تحولات منطقه

در میان شهدای آن شب‌ها اما شهید علی‌اکبر روجی که متولد ۱۳۴۸ بود به دلیل ترکش‌هایی که با خود از جبهه دفاع مقدس هشت ساله یادگاری آورده بود، قصه متفاوتی دارد؛ روایتی که تنها آن‌ها که با دست خود، رفقای شهیدشان را به سوی بهشت بدرقه کرده‌ بودند،حس می‌کنند.

همسر جانباز شهید علی‌اکبر روجی از زندگی ۳۹ ساله خود با شهیدی زنده روایت می‌کند/ آخرین مأموریت مردی که رفت تا شهر بماند
زمان مطالعه: ۷ دقیقه

حوادث ۱۸ و ۱۹ دی ماه امسال برای ساکنان بولوار طبرسی شمالی غیرقابل تصور بود. شاید هیچ وقت فکر نمی‌کردند روزی در نزدیکی پل فجر، عده‌ای اغتشاشگر پرچم ایران را پایین بکشند و پاره کنند یا کسی بخواهد به مسجد، بانک و فروشگاه حمله کند. هیچ وقت فکر نمی‌کردند پل فجر بشود قتلگاه بسیجیانی که دل در گرو مرام شهدا داشتند. در میان شهدای آن شب‌ها اما شهید علی‌اکبر روجی که متولد ۱۳۴۸ بود به دلیل ترکش‌هایی که با خود از جبهه دفاع مقدس هشت ساله یادگاری آورده بود، قصه متفاوتی دارد؛ روایتی که تنها آن‌ها که با دست خود، رفقای شهیدشان را به سوی بهشت بدرقه کرده‌ بودند، حس می‌کنند.
لیلا رجب‌زاده، یار و یاور سال‌ها زندگی مشترک شهید علی‌اکبر روجی است. او که تا پیش از این به‌عنوان همسر جانباز هشت سال دفاع مقدس شناخته می‌شد، امروز بهترین راوی برای توصیف حال و هوای همسرش و زندگی او به سبک شهداست. حاصل زندگی لیلا و علی‌اکبر چهار فرزند سی و شش، سی و دو، بیست و هفت و بیست ساله است.
او درباره همسفر شهیدش می‌گوید: همسرم جانباز هشت سال دفاع مقدس و بازنشسته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. از ۱۴ سالگی به جبهه رفت و ۴۰ ماه در جبهه نبرد حق علیه باطل حضور داشت و تقریباً در چهار عملیات مختلف در همان دوران جنگ تحمیلی جانباز شده بود. ازدواج ما دو سال پیش از اتمام جنگ بود. آقا علی‌اکبر در شهرستان اسفراین خدمت می‌کرد و در این دو سال که نامزد بودیم، او مرتب به جبهه می‌رفت و من هم چشم‌انتظارش بودم. ازدواجمان سبب نشد دست از جبهه رفتن و ادای تکلیف بکشد. تا هنگام بازنشستگی همسرم در اسفراین بودیم و پس از اینکه بازنشسته شد، ساکن مشهد شدیم.
رجب‌زاده درباره روحیات همسر شهیدش بیان می‌کند: پررنگ‌ترین خاطراتم از او را که مرور می‌کنم، فقط می‌توانم بگویم علی‌اکبر خیلی مردمی بود. دوست داشت همیشه در راه شهدا و خدمت به مردم باشد. وقتی به مشهد آمدیم، در حوزه شورای حل اختلاف فعالیت می‌کرد. عضو هیئت امنای مسجد نزدیک منزل هم شده بود تا بتواند بیشتر به مردم خدمت کند. او مسئولیت بسیج را هم قبول کرده بود و در این زمینه فعالیت داشت.
لیلا خانم درباره ارتباط آقا علی‌اکبر با رفقای شهیدش عنوان می‌کند: همسرم همرزم شهید کاوه بود و هر بار که به بهشت رضا(ع) می‌رفتیم، به مزار شهدا و این شهید عزیز سر می‌زدیم چون همسرم تعلق خاطر خاصی به مزار شهید کاوه داشت. هر وقت به مزار این شهید سر می‌زدیم، از خاطراتش با او یاد می‌کرد و می‌گفت: «خیلی آرامش‌بخش است. اینجا که می‌آیم، آرام می‌گیرم».
