر این کار را پیگیری کنم.
* دخترکی که چوب نداری میخورد
زن میانسالی هم میگوید: ۱۵ سال است که با بیماری پوکی استخوان و ورم شدید مفاصل کنار آمده ام، اما پولی نداشته ام که حتی یکبار توسط پزشک متخصصی ویزیت شوم.
او، ما را به دیدن خانهاش دعوت میکند که ببینیم تمام دار و ندار خانواده هشت نفره آنها خلاصه شده به یک اتاقک نمور بدون آشپزخانه، حمام و سرویس بهداشتی!
خانه او نه تنها دیواری دور حیاطش ندارد، بلکه فقط یک شیر آب دارد که از آن هم برای ظرف و هم لباس شستن استفاده میکند.
او میگوید: به خاطر فقر و تنگدستی مجبور به زندگی در خانه قدیمی و گلی هستیم، اما برای دستشویی و حمام باید به خانه اقوام برویم.
او همه مشکلاتش را انکار میکند و میافزاید: همه دردهای من به یک کنار، اما معطل کردن دخترم برای تهیه جهیزیه یک کنار! آخر نمیدانم این دختر چند سال دیگر هم باید چوب نداری ما را بخورد.
*خدا کند سفره ما خالی نباشد
این روستا فقط یک کوچه دارد که از ابتدا تا انتهای آن را میتوان به دشواری طی کرد. کوچهای که هنوز بویی از شن ریزی، جدول کشی، آسفالت و یا طرحهادی نبرده است!
بنا به اصرار اهالی وارد یکی دیگر از خانههای روستا میشویم. خانهای که فقط یک اتاق ۱۵ متری دارد و بس! اتاقی که دیوارهای آن کبود و تیره است؛ چون اصلا رنگی به خود ندیده است.
اما تابلوهای مختلفی از آیههای قرآنی بر آن چیده شده است. یک قاب عکس هم روی دیوار نصب شده که تصویر پدر مرحوم خانواده است، این قاب عکس هزاران سخن دارد؛ مردی که در جوانی به دلیل بیماری قند، سکته کرده و ۱۰ سالی میشود که زن جوان را با پنج سرعائله بدون درآمد تنها گذاشته است.
چند ثانیهای به عکس خیره میشوم، زن که متوجه تعجبم میشود، میگوید: خود من هم ۴۳ سال بیشتر ندارم، اما فقر و نداری مرا پیر کرده است.
او آستین لباسش را بالا میزند تا دستانش را به ما نشان دهد که چگونه با یک بیماری سخت پوستی کنار آمده است و نمیتواند آن را درمان کند.
او میگوید: تمام بدنم در حالا ابتلا به این بیماری است، اما دکتر دلیل اصلی آن را عصبی میداند.
چشمانم را دور خانه زن جوان میچرخانم، هیچ چیزی جز چند روفرشی رنگ و رو رفته که کف خانه پهن شده، یک یخچال قدیمی و چند دست تشک و لحاف با ملحفههایی کهنه و پاره در خانه، اسبابی وجود ندارد.
سقف کاهگلی اتاق هم بر اثر بارش باران آوار شده است و آسمان از داخل سقف پیداست.
او میگوید: با همین اوضاع یک دختر را روانه خانه بخت کرده ام که دامادم هم بیکار است و دختر دیگرم نیز معطل تهیه جهیزیه است.
دخترک کوچکش هم که نظاره گر ماست، صورتش آفتاب سوخته است.
از او درباره آرزویش میپرسم، سرش را پایین میاندازد و میگوید: «فقط سلامتی مادرم؛ چون ما، جز او در این دنیا هیچ دلخوشی دیگری نداریم».
می پرسم، دوست دارید زندگی تان چطور شود؟ میگوید: «زندگی مان آبرومند باشد و هیچ وقت سفره ما خالی نباشد. »
*سکوتی با هزار حرف نگفته
از خانه زن جوان که بیرون میآیم، دخترکی نیز پنهانی از ما میخواهد، سری به خانه آنها هم بزنیم.
دعوتش را قبول میکنم و با هم راهی آخرین خانه روستا میشویم؛ جایی که پس از آن تا چشم کار میکند، بیابان است.
دختر دم گوشم میگوید: دوست ندارم مردم روستا ما را همراهی کنند، به همین خاطر لحظهای از دیگر زنان فرصت میگیرم تا بروم و برگردم.
داخل حیاط کوچکشان که میشویم، یک ایوان سیمانی به استقبالت میآید که باید از آن هم بگذری تا وارد اتاقک محقرشان شوی.
بلند سلام میکنم تا اگر کسی داخل اتاق است، متوجه ورود ما شود.
به محض ورود، چشمم به یک پسر جوان و یک دختر جوان میافتد که هر کدام در گوشهای از اتاق تاریک نشستهاند.
هر دو سن و سالی ۲۰ تا ۳۰ سال دارند که پسرک جوان به دلیل معلولیت مادرزادی و دختر جوان به دلیل انجام یک عمل جراحی ناموفق و نابینایی زمینگیر شدهاند.
کسی که ما را برای دیدن آنها دعوت کرده، زن برادر آنهاست. او میگوید: این دختر و پسر سالهاست که پایشان را از حیاط خانه بیرون نگذاشتهاند.
از دخترک نابینا که سن و سالش خیلی کم است، اما رنج روزگار چهرهاش را سوزانده است، میپرسم آرزویت چیست؟ ترجیح میدهد، سکوت کند و با همان سکوت هزاران حرف ناگفتهاش را با لبخندش بزند.
پسرک معلول هم نه توان حرف زدن دارد و نه توان تکان خوردن، فقط نگاه میکند تا با چشمانش دردی را که از دنیا میکشد به ما نشان دهد.
به او نیز قول میدهم که اگر توانستم، برای این دو جوان معلول هم کاری کنم؛ چون نداری و تهیدستی آنها را از زندگی بشدت خسته کرده است.
او میگوید: مگر فروش خار بیابان چقدر درآمد دارد که بتواند تنها پول نان و آب خانه را تامین کند.
*گرسنگی و تشنگی در اتاقک تاریک
رضا هم پیرمردی است که جوانیاش را بدون زن و بچه سپری کرده است.
دختر برادرش میگوید: یکبار ازدواج کرده، اما زیر بار ازدواج دیگری نرفته است.
همسایه اصرار میکند که سری هم به آقا رضا بزنیم.
در چوبی اتاقش را که میزنیم، پیرمرد از جایش بلند میشود. اتاق چنان تاریک و گلی است که حتما باید چراغ روشن باشد تا چیزی دیده شود.
تمام دار و ندار او هم یک لحاف و تشک پاره، یک چراغ والور و یک کتری و قوری سیاه است.
آقا رضا مدام میخندد و میگوید: این چراغ حتی آب را هم جوش نمیآورد، ولی بودنش بهتر از نبودن است.
همسایهها میگویند، رضا حتی پولی برای خریدن قند و چای هم ندارد، اگر کسی به او کمک کند، میتواند چایی بخورد وگرنه گرسنه و تشنه میماند.
*رکورد دار کندن خار بیابان
هنگام عبور از کوچه، زن جوان دیگری از دور برایمان دست تکان میدهد. همسایهها میگویند، او رکوردار کندن خار بیابان است.
وقتی با خودش همصحبت میشوم، نگاه صمیمانهاش مجذوبم میکند و گویی سالهاست که با هم دوست بودهایم.
او برخلاف همه اهالی روستا مدام مرا با نام خانوادگی صدا میزند و التماس میکند، در گزارشم بنویسم که برای درمان مهدی دو سالهاش چارهای جز فروش خار بیابان ندارد.
او میگوید: سه سر عائله دارد، یک دختر و دو پسر، اما پسر آخرش با بیماری تشنج دست و پنجه نرم میکند.
مشغول صحبت با او هستم که همسایهها مهدی دو سالهاش را نشانم میدهند، پسر دوست داشتنی و با نمکی که چنان دو دست را به کمر زده و راه میرود که گویی ارباب همه روستاییان است.
او میگوید: شوهرم چوپانی میکند، اما پولی که گیرش میآید، فقط خرج نان خانه میشود و برای دکتر و درمان مهدی باید خودم از صبح تا شب خارکنی کنم.
او با بیان اینکه هربار که برای درمان مهدی به شهر میرویم، حداقل یک میلیون تومان مخارج روی دستمان میماند، میگوید: تازه بنویسید که اینجا در بدترین شرایط آمبولانسی وجود ندارد که بیمار در حال مرگ را به بیمارستان منتقل کند و باید اهالی به داد همدیگر برسند.
او این گونه صحبتهایش را تمام میکند که در خانههای این روستا نه از حمام خبری هست و نه اجاقی برای پختن غذا! تازه یخچال و تلویزیون ما را هم یک خَیر در راه خدا برایمان آورده است.
*ادای احترام به خانواده تنها شهید روستا
سالگرد تنها شهید روستای تیمورآباد نیز بهانهای میشود تا به رسم ادب برای عرض ارادت به خانواده معزز شهید روانه خانه آنان شویم.
خانه مادر و پدر این شهید نیز شرایط بهتری از سایر خانههای روستا ندارد.
پس از احوالپرسی با مادر شهید، عروس خانواده از ما میخواهد، اتاقهای آنان را هم ببینیم.
آوار دیوار و سقف اتاقها بر سر ساکنان خانه سبب شده بود تا بخشی از فرش اتاق را جمع کنند.
چون پدر شهید در بستر بیماری بود، از مادر شهید میخواهیم دقایقی را میهمان کلامش باشیم.
او آرزوی شفاعت همه ما را از شهدا میکند و میگوید: «خدا کند که از ما راضی باشند. »
او که دارای هفت سرعائله است، میگوید: همه بچهها به خانه خودشان رفتهاند، من مانده ام و این پیرمرد و یک خانه خرابه.
او با بیان اینکه خودش نیز بتازگی از بیمارستان ترخیص شده است، میافزاید: دکترها نگهداری دام را برای من ممنوع کردهاند، اما هنوز دو بزغاله دارم که خودم باید از آنها نگهداری کنم.
او اصلاً از خرابی سقف و دیوارها اتاق گلایه نمیکند و در کلامش مدام خدا را شکر میکند، اما عروسش به ما نشان میدهد، در این خانه هم خبری از آبادانی نیست.
*۶ هزار هکتار زمین کشاورزی بدون استفاده
در آخرین دقایق از حضورمان در روستای تیمورآباد نیز با عضو شورای اسلامی روستا همکلام میشویم.
نظرپور که بیکاری را از مهمترین مشکلات این روستا عنوان میکند، میگوید: اگر مردان این روستا کار و درآمد داشته باشند، بیتردید همه مشکلات برطرف خواهد شد.
وی با بیان اینکه روستای تیمورآباد ۹۰ خانوار با ۳۰۰ نفر جمعیت را در خود جای داده است، میافزاید: ۶ هزار هکتار زمین مستعد کشاورزی این روستا متاسفانه به دلیل خشک شدن قناتها بدون استفاده مانده است.
او دلیل فقر و نداری اهالی روستا را از بین رفتن کشاورزی در این روستا برمی شمارد و اظهار میدارد: اگر مجوز حفر یک چاه عمیق برای این روستا صادر شود، قطعاً بیش از ۲ هزار هکتار از اراضی کشاورزی زیر کشت محصول میرود.
او تعطیلی تنها نانوایی روستا را نیز گواه ادعای فقر اهالی عنوان میکند و میگوید: متأسفانه مردم این روستا حتی توان خرید نان را ندارند.
او به مهاجرت بخش زیادی از ساکنان روستا نیز اشاره میکند و میافزاید: در حال حاضر اغلب اهالی روستا برای کارگری در شهر مجبور به ترک خانه و کوچ از روستا شدهاند.
او در پایان خواستار تسریع در گازرسانی به این روستا میشود و میگوید: خرید یک بشکه ۴۰ هزار تومانی نفت برای مصرف ۳ تا ۴ روزه هر خانواده، خارج از توان اهالی این روستاست.
برش
بعضی وقتها یک فرد یا یک ایده ای، بانی یک کار خیر میشود
یا اقدامی صورت میپذیرد که در کارنامه آخرت ما ثبت میشود.
بنابراین باید به این کارها افتخار کرد و به خود بالید که همه در آن سهیم بودهایم.
نمونه عینی یکی از این اقدامهای شایسته، ابتکارعمل تولیت آستان قدس رضوی در سرکشی به مناطق محروم و روستاهای کم برخوردار و آسیب دیده حاشیه شهر مشهد است تا تلنگری شود، برای مدیران دستگاهها و همراهی سایر مجموعهها و دستگاههای مسؤول که میتوانند دردی از مردم این مناطق درمان کنند.
خرسندیم که ما هم به بهانه این ابتکار عمل و بازدید سرزده تولیت آستان قدس رضوی از روستای تیمورآباد روزی را میهمان اهالی این روستا شدیم تا با نگارش و به تصویر کشیدن محرومیتها، سهمی در رفع محرومیت به عنوان اولویت کاری آستان قدس رضوی داشته باشیم.
- انتظار از مسؤولان
دراین گزارش، سعی کردیم اندکی از بیشمارمحرومیت های اهالی روستای «تیمورآباد» بگوییم و امید داریم دست اندرکاران و مسؤولان استانی با خواندن این مطلب به مشکلات ومحرومیت های اهالی این روستا رسیدگی کنند و مرهمی بر زخمهایشان باشند.





نظر شما