او که حالا بیش از ۴۰ روز است، یار و یاور سال‌های زندگی‌اش را کنار خودش ندارد، به روزهای تلخ و تاریک فتنه آمریکایی-صهیونیستی دی ماه ۱۴۰۴ اشاره می‌کند و درباره شهادت علی‌اکبرش یادآور می‌شود: همسرم در فتنه دی ماه ابتدا مجروح شد. وقتی در بیمارستان به ملاقاتش رفته بودیم، همه فکر و ذکرش نیروهای بسیجی بود که آن ایام با او برای تأمین امنیت شهر همراهی می‌کردند. دغدغه‌اش این بود که آیا بچه‌های بسیجی‌ سالم هستند؟ شب مجروحیت همسرم در منطقه پل فجر، سه بسیجی که از مناطق دیگر برای تأمین امنیت به این محله آمده بودند هم شهید شدند؛ اما از نیروهای همسرم کسی به شهادت نرسید.
همسر شهید روجی می‌افزاید: ما سعی می‌کردیم در بیمارستان به او آرامش بدهیم و در حالی که یکی از نیروهای بسیج زیرمجموعه همسرم مجروح بود، به او از صحت و سلامت همه بچه‌های بسیج خبر می‌دادیم. البته همسرم چهار روز پس از پنجمین جانبازی عمرش، بالاخره به یاران شهیدش پیوست.
رجب‌زاده درباره اتفاق‌های آن شب‌های پرهیاهو می‌گوید: همسرم در مسجد حضرت زینب(س) در منطقه طبرسی فعالیت داشت. شب پیش از مجروحیتش هم همراه نیروهای بسیج در مسجد محاصره شده بودند. وقتی دیدم محله خیلی شلوغ است، تماس گرفتم و علی‌اکبر وضعیت خودش و نیروهایش را برایم شرح داد. از این گفت که پس از محاصره مسجد و تلاش تروریست‌ها برای آتش زدن بانک همان نزدیکی، از نیروی انتظامی درخواست کمک کرده‌اند و موقع صحبت ما، داخل مسجد پر از گاز اشک‌آور بود و همراه بچه‌های بسیج به پشت‌بام مسجد رفته بودند. آقا علی‌اکبر فردا شب در همان محله طبرسی هنگام عملیات برای تأمین امنیت شهر مجروح شد.
او ادامه می‌دهد: آن ایام هر شب خیلی دیر وقت به منزل برمی‌گشت. وقتی می‌آمد، هنوز زمان زیادی نگذشته بود، که بچه‌های بسیج تماس می‌گرفتند و می‌گفتند «حاجی بیا که اینجا شلوغ شده است». او دوباره برای تأمین امنیت مردم و محله به مسجد برمی‌گشت.
لیلا خانم از نگرانی‌های آن روزها بیان می‌کند: همسرم ۵۶ سالش بود. وقتی به خاطر نگرانی، موقع برگشت به مسجد به او می‌گفتم ما چهار تا بچه داریم، کمی هم به بچه‌هایمان فکر کن، تو همه عمرت را خدمت کرده‌ای، بگذار بقیه این کارها را انجام دهند، به من می‌گفت: «اگر نرویم، این بچه‌ها تجربه ندارند تا کارها را پیش ببرند، به ما احتیاج دارند. باید کنار بچه‌های بسیج باشیم تا حداقل راهنمایی‌شان کنیم». به او می‌گفتم: تو اصلاً به بچه‌هایمان فکر می‌کنی؟ پاسخ می‌داد: «بچه‌های من بزرگ شده‌اند، می‌توانند راه خودشان را انتخاب کنند. من هم باید راه خودم را بروم و به بچه‌ها کاری ندارم».
همسر شهید روجی یادآور می‌شود: روز مجروحیت همسرم، من به دندانپزشکی رفته بودم. حدود ساعت ۲ آمدم منزل و دیدم همسرم نیست. از دخترم پرسیدم بابا کجاست؟ گفت: از طرف بسیج خبر دادند و رفته است. به او زنگ زدم و گفتم توی مسیر که آمدم، خیلی شلوغ بود. شما کجا هستید؟ جواب داد: «آماده‌باش زدند». گفتم اما شما ناهار نخوردی. علی‌اکبر گفت: «غذا را آماده کن. می‌آیم خانه و دو لقمه می‌خورم». همان هم شد. هنوز چند لقمه نخورده بود که بیسیم زدند و باید فوری برمی‌گشت. با من و دخترم خداحافظی کرد. او را از زیر قرآن رد کردم و رفت. آن شب دلم خیلی آشوب بود. من و بچه‌ها نگرانش بودیم. نمی‌دانستیم بیرون چه خبر است. بچه‌ها دائم تماس می‌گرفتند و می‌گفتند چرا خبری از بابا نیست؟ ساعت حدود ۹:۱۵ شب آقایی به گوشی دخترم زنگ زد و پس از اینکه فهمید ما خانواده علی‌اکبر هستیم، گفت او مجروح شده و با آمبولانس به بیمارستان شهید هاشمی‌نژاد فرستاده شده است.
او می‌افزاید: برق ما قطع شده بود. توی تاریکی لباس برداشتیم و از خانه خارج شدیم تا به بیمارستان برویم. وقتی به بولوار دوم طبرسی رسیدیم، انگار صحرای کربلا بود. آتش از هر طرف زبانه می‌کشید و همه چیز به هم ریخته بود. انگار قیامت را به چشم خودمان می‌دیدیم. همان لحظه گفتم «یعنی پدرت در این وضعیت بوده؟» ما اصلاً از هیچ چیز خبر نداشتیم. نمی‌دانستیم بیرون چه خبر است. بالاخره خودمان را به بیمارستان رساندیم. گفتند بروید شناسایی کنید. میان مجروحان علی‌اکبر را شناسایی کردیم. سه چهار ضربه چاقو خورده بود که یکی از چاقوها خیلی بزرگ‌تر از بقیه بود. خونریزی شدیدی داشت. گفتند باید عمل شود و فوری به اتاق عمل منتقل شد.
رجب‌زاده ادامه می‌دهد: جمعه پس از عمل به هوش آمد و چهار روز هم در بیمارستان بستری بود. نخستین بار که به هوش آمد، همان‌طور که قبلاً گفتم، حال نیروهایش را از ما ‌پرسید. موقع مجروحیت، سرش را خیلی لگدمال کرده بودند. گوشش ترکش قدیمی داشت و ممکن بود با عمل ناشنوا شود. علی‌اکبر چشمش هم ترکش داشت. با اینکه چند بار مطرح شده بود که برای درمان به خارج از کشور برود؛ ولی ترکش‌هایش را دوست داشت و می‌گفت با همان ترکش‌ها زندگی را ادامه می‌دهد و هیچ‌کدام را در این سال‌ها از بدنش خارج نکرد.
لیلا خانم همسرش را شهید زنده می‌خواند و می‌افزاید: در تمام این سال‌ها پس از جنگ تحمیلی، همسرم با ترکش‌ها زندگی می‌کرد. یک بار سردرد شدیدی داشت. به پزشک مراجعه کردیم. پس از عکس‌برداری، نظر پزشک این بود که عمل کند. هرچند عمل خیلی حساس و خطرناک بود؛ اما علی‌اکبر می‌گفت «بگذارید ترکش‌هایم باشند، تا هر وقت که خواستند مرا با خودشان ببرند. به آن‌ها دست نزنید».
این همسر جانباز شهید پس از آنکه شهید زنده بودن آقا علی‌اکبر و رابطه‌اش با ترکش‌هایش را توصیف می‌کند، یادآور می‌شود: همسرم به خاطر وضعیت جانبازی و همچنین موجی که در جبهه او را گرفته بود، گاهی عصبانی می‌شد. از ابتدای ازدواجمان همین وضعیت را داشت و مسائلی که نسبت به آن‌ها حساس بود، بیشتر روی اخلاقش اثر می‌گذاشت. نسبت به رهبر معظم انقلاب و انقلاب همیشه غیرت و حساسیت داشت. بحث سیاسی در همه خانواده‌ها هست و ما اگر جایی می‌رفتیم که دامنه بحث سیاسی به نقد رهبر معظم انقلاب یا انقلاب اسلامی می‌رسید، همسرم بی‌تفاوت نمی‌ماند و حتماً از عقاید و رهبرش دفاع می‌کرد. گاهی به او می‌گفتم وقتی این‌قدر حساس هستی و زود عصبانی می‌شوی، اصلا جایی نرویم. مردم در حرف‌هایشان چیزی می‌گویند. تو خیلی زود عصبانی می‌شوی. نباید حساس باشی؛ اما علی‌اکبر می‌گفت: «نسبت به رهبر معظم انقلاب نمی‌توانم حساس نباشم». من فکر می‌کنم همین راهی که رفت، آخر او را به شهادتی رساند که آرزویش را داشت.
لیلا خانم با لحنی که مشخص نیست حزن دارد یا دلتنگی، می‌گوید: سر مزار شهید کاوه همیشه گریه می‌کرد. لابه‌لای نجواهایش می‌گفت ببین چطور شهدا رفتند و ما ماندیم. ما شرمنده ایران شدیم. حسرت علی‌اکبر شهید نشدن بود و بالاخره به دوستان شهیدش پیوست.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

حرم مطهر رضوی

کاظمین

کربلا

مسجدالنبی

مسجدالحرام

حرم حضرت معصومه

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